تبلیغات
قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

بازی شطرنج!!!

 

چرا هنجارها تغییر کرده اند؟ تغییر خوب است اما نه برای هنجارها! تکمیلِ هنجار خوب است اما نه دگرگون شدن آن، نباید خوب، بد شود و بد تبدیل به خوب شود.

اگر مبنا اسلام است، پس چرا غرب؟ چرا فرهنگِ غرب اینگونه بر زندگیِ ما مسلط شده است؟ چرا فکرها عوض شده اند؟ چرا  جوانان ما تغییر کرده اند؟ جوانان امروز با جوانان گذشته تفاوت دارند. دختران ما عوض شده اند؛ خیلی ها، چادر (که ارثیه حضرت زهرا(س) است) را گذشته اند گوشه خانه تا خاک بخورد!

مانتوها کوتاه شده است، زنان موی خود را وسیله‌ای برای جلب توجه قرار داده اند. به‌راستی چرا زنان زینتهای خود را به نمایش می‌گذارند؟ و هم‌سو با آنها، مردان راه غربی ها را در پیش گرفته اند... .

چرا پسرها خودشان را شبیه دخترها می کنند و یا برعکس؟! چرا اکثر لباسهایی که در مغازه های ما به فروش می‌رسد یا تنگ و بدن نماست و یا آنقدر نازک است که بدن دیده می شود، و مگر رسالتِ لباس چییست؟ آیا چیزی جز پوشاندن عیوب و پوشاندنی‌های بدنِ انسان است؛ اگر چیزی غیر از آن است، بگویید تا من هم بدانم! 

چه‌طور شده است که مادر و پدرها نسبت به اعمالِ فرزندانِ خود بی‌تفاوت شده اند؟ چرا فرزندانشان را به حال خود رها کرده اند، مگر اسلام نگفته است که نباید دختر و پسرِ نامحرم باهم ارتباط داشته باشد؟ پس چرا دخترهای ما دوست‌پسر دارند و پسرهای ما دوست‌دختر؛ تازه به این ننگ نیز افتخار می کنند!!!

چرا این‌چنین است، چرا جوانان ما ارتباط با نامحرم را افتخار می دانن و آن را با چنان شهامتی برای یکدیگر تعریف می کنند که انگار افتخار بزرگی است برایشان یا شاید جایزه بزرگترین اکتشافِ قرن را کسب کرده اند! چرا جامعه ما به این سمت حرکت کرده و هچنان نیز حرکت می کند؟

در کتابی خواندم: «پس از انقلاب صنعتی، ارزشهای اجتماعی مدام درحال تغییر و دگرگونی است...» اما کدام دگرگونی؟ مگر  ارزشهای اجتماعی نیز باید دگرگون بشوند؟! مگر ممکن است پیشرفت علم و تکنولوژی با پسرفت ارزشهای اجتماعی همراه گردد؟! و این، چه پیشرفتی است اگر انسان را به ورطه حیوان شدن برساند؟

امروزه، از مسئولین گرفته تا کوچکترین اعضا، همه و همه فقط به ظاهر اهمیّت می دهند؛ فقط بلدند بگویند کشور اسلامی! فلان مسئول! فلان شخصیّت کشوری که خیال راحتی دارید و ادعای داشتنِ کشور اسلامی می کنید! فقط و فقط یک لحظه، نه بیشتر از آن سرت را از لای برفها بیرون بیاورید تا ببینید چه خبر است، چه غوغایی است امروز. تا ببینید آدمهای کشورِ به‌ظاهر اسلامیتان چگونه به‌جانِ هم افتاده اند و حق و ناحق می کنند؛ گویا عصر، عصرِ حجر است و مردم نیز انسانهای اولیه‌اند، بی هیچ پیشرفت ارزشهای اخلاقی و انسانی در طول این همه قرونِ متمادی! و مدتهاست خبری از عدل و دادگری نیست؛ «از دیو و دَد ملولَم و انسانم آرزوست...»

حقیقتا مسئول این وضعیت چه کسی است؟ اگر انگشتِ اتهامم را به سمت شما بگیرم، اشتباه است؟ اگر جامعه ما به هم ریخته یا بی عدالتی در آن فریادِ بی صدایی دارد، اگر دخترانِ ما بی‌حجاب شده اند و پسران ما بی‌غیرت، مقصر کیست؟ من، او، یا شما؟ شما که با انگشتت امورات مردم را می گردانی و شاید هم نَه، به هم می پیچانی! اگر فرهنگ ما در حال عوض شدن است، به شما برمی گردد نَه بقالِ سَرِ کوچه! این شما بودید که دینِ اسلام را درست برای مردم تبیین نکرده اید و اجازه داده اید که غربی ها در لایه های ایمان و اعتقاد شما و مردمتان نفوذ کنند؛ شما نیز با دیدن این هجومِ دردآور ساکت نشسته اید و به امضای کاغذپاره های دروغین خویش دل‌خوشید! ببینید آیا حکومت شما اسلامی است؟...

جُرج جُرداقِ مسیحی می گوید: «در دوران حضرت علی(ع) هیچ‌کس بیکار نبود، هیچ بی خانه‌ای نبود، هیچ جوانی عَذَب نبود، دوست و دشمن در بیت المال سهم داشت، هیچ دادخواهِ معطلی وجود نداشت و...»

یک مسیحی درمورد حکومت امیرالمؤمنین(ع) ‌چنین می گوید، حالا می آئیم سروقتِ حکومتِ اسلامیِ خودمان که افسارش در دست شماست. ما در کشورمان همه‌چیز داریم، اما آنچه که زیاد به چشم نمی خورد، اسلامِ نابِ محمدی است؛ همان چیزی که این روزها می توانید لابه‌لای سطور کتابهای خاک‌خورده کتابخانه‌ها پیدایش کنی، البته اگر کتابهای دیگری جایشان را نگرفته باشد!

ایران از نظرِ علمی مغزهای بسیاری دارد که متأسفانه به آنها اهمیت داده نمی شود. اگر هم آنها بخواهند به خارج از کشور بروند، ویزا نمی دهید! خُب! وقتی شما از آنان حمایت نکنید و آن‌طرفِ آبها کسانی باشند که از آنها به‌گرمی استقبال می کنند،  عقل چه می گوید؟ جز اینکه باید جایی رفت که برای تو و علمت احترام قائل هستند. حمایت کنید و نگویید فرارِ مغزها... .

اگر نخبگانِ ما به خارج از کشور بروند، وضع فعلی پیش می آید؛ اینکه کشورهای غربی با مغزهای فراری ما(!) توسعه پیدا می‌کنند اما ما، درجا می زنیم! ما که همه چیز داریم، چرا باید وابسته خارجی ها باشیم، چرا باید تکنولوژی های تولید شده توسط مغزهای فراری‌ِمان را  با قیمتی گزاف از دُوَلِ غربی خریداری کنیم؟ آخر عقلِ سلیم‌ِمان کجاست؟

و اما عدالت؛ واژه قشنگی است برای درج شدن در کتابهای درسی فرزندانِ ما! خودتان در این کتابها چاپ کرده اید که در حکومت حضرت علی(ع)، هرکس به اندازه سهمش از بیت‌المال خرجی می گرفت، دوست و دشمن هم نداشت. اما در ایرانِ مثلا اسلامی ما، هیچ‌کس به حق خودش راضی نیست. کسی که مقام و منصبی داشته باشد، کسی که سرمایه دار باشد و یا به مسئولی وابسته باشد، به اصطلاح خودمان ((نانش توی روغن است)). کسانی که قدرت داشته باشد و یا به طریقی به قدرت وصل باشند؛ خیال راحتی دارند، زندگی مرفه و بی دغدغه ای دارند و کارهایشان بدونِ دردسر حل می شود، چون قدرت دارند.

این می شود که فاصله طبقاتی به وجود می آید، این می شود که بالاشهر و پایین‌شهر  شکل می گیرد، وضع خانواده ها با یکدیگر(از همه‌نظر) متفاوت می شود؛ آنها راحت‌تر و اینها در مشقّت‌تر، آنها سرخوش‌تر و اینها مضطرب‌تر! آنها می روند تا خدا شوند و اینها می دوند برای بندگی... .

این می شود که وقتی خانواده ای از لحاظ مالی تأمین نباشد، پدر و مادر در پی رفع این نیازها برمی آیند و از تربیتِ فرزندانِ جوان خود باز می مانند؛ آنگاه کمبود محبت هم به مشکلاتِ قبلی اضافه می شود. البته این مسئله دوجانبه است و آن یکی نیز وقتی فرزندش را در وفورِ نعمت رها می کند، دیگر عنانِ تربیتش را به دست باد می دهد و بعد... آن می شود که دختران و پسران ما... .

به‌راستی چه بازی شطرنجِ مضحکی است این! و اما خدای این بازی مدتهاست در قلبهای مهره‌های ِ آن کیش و مات شده است!!!

 


نویسنده: شهید گمنام



پیج رنک گوگل