تبلیغات
قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

نقره داغ!

 

پیرمردی با لباسهای مندرس و ریشهای بلند در خُنَکای عصری تابستانی، ورودی کوچه نسبتا عریضی را با بساط کفاشی اش اشغال کرده بود. واکس و فِرچه و چرم و... روی یک جعبه‌ی چوبی منظم چیده شده بودند. چسب و سوزن مخصوص کفاشی هم کنار دستش بود و خودش را با کلاه شاپو باد می زد. بی کار بود و زیر لب چیزی شبیه ذکر را زمزمه می کرد.  یک جعبه فلزی کوچک در بساطش بود که گاهی اوقات آن را باز می کرد و وسایل داخلش را یک به یک بیرون می کشید و به آنها خیره می شد. در سر، سرگذشت هرکدام از این اشیاء را مرور می کرد و خاطره های خوب و بدی را از پیش چشمش می گذراند. بعد، یک قطعه چند وجهی سُربی را از جعبه خاطراتش در آورد و گفت:

- این یکی، ده سال بیخِ کمر مَمّد فرشته بود. آخرشم اِفلیجش کرد. دنیای لاکردار هِی... ببین یه تیکه حَلَب که دوزارم نمی ارزه از فرشته چی می سازه؟ حیفِ اون قد و بالا، حیف!

و سپس آهی کشید و ترکش خمپاره را به مجموعه‌ی با ارزشش بازگرداند. درِ جعبه را بست و آن را به کناری گذاشت. در همین حین یک کفش چرمی براق روی جعبه کار پیرمرد قرار گرفت. مرد مسن نگاهی به صاحب آن انداخت و با تعجب گفت:

- جلّ الخالق. ممّد فرشته! خودتی؟ از سه چهار سال پیش خیلی جوون تر شدی ها! نکنه... آره، تو پسرشی؟ درست می‌گم یا نه؟

جوان خوش پوش و آراسته لبخندی را همراه نگاه عمیقش کرد و گفت:

- شما باید حسنعلی قربانی باشید. دوست قدیمی بابا. همون عمو حسنی که نامه های بابا رو میاوُرد. شما، اینجا، با این وضع! این وضعیت در شأن شما نیست.

پیرمرد کفاش سرش را پایین انداخت و چشمش به کفشهای جوان افتاد. لبخندی در چهره گذاشت و گفت:

- کفش نو که واکس نمیخواد. کفی راحتی لازم داره. ببینم بو گیرم میخوای یا نه؟

- عموحسن، سینه‌ی بی‌سیم چی های چهارده پونزده ساله اون زمان الآن پُرِ مداله. شما که بلبلِ جهاد بودی، نامه بَرِ فرمانده ها بودی، شیش سال تو جنگ بودی، همه‌ش خط اول بودی؛ عمو جان مدالاتون کجاست؟

مرد کفاش بازهم سر به زیر انداخت و لب گزید. چند لحظه ای در سکوت بود و سپس گفت:

- از اولشم دنبال غنیمت نبودم. حالا هم نیستم... بگذریم. شما کجا، اینجا کجا؟ نگو که دنبال من می‌گشتی!

 وَجَناتِ جوان رو به سرخی گذاشت و صورتش گُل انداخت. لبخندی در چهره اش نشست و شرم در نگاهش راه یافت و گفت:

- راستش عمو، اومده بودم پیش نامزدم.

- خُب، به‌سلامتی. کی هست؟

- شاید شما بشناسیدش. دختر آقای معرفت. همین روزا قراره عقد کنیم.

پیرمرد کفاش متفکرانه نگاهش را به زمین دوخت. پای چپش را به زحمت و مشقت تکان داد. نگاه جوان به وضع عجیب پاهای او جلب شد و با تعجب گفت:

- عموجان چی شده؟ این مال جنگه؟ با این اوضاع نشستی اینجا و کفش واکس می‌زنی؟ چرا شماها اینجوری می‌کنین با خودتون. اون از بابام که اینقدر نرفت عمل کنه تا قطع نخاع شد، اینم از شما. چرا فکر می‌کنین سهمیه یعنی حق خوری. به‌خدا این حق شماست.

- حق! کدوم حق؟ ببینم تو وقتی نماز می‌خونی از خدا میخوای تو دستای قنوتت پول بریزه؟

جوان در جواب درماند. طاقت نگاه کردن در چهره پیرمرد را نداشت. چند مرتبه خواست حرفی بزند و اعتراضش را به زبان بیاورد اما هربار، سخنش را شروع نکرده وا می گذاشت. به زحمت خداحافظ در زبانش چرخید و قدم کشید که برود اما کفاش در پاسخ خداحافظی گفت:

- کفی کفش یادت رفت.

جوان به پیرمرد نزدیک شد و خیره در چشمانش نگریست و گفت:

- چی شد که مجروح شدین؟

- بشین تا بِگَمِت.

کفاش دوره گرد از لابه‌لای بساطش فلاسکش را پیدا کرد و با چای گرم پذیرای مهمانش شد. جوان از گرمای تابستان به سایه پناه آورد و کنار بساط پیرمرد نشست. کفاشِ مهمان نواز چای را از استکان به نعلبکی گلدار چینی منتقل کرد. یک قند کوچک را از پلاستیک دم دستش برداشت و به دهان گذاشت. نعلبکی را برداشت و به دهان نزدیک کرد و جرعه ای از چای نوشید. پس از اینکه گلویی تازه کردند، صحبت پیرمرد گُل انداخت و گفت:

- اول از کدوم شروع کنم؟ پای چپ یا راست؟

جوان با لبخندی که همراه کلامش می کرد به شوخی گفت:

- اول از بزرگتره شروع کنید.

پیرمرد خنده‌ی تلخی کرد و نگاهی به پاهایش انداخت. پای چپش از حالت معمولی مقداری کوتاهتر بود و کف آن به سمت بیرون چرخیده بود. پای راست اما از زیر زانو قطع شده بود. کفاش با تکانِ سر، لب گشود و گفت:

- اوایل جنگ من و عباس معرفت خیلی با هم رفیق بودیم. اون بچه پولدار بود و مثل ریگ پول خرج می‌کرد. منم اون زمان بی کار و بی عار بودم و بهم می‌گفتن حسن دوزاری. همینجوری از سر وقت گذرونی پلاس خیابونا بودم و دمخور این عباس آقا. عباس معروف شده بود  به عباس هزاری. آخه یه موتور هزار داشت که صبح تا شب ازش کنده نمی شد.

پیرمرد بخش دوم چای را در نعلبکیش ریخت و بار دیگر قند کوچکی را از داخل پلاستیک برداشت. جوان هم جرعه ای از چایش را نوشید و به ادامه صحبتهای مرد کفاش گوش سپرد. پیرمرد استکان خالی شده را پُر کرد و کلامش را از سر گرفت.

- جونم برات بگه، یک روز عباس هزاری اومد تو محل ما به جولون دادن و منم تَرکِش سوار شدم. تازه تک چرخ زدنو یاد گرفته بودیم و همه رو عاصی کرده بودیم. لعن و نفرین کاسِبا و بچه ها و مادر بچه ها پشت سرمون بود. چشمت روز بد نبینه آقاجان!  یک دفعه ولو شدیم رو زمین و موتورِ هزارم افتاد رومون. پای چپ من و دست چپ عباس ناکار شد.

جوان تکانی به خود داد و لحظه ای درنگ کرد. افکاری در ذهنش گذشت و بلافاصله گفت:

- یعنی چی؟ یعنی قصه‌ی جانبازی عباس آقا همه‌ش فرمالیته‌س؟ من خودم کارت جانبازیش رو دیدم. نوشته؛ مجروحیت از دست چپ. تو رو خدا بگین که اشتباه می‌کنم.

پیرمرد کفاش به چهره آشفته پسر جوان نگاهی انداخت و با دلسوزی گفت:

- حتما مسئله ای هست که نمی‌خواسته تو بفهمی؟ شاید اینم یه جور پنهون کاری باشه. 

- نه عموجان، تحقیق که کرده بودم، فهمیدم کسی به نام عباس معرفت تو بنیاد پرونده نداره. اما حالا مطمئن شدم.

- زود قضاوت نکن. چیزی نگو که بعدش پشیمون بشی.

- این سادگی امثال شما و پدرم بوده که باعث شده بعضی ها که یک ثانیه هم تو جنگ نبودن طلبکار باشن و شماها بدهکار. امروز خیلی ها مثل بچه ها معصومن ولی وقتی می‌فهمی گرگِ تو پوست بَرَه ن که دیگه دیر شده.

در این هنگام خودروی بزرگ شاسی بلندی سر کوچه متوقف شد. مرد میانسالی از آن پیاده شد و برای راننده دستی تکان داد. خودرو با زدن بوق حرکت کرد و از آنجا دور شد. مرد میانسال روی گرداند و به طرف کوچه قدم برداشت. پیراهن سفیدی بر تن داشت که آستین چپ آن مقداری تا خورده بود و قطع شده‌گی دست چپ را به وضوح نشان می داد. دست چپ از اواسطِ ساعد به پایین را کم داشت. مرد سفید پوش همین که چشمش به کفاش و دامادش افتاد، خوشحال و لبخند زنان به طرفشان آمد و روبرویشان نشست. دست بر شانه کفاش گذاشت و گفت:

- حسن آقا از این طرفا؟ کی اومدی؟

پیرمرد سرش را پایین انداخت و آرام گفت:

- اِاِی... چند روزی می‌شه.

- دوباره که نمی‌خوای شروع کنی؟

- اون فقط یه سوء تفاهم بود. منم که نتونستم ثابت کنم و گرفتار شدم.

جوان که از ابتدای گفت و گوی آنها در حال پرورش خشم و کنار هم گذاشتن سؤالات بی جوابش بود، از کوره در رفت و با نیشتر کنایه گفت:

- عباس آقا! ذکر خیر شما بود. راستی، هنوزم موتور هزار سوار می‌شین؟

مرد میانسال لبخندی زد و با مرور سریع خاطراتش لحظات خوشی را در ذهن به یاد آورد و همچنان با لبخند گفت:

- حسن آقا دیگه چی از من گفته؟

- خیلی چیزا، مثلا نحوه جانبازیتون. راستی شما چند درصد جانبازی دارید؟

- حسن تو چی به‌ش گفتی؟

- هر چی که لازم بود شنیدم، براتون متأسفم. همیشه فکر می‌کردم ظالم یکی مثل یزیده. امروز فهمیدم دور و بَرَم پُر از یزید شده. حالم از جانماز آب کشا بهم می‌خوره.

- یه جوری بگو منم متوجه بشم پسر. چی داری می‌گی؟

- این امثال عموحسن و پدرِ من بودن که رفتن و جنگیدن و زخم برداشتن، اما شما حق این مظلوما رو خوردین و افتخارات رو به نام خودتون زدین. براتون متأسفم.

جوان روی گرداند و پا تند کرد تا از آنجا دور شود. پیرمرد کفاش خواست وساطت کند و بلوای پیش آمده را به طریقی بخواباند اما عباس معرفت مانع شد و با صدای بلند گفت:

- اگه فکر می‌کنی من حق کسی رو ضایع کردم بیا ازم بگیرش. بیا پسر ممد فرشته، بیا تقاصِ ترکش کمر باباتو ازم بگیر.

جوان با عصبانیت و خشم فراوان راهِ رفته بازگشت و یقه عباس معرفت را چسبید و او را محکم به دیوار کوچه کوبید و فریاد زد:

- باشه! هرچی تا حالا جمع کردی رو می ریزم تو جوب آب. آهای...

پیرمرد کفاش با خزیدن به طرف آن دو خود را به معرکه رساند و با تمامِ توان جوان را از دوست قدیمیش جدا کرد و قائله را ختم کرد. در این حین چشم عباس معرفت به پای راست حسن کفاش افتاد و گفت:

- وااای! رفیق تو با خودت چکار کردی؟ تو زندان چه بلایی سرت اومده؟

- کار زندون نیست، مال میدونِ مینه.

- چرا اینو به دادگاه نگفتی؟

- اگه می‌گفتم که همه می‌فهمیدن. نمی‌خواستم کسی برام دل بسوزونه. در ضمن، منم خیلی بی‌گناه نبودم، بلد نبودم دروغ بگم. تا خواستم پنهون کاری کنم همه فهمیدن. نمی خواستم آبروی شاکی تو دادگاه بره، واسه همین نگفتم که دامادمه.

جوان که هنوز آرام نگرفته بود. آخرین نیش خود را از زبان خارج کرد و گفت:

- مظلومیت عموحسن و بابام اون دنیا یقه‌تونو می‌گیره. خیلی بی معرفتین آقای معرفت.

لرزش عجیبی بر تمام اندام عباس معرفت افتاد. دست راستش را بر سر گذاشت و با فشار جلوی حرکات غیر متعارف آن را گرفت اما نتوانست تحمل کند و با فریاد گفت:

- بخوابید رو زمین. عراقیا پاتک زدن. بهت می‌گم بخواب رو زمین پسر. بی‌سیم رو بیار......

عباس معرفت خود را محکم به زمین انداخت و دست راستش را به گوشش نزدیک کرد و گفت:

- الو.. الو ..... حاجی! نخودای مشکل گشاتون پس چی شد..... یا حضرت عباس.... شیمیایی زدن..... همه ماسک بزنن..... با توام بدو برو ماسک بزن.

حسن کفاش کنار دیوار آمد و با بغض رو به جوان کرد و گفت:

- حالا فهمیدی عباس معرفت کیه؟ برو حالا آبروش رو ببر.

پسرجوان که گویا نقره داغش کرده باشند، گوشه ای ایستاده بود در حالی که نگاهش روی عباس معرفت قفل شده بود، و این صدای عموحسن بود که مدام توی گوشش تکرار می شد... .

 


نویسنده: ر.الف.ک(صخره‌ی تنها)



پیج رنک گوگل