تبلیغات
قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

شبیه خیال!


در گذر کوچه ای که نام شهید یوسف گلرو را بر خود نهاده است، دو مرد ایستاده اند که کت و شلوار سیاه با خط های سفید به تن کرده اند و کلاه شاپو بر سر گذاشته اند. قد یکی بلند تر و سبیل آن یکی، از بنا گوش در رفته تر است. آن دو گرم صحبت و رد و بدل کردن تکه کلام های خاص قهوه خانه ای هستند که عبور خانمی محجبه و سر به زیر، تغییراتی را در حالت ظاهری مرد قد بلند تر به وجود می آورد و او را به صحبت می کشاند.

- عمو شاپوری، تو چند سالته؟

- من دیگه گندیدم؛ از چلچلیم خیلی گذشته، چه طور مگه با مرام؟

- آخه نوکرتم، هم سن و سالهای من و تو حالا نوه هم دارن! اما ما همین جور یکّه و یالغوز موندیم ور دل نَنَمون. تا نَمُردیم یکی بایِس برامون آستین بالا بزنه دیگه.

- میخوامت اِبی بامرام، بدجوری هم میخوامت. ولی داداش! اینا همش رَکَبای روزگاره، چی یکّه باشی، چی با جماعت، عمرت می گذره. اما غمت نباشه، من یکی دربست عبد و عبیدتم، بینم با مرام! خاطر خواهم شدی یا نه؟

- اِ...ی، یکی رو زیر سر دارم.

- کی هست؟

اِبی با مرام با نگاهی به اطراف، دهانش را نزدیک گوش شاپور برد و زمزمه ای کرد و سپس صورتش را کنار کشید. شاپور با ریزخند سری تکان داد و گفت:

- همون چادریه که دو دِقّه پیش از اینجا رد شد؟ اما با مرام، به گمونم خیال شوهر کردن نداشته باشه ها. می دونی چند ساله به پای شوهر از جنگ بر نگشتش نشسته؟ لقمه ی قرص و محکمی هست اما با مرام تا منو داری غم نداشته باش. بریم تو کارش تا ببینیم چی می شه؟

چند قدمی با هم همراه شدند تا به مسجد محل رسیدند. زنِ چادر مشکی پوشیده با امام جماعت مسجد صحبت می کرد. صدای آنها به گوش ابی بامرام و شاپور نمی رسید؛ نزدیکتر شدن آنها به در مسجد هم جلب توجه می کرد! شاپور با کج کردن سر و وانمود کردن حالتِ نرمشِ گردن، حواسش را به سمت مسجد برد و صدای روحانی را شنید که می گفت:

- وصیتی که از طریق خواب اعلام بشه معتبر نیست. در ضمن حرفی هم که آقا یوسف در عالم خواب به شما گفته هم منطقی و درسته و هم سفارش خود خداست. در هر صورت من برای اون مشکل، افراد مورد اعتمادم رو که خیر هم باشن، دو نفر به دو نفر می فرستم.

زن سر به زیر انداخت و چند لحظه ای در فکر رفت، سپس گفت:

- خدا خیرتون بده حاج آقا، از فردا عصر، خونه رو برای اون کار آماده می کنم. بازم ممنون.

- ببین دخترم نصیحت تکراری من و اهل محل رو به گوش بگیر. به خدا حقوقی که بنیاد می ده حقته، چرا نمیری دنبالش تا از این وضع خلاص بشی؟

- ببینید حاج آقا من میخوام اون دنیا هم یوسف مال من باشه. وقتی می تونم کار کنم و با پولش زندگیمو بچرخونم، چرا بیت المال رو به ناحق بگیرمو اون طرف، کنار یوسف نباشم. نه! مال این دنیا به یک لحظه سرافکندگیِ اون دنیا نمی ارزه. اگه می بینید راضی شدم به ازدواج، فقط به خاطر سفارش خود یوسفه. خُب! خدانگهدار حاج آقا.

ابی بامرام که به حرکات مضحک شاپور می خندید و سر می جنباند با دست راستش چانه ی دوستش را گرفت و سرِ او را با قدرت چرخاند و با پوزخندی گفت:

- چِت شده عمو شاپوری؟ این شامورتی بازیا چیه در میاری؟ شدی عینهو دلقکای سیرک، فقط یه دماغِ گنده قرمز کم داری.

شاپور با چشمان گرد شده از تعجب و لحن بهت زده ای که در کلامش افتاده بود، گفت:

- نه بابا؟ من، ... دلقک؟ چی می گی؟

- چیه باز داری گیج می زنی؟ پس اون آبِ توبه و ترکِ اعتیاد و سر به راه شدن و اینا که از صبح بلغور می کردی، همش کَشک بود؟

- به موت قسم لاف نبوده! مُخَم رو کانال دیگه ای بود. اصلا از باغ زده بودم بیرون. حالا تو باغم، اما یه چیزایی دستگیرم شده که اگه حق باشه، بساط دیش دیش دارام ابی بامرام ردیفِ ردیفه.

- خُب چی دستگیرت شده؟ خَبَرا رو بریز رو داریه ببینم چی تو چَنته داری؟

- اونی که زیر سر داشتی، داشت با این حاج آقا تقوی اختلاط می کرد. به گمونم خواستگار داره و اومده از حاجی استخاره بگیره. با مرام هنوز هیچی نشده رقیب عشقی پیدا کردی.

- جون اون سبیلای فِردارت، یه کاری کن از دست نره.

-  خیالت جمع باشه. تو برو امشب نَنه ابی رو راضی کن. فردا عصری بیا یه نوکِ پا بریم خونَش و کارو یه سَره کنیم.

- باشه! من بِرَم نَنَمو بپزم. تو هم برو یه تیپ دومادی واسه ما ردیف کن.

غروب آفتاب، روشنایی خورشید را به تیرگی شب پیوند زد و کم کم ستاره ها در آسمان جای خود را باز کردند و شب که مایه‌ی آرامشِ اهل زمین است، تاریکی را به ارمغان آورد.

تا عصرِ روزِ بعد، اوضاع کوچه مذکور ساکت و بی خبر بود تا این که ابی با مرام با کت و شلوار نویی که پوشیده بود به همراه شاپور و خانم مسنی در اطراف مسجد دیده شدند. خانم مسن، مادر ابی با مرام بود. شاپور شیرینی به دست داشت و دوستش دسته گل جمع و جوری به دست گرفته بود. چند قدمی به خانه همسر شهید مانده، دو مرد را دیدند که با جعبه شیرینی وارد خانه مذکور شدند.

شاپور که انگار منتظر چنین اتفاقی بود، دستش را نزدیک دهان برد و انگشتش را گاز گرفت و گفت:

-اِ...اِ... دیدی با مرام! بهت گفته بودم که... اَی دل غافل، مرغ از قفس پرید. بریم داداش، اونا قبل از ما رسیدن.

مادرِ ابی با مرام نگاهی به اطرافش انداخت وگفت:

- خُب ما هم می ریم صحبتهامونو می کنیم، شاید اصلا قضیه چیز دیگه ای بود.

ابی بامرام با حالت شک و تردید پاسخ گفت:

- نه نَنه، کاری که توش عنقورت اومده خوبیت نداره بریم پی اش. برگردیم لابد قسمت ما نبوده. عمو شاپوری من ننه رو می رسونم و برمی گردم. همین دور و برا بِپِلِک، جَلدی میام.

شاپور سری تکان داد و به موضع همیشگی خودش یعنی سرِ پیچ کوچه بازگشت. زیرا از آنجا می توانست عبور و مرور تمام محله را زیر نظر گرفته و توجهش را به هر بخشی معطوف دارد. دقایقی گذشت و ابی با مرام هم به او اضافه شد و هردو با هم مسئولیت خطیر آمارگیری را بر عهده گرفتند. هوش و حواس شاپور تماما به طرف آن خانه بود و هیچ اتفاقی منجر به انحراف تمرکزش نمی گشت تا هنگامی که دو مردی که به خانه ی همسر شهید رفته بودند، با وضعیت به هم ریخته و سر و صورت خاکی از آنجا بیرون آمدند و قفل زبان شاپور را گشودند.

- اِ...اِ... ببین با مرام. اون دو تا یارو که رفته بودند خونه سیندرلا، اومدن بیرون.

ابی بامرام پوزخندی زد و با تعجب گفت:

- سیندرلا کیه؟ یاروها کجان؟

- بابا همونایی که زودتر از ما رفتن خواستگاری زن یوسف. به گمونم خَبَرا عوضی بوده. تو اون خونه خبرایی هست. دیروز این حاجی تقوی می گفت دو نفرو می فرستم خونه، نگو منظورش اینا بودن. راستیَتِش من اشتباه کردم. خلاصه عفو کن با مرام.

- باشه بخشیدمت. ولی حالا نَنه رو چی جوری راضیش کنم؟

- من بایِس بفهمم تو اون خونه چه خبره.

- خُب پس منم میرم رو مُخِ ننه کار کنم.

شاپور در موضع قبلی خود باقی ماند و رفت و آمدها را زیر نظر گرفت تا آنکه شب، بار دیگر کوچه را به سکوت برد و شاپور هم به خانه مجردی خود رفت. صبح، اولین فردی که به کوچه قدم گذاشت و به کار خود مشغول گشت، شاپور بود. ذهنِ جویای خبرِ شاپور تا ظهر بی کار بود تا این که قبل از اذان، دو نفری که دیروز به خانه شهید رفته بودند به مسجد آمدند و مقداری با حاج آقا تقوی صحبت کردند. شاپور که تا به حال پا به مسجد نگذاشته بود، به ناچار وارد مسجد شد و کنارِ حوضِ آب کُر نشست و ادای شستن دست و صورتش را درآورد؛ اما مقصودش گوش دادن به صحبت های حاج آقا تقوی و دو مرد غریبه بود. به زحمت چند جمله پایانی آنها را شنید. یکی از آن دو نفر که خوش پوش تر و جوان تر به نظر می رسید با حسرت گفت:

- کاش یه بار دیگه می تونستم وارد اون خونه بشم. اگه بازم از این امور خیر سراغ داشتین در خدمتیم.

حاج آقا تقوی لبخند به لب و گشاده رو گفت:

- واسه امروز با دونفر دیگه صحبت کردم. خیلی های دیگه هم تو نوبَتَن.

شاپور که دیگر نمی توانست به شستنِ دست و صورتش ادامه بدهد، برخاست و آهسته به طرفِ در مسجد گام برداشت و با خود گفت:

- غلط نکنم یه خبرای ناجوری تو اون خونه هست. امروز می فهمم اونجا چه خبره.

شاپور از مسجد بیرون آمد و طبق معمول سرِ پیچِ کوچه را اِشغال کرد. دست به چانه گذاشته بود و فکر می کرد که مثل دیروز، دو نفر با جعبه شیرینی درِ خانه همسر شهید را زدند. اما این بار بعد از نماز بود و بی وقت. کوچه کم رفت و آمد بود و از یارِ غارِ شاپور، ابی بامرام، هم خبری نبود. شاپور سری چرخاند. دوست دیرینش را ندید. اندکی منتظر شد اما بی فایده بود. کشفِ حقیقت مستلزم همکاری یک نفر دیگر بود تا در صورت درگیری تنها نباشد. پس به سرعت درِ خانه ابی با مرام رفت و او را نیز با خود همراه کرد. در راه با زبان چربش اوضاع را بر ضدِ همسرِ شهید جلوه داد و پیش زمینه لازم را برای منصرف کردن ابی با مرام از ازدواج با همسر شهید فراهم کرد و گفت:

- یه کاسه ای زیر نیم کاسه این زن هست. ببین با مرام! ده به یک شرط می بندم که زده تو کار خلاف و داره سابقه دار می شه. ببین چه وقتیه دارم بهت نشونه می دم. اگه مأمورا نریختن خونَش به جرمِ... .

ابی با مرام از حرکت ایستاد و با تندی گفت:

- به چه جرمی؟ واسه چی گناه مردمو می شوری؟ نه داداش این حرفت تو کَت من نمیره. این وصله ها به اون زن نمی چسبه.

- حالا می ریم، شما خونه رو سیاحت کن ببین چه خبره.

- باشه می ریم، ولی اگه لاف زده باشی؛ دیگه نه من نه تو.

شاپور سرش را خاراند و با احتیاط گفت:

- حالا بریم ببینیم اوضاع چه‌طوریاس.

به خانه شهید که رسیدند، شاپور نگاهی به اطراف انداخت. کوچه خلوت بود و کسی مزاحم اکتشاف آنها نمی گشت. سپس گفت:

- اول من جا پا می گیرم، شما برو دید بزن. بعد نوبتِ منه.

ابی بامرام با توپ پُر و صدای بلند گفت:

- از دیوار خونه مردم بالا رفتن تو مرامِ من نیست. ببین شاپوری! به من میگن با مرام. حکایت من و تو تومنی ده قرون با هم فرق می کنه. اگه یکی منو اون بالا ببینه و بشناسه، می دونی چه آبرویی از من به جوب می ره؟ بعدشم، من از تو قدم بلند تره، سنگین ترم هستم، اذیت می شی. قبولت دارم؛ هر چی دیدی گزارش کن. فقط ببین، من بایِس از اونایی هم که تو خونه رفتن سؤال کنم، اگه حرفاتون یکی بود بعد باور می کنم.

- باشه، پس بامرام جا پا بگیر تا بِرم دیده بانی.

ابی بامرام دستها را در هم قلاب کرد و شانه هایش را برای گذاشتن پاهای دوستش محکم کرد. شاپور پای راستش را در قلاب گذاشت و با یک جهش خود را بالا کشید و از بالای دیوار نگاهی به داخل انداخت. صدایی به گوشش رسید. سری چرخاند و به قسمت غربی خانه نگاهی کرد و سپس با عجله سرش را پایین آورد و با اشاره به ابی بامرام فهماند که قصد دارد پایین بیاید. سپس با یک جَست، سنگینیِ بدنش را از روی دوستش برداشت و پایین پرید و پس از اینکه نفسی تازه کرد و به خودش آمد گفت:

- قضیه بد جوری بو میده. بابا اینجا شده لونه‌ی فساد! با جُفت چشام دیدم که یه نفر همین جوری لخت و عوری پرید تو حموم!

ابی با مرام با لحن تند و خشنی گفت:

- کی بود؟ شناختیش؟

- نه! اما به گمونم از همونایی بود که یه ساعت پیش رفتن تو خونه.

- شاپوری! به وَلای علی قسم، لاف اومده باشی پَر کِشِت می کنم.

شاپور با ترس آب دهانش را قورت داد و گفت:

- اون دو تا که اومدن بیرون، بگیرشون زیر اخیه. بزن دهن مَهَنِشونو آسفالت کن تا راستشو بگن.

- باشه، فقط دعا کن که درست دیده باشی.

دقایق به کندی می گذشتند. ابی بامرام دست شاپور را گرفته بود و تهدیداتش را تکمیل تر می کرد و شاپور هم از ترسِ بلایی که قرار است بر سرش بیاید حرفی نمی زد و راههای گریز از مخمصه را بررسی می کرد، تا زمانی که آن دو نفر از خانه بیرون آمدند و با سر و وضع نامرتب و ژولیده، پا در کوچه گذاشتند.

ابی با مرام همانطور که دستِ دوستش را محکم گرفته بود به طرف آنها دوید و گفت:

- یه لحظه صبر کن بینم.

به دو قدمی آن دو که رسید با لحنی طلبکارانه و پر مُدعا پرسید:

- آقایون کی باشن؟ اینجا چی می خواستن؟

یکی از آنها گفت:

- بنده ی خداییم. اومده بودیم واسه امرِ خیر.

- که امرِ خیر، ها؟ چه امرِ خیری؟

- به شما ارتباطی داره؟

ابی بامرام دست شاپور را رها کرد و یقه هردو نفر را گرفت و محکم به دیوار کوبیدشان و گفت:

- یالا بگین بینم، اون تو چی کار می کردین؟

این بار، نفر دوم گفت:

- با اجازه شما، دو ساعت رفتیم بهشتمون رو ساختیم و برگشتیم.

شاپور که پشت ابی با مرام پنهان شده بود، گفت:

- دو نفریتون با هم رفتین بهشت، یا اون خانم رو هم با خودتون بُردین؟

نفر اول با لبخند ملایمی گفت:

- خدا خیرش بده، چه زن با کمالاتی بود. آره دیگه، وقتی بساط کار خیر رو فراهم می کنی خودت هم می ری تو بهشت دیگه!

ابی با مرام نبض کلام را به دست گرفت و یک دست را با مهارت آزاد کرد؛ در حالی که یقه‌ی هر دو نفر را به دست داشت. دست راستش را که آزاد بود بالا برد و گفت:

یعنی چی که سه تایی تون رفتین بهشت. بگین بینم، مگه در بهشت از تو حموم وا می شه؟

نفر دوم که در فشار کمتری بود گفت:

- برای رفتن به بهشت باید تمیز بشی دیگه، واسه همین یه غسلی هم کردیم.

در این لحظه شاپور که به خیال خودش ماجرا را فهمیده بود، از تیر رسِ ابی با مرام خارج شد و جار زد:

- آی مردم!!! آی جماعت!!! چه نشستین که آبروی محل رو بردن...

ابی با مرام با چشمان از حدقه در رفته و ابروهای در هم کلاف شده به طرف شاپور دوید و گفت:

- خفه! خفه بی مروّت! خفه شو!

بی درنگ خودش را به شاپور رساند و از پشت سر یقه‌ی او را گرفت و از حرکت و حرف زدن متوفقش نمود و گفت:

- من دندوناتو خورد می کنم، نمک به حروم.

سپس با کفِ دستش ضربه ای بر دهان شاپور زد، خون از دهانِ شاپور بیرون زد و در دم ساکت شد.

دو دوست سابق با هم گلاویز شدند و فرد قالب که ابی با مرام بود، باز پرسی را شروع کرد.

- بگو بینم آمار این خونه رو کی به این دو تا داده بود. نکنه اونم کار تو بوده؟

شاپور با حالت زوزه گریه می کرد و می گفت:

- آدما رو حاجی تقوی جور می کنه.

- پس می‌خوای بگی دست اونم تو کاره؟

- لابد دیگه.

- پس می ری یه وقت واسه خودمون می گیری، چون تا خودم نبینم باورم نمی شه.

- اصلا بیا با هم بریم تا نگی لاف میام.

آن دو به خانه ی ابی بامرام رفتند تا شاپور دهان خونی اش را بشوید و بعد به مسجد بروند. این کار چندان طولی نکشید و چند دقیقه بعد، دو دوست درِ مسجد بودند و با حاج آقا تقوی صحبت می کردند. ابی با مرام زبان چرخاند و گفت:

- حاج آقا! تو خونه‌ی این زهرا سادات، زنِ یوسف خدا بیامرز چه خبره؟

حاج آقا تقوی لبخندی زد و گفت:

- شنیدم امروز شر به پا کردین. اول شما بگید چه خبر بوده؟

شاپور خواست حرفی بزند که ابی با مرام گفت:

- هیس! حرف نباشه.

سپس توجهش را به طرف حاج آقا تقوی برد و ادامه داد:

- شرگیری امروز به خاطر همین سؤال بود. ما می خواستیم ببینیم چه خبره که حرف تو حرف اومد و یه فکرای خامی به سر این شاپوری زد. منم زدم دهن مَهَنِشو صاف کردم تا مِن بعد بلند بلند فکر نکنه!

- همین طور که به بقیه هم گفتم، به شما هم می گم؛ اگه میخواین بدونین اون تو چه خبره، برین ببینین. منتها باید انتظار هر چیزی رو داشته باشین. یه جعبه شیرینی خالی می گیرین دستتون. در می زنین و می گین واسه امر خیر اومدیم. بعد می‌رین تو. خانم آقا یوسف خودش همه چی رو توضیح می ده.

ابی بامرام چند لحظه سکوت کرد و در فکر فرو رفت و سپس گفت:

- خُب کِی بریم؟

- امروز عصر خوبه؟ چون فردا چهار نفر دیگه رو تو نوبت گذاشتم.

- باشه می ریم. فقط حاج آقا! کار خیره دیگه؟

- بله، کاملا خیره.

دو دوست قدیمی که حالا رنگ خصومت و کینه توزی به دوستیشان سرازیر شده بود، از مسجد خارج شدند و در پاتوقِ همیشگی‌شان، چند کلامی را رد و بدل نمودند و از هم جدا شدند.

قرار آنها برای عصر، نزدیک خانه زهرا سادات بود. ابی بامرام در پی اثبات بی اساس بودن تهمت شاپور بود و شاپور به دنبال تلافی کتکهای خورده شده.

سرِ ساعت مقرّر، هر دو حاضر شدند و نزدیکِ در یکدیگر را ملاقات کردند. شاپور در زد و منتظر بازخورد آن شد. زنِ شهید که در را باز کرد و آن دو را دید، با تعجب پرسید:

- چی کار دارین؟

ابی بامرام با سری پایین انداخته و لحن ملایمی گفت:

- واسه امر خیر اومدیم. اینم شیرنیاش!

- چه امر خیری؟

شاپور با اعتراض گفت:

- بامرام! داره دَبّه می کنه.

ابی با مرام با اشاره به او فهماند که مسئله را حل می کند. سپس رو به همسر شهید گفت:

- ما از طرف حاج آقا تقوی اومدیم.

صاحبخانه از جلوی در کنار رفت و گفت:

- باشه بفرمایید.

شاپور پس از دوستش وارد خانه شد و در را بست. سپس ابی بامرام رو به صاحبخانه کرد و گفت:

- ما باید چی کار کنیم؟

زهرا سادات با دست، سمتِ چپ حیاط را نشان داد و گفت:

- این چاه قدیمی خونه بود. چاه جدید هم از دیروز داره کنده می شه. شما امروز خاکهایی که از دیروز جمع شده بود رو بریزید تو چاه قدیمی.

شاپور با تعجب پرسید:

- واسه چی؟

- مگه دنبال کارِ خیر نیستین؟

- آره، ولی اینکه حمّالیه!

- نه، اگه نیت تون آماده کردن خونه واسه یه عروس و داماد بی بضاعت باشه، اون وقت می شه یه کار خیر و پاداشش رو هم فقط خدا می تونه حساب کنه.

ابی با مرام خوشحال از اینکه ادعای بی اساس شاپور برایش محرض شده، کُتَش را از تن درآورد و گوشه ای گذاشت. آستین ها را بالا زد و شروع به پُر کردن چاه نمود. شاپور که نمی توانست سرش را از شرم بالا بگیرد، بیلِ دیگری را برداشت و با سری به زیر انداخته، در پُر کردن چاه کمک کرد. شاپور سر را پایین انداخته بود و توجهی به ابی با مرام نداشت تا اینکه او خسته شد و دست از کار کشید و گوشه ای نشست و خوابش برد.

شاپور هم سری تکان داد و با خود گفت:

- ای بابا! بد جوری کِنِف شدیم ها...

شعاعِ نوری، چشمان شاپور را زد. تمام حیاط به یکباره در هاله ای از نورِ سفید محو گردید. از داخل این هاله افرادی که از جنس نور بودند، با لباسهایی خاکی رنگ پیدا شدند. یکی از آنها بلافاصله به لباسهای شاپور چسبید و شروع کرد به گَرد گیری آنها. شاپور تنها چهره متبسم و زیبای او را می دید و حدس می زد که جوان باشد. صدای نرم و گوشنوازی که می گفت: «خسته نباشی دلاور» شاپور را متوجه خود کرد. جوانِ قوی جُثه و نیرومندی که صاحبِ صدا بود، به شاپور نزدیک شد و بیل را از دستش گرفت. خاک ها را بدون معطلی به چاه می ریخت و حرفی هم نمی زد. چهره خندانِ دیگری در نظر شاپور آمد و در گوشش گفت: «می خوای سفارشتو بکنیم؟» شاپور که انگار دهانش مُهر شده باشد، صحبتی نمی کرد. بار دیگر ندایی در گوشش زمزمه کرد: «ما زمینی نیستیم. از جن و ملک هم نیستیم. یه زمانی مثل خودِ تو بودیم. خدا ما رو بالا برد و عروج کردیم. میخوای  سفارشتو بکنیم. کارهای زیادی از دستمون برمیاد ها!» شاپور هر چه خواست حرفی بزند، نتوانست؛ زبانش کاملا بسته شده بود. جوانی که خاک ها را به چاه می ریخت، کارش را به پایان برد اما قبل از رفتن، دستی بر لبهای شاپور گذاشت و گره زبانش را باز کرد:

- میخوام سفارشمو بکنین، اما من قَدِ یه عالم گناه کردم. یعنی بخشیده می شم؟

هاله نور کم کم داشت ناپدید می شد و لباس خاکی ها هم به طَبَعِ آن، آنجا را ترک می کردند. آنکه گرد لباس شاپور را می زدود، آخرین نفری بود که از صحنه خارج گشت و در راه بازگشتِ خود گفت: «خدا کریمه، اگه توبه کنی می بخشه، بگو استغفرالله ربی و...» هاله نور و لباس خاکی ها کاملا محو شدند. دقایقی بعد شاپور چشمانش را باز کرد و فکر کرد که همه آن ماجراها یک رویای شیرین بوده، اما توجهش به سمت خاکهای ریخته شده در چاه جلب شد و با لبخندی با خود گفت:

- یعنی سفارش منم می کنن؟

سری گرداند، ابی با مرام را دید. مِن مِن کنان گفت:

- با... با... مرام! تو... تو هم دیدی ؟

ابی بامرام سری به نشانه تأیید تکان داد و گفت:

- دیدم. اینا کی بودن؟ نکنه فرشته های این زن بودن؟

- نمی دونم چی بگم.

- بیا ازش معذرت خواهی کنیم.

- میخوامت بامرام. بریم.

ابی بامرام صاحب خانه را صدا زد و گفت:

- کارِ ما تموم شد.

همسر شهید بیرون آمد و نگاهی به حیاط انداخت. شاپور با اشاره های ابرو و صورت ابی با مرام، با لکنت گفت:

- خ...ان...وم، راس...تیا...تِش، مَ...مَ...من به شما خیلی بَ...بَ...بد کردم. زبون...نَم می گیره، فقط م...می خوام که مَ...منو ببخشید.

زهرا سادات در حالی که صدا و شانه هایش می لرزید، گفت:

- با اینکه سخته، ولی می بخشمت. فقط قولایی که دادی یادت نره!

ابی بامرام متحیّرانه پرسید:

- کدوم قول و قرارا؟

شاپور سر را پایین انداخت و گفت:

- همون قولی که به لباس خاکی ها دادم.

- پس شما با اونا در ارتباطید، آره خانوم؟

همسر شهید سری تکان داد و گفت:

- آره، از خواستگاری شما هم با خبرم. می تونید با مادرتون...

شاپور متوجه چیزی شده بود، چند قدم آن طرفتر رفت و سپس با خوشحالی گفت:

 - بامرام! ببین چی اینجاس. یه دست لباس خاکی. خانوم اگه اونا رو دیدین، بگید حتما سفارش منو بکنن. من رفتم که آدم شم. با اجازه... .

شاپور از در بیرون رفت، رفت تا آدم شود...!

 


نویسنده: ر.الف.ک(صخره تنها)



پیج رنک گوگل