تبلیغات
قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

تقدیم با عشق...

برای یک مادر


از همان روزهای ابتدای سال نقشه اش را می کشیدیم، روز دیدار را مدام پس و پیش می کردیم و با مشورت یکدیگر، محل جمع شدن را تعیین می کردیم، اما هربار گِره‌ای به کارمان می افتاد و یک نفر با عذرخواهی می خواست که تاریخ عوض شود. تا اینکه بالأخره تصمیم گرفتیم دو روز بعد از روز مادر، در میدان مادر جمع شویم و هرکس به اندازه توانش کاری انجام دهد. این شد که توانستیم مثل سال گذشته و با همان بهانه گذشته(روز مادر) دیداری تازه کنیم با کسی که مادر همه ماست.

روزِ موعود فرا رسید. قرار بود ساعت 4 عصر 25 اردیبهشت‌ماه، در میدان مادر جمع شویم و به‌اتفاق، سمت میعادگاه‌مان حرکت کنیم. آسمان ابری بود، اما خبری از باران نبود. تمام حمیت گروه شده بود یک تابلوی مزین به عکس شهید نظرنژاد با طرح و متنی زیبا به همین مناسبت(حاصل ذوق و قریحه گروه خودمان) و البته کادویی ناقابل.

گروه هفت نفره ما سوار اتوبوس شد و همه‌گی در ایستگاهی نزدیک منزل همسر شهید نظرنژاد پیاده شدیم. از دیدار سال گذشته تاکنون، چهار نفر دیگر به گروه نشریه اضافه شده بودند و اعضای جدید، فقط از طریق عکسهای موجود در ستاد با خانواده این سردار رشید اسلام آشنا شده بودند. درطولِ این مسیرِ کوتاه، سرپرست گروه از خلق و خوی شیرین و مهمان‌نوازی همسر شهید تعریف می کرد و همه هدف برنامه آن‌روزمان را قدردانی از مادر و همسری نمونه می دانست.

جلوی در که رسیدیم، یکی از اعضای گروه زنگِ در را زد. پسر کوچک شهید در را بر روی ما گشود؛ ما تازه‌واردها از شباهتِ قریب چهره ایشان به پدرش شنیده بودیم اما شنیدن کِی بود مانند دیدن! حتی لبخندها هم به هم شباهت داشتند؛ درست مانند عکسی بود که از سردار بابانظر(در سال شهادتشان) در ستاد دیده بودیم. خوش‌آمدگویی و احوال‌پُرسی گرمی کردیم و وارد منزل خانم نظرنژاد شدیم؛ فضایی صمیمی و آشنا برای چند نفر از اعضا که از ابتدا با گروه بوده اند.

پذیرایی هم گرم و جانانه بود، درست مثل احوالپُرسی؛ جای شما خالی! فرزند شهید بابانظر(آقا مرتضی) از احوالِ سایرِ اعضای ستاد نیز جویا شد و درباره برنامه‌های آتی ستاد یادواره سردار شهید نظرنژاد نیز سؤالاتی پرسید. ما نیز سیر تا پیازِ برنامه های گروه‌مان را به ایشان گفتیم و نظرات و پیشنهاداتِ آقا مرتضی و خانم نظرنژاد را درباره شکل و ساختار جدید نشریه نشان سرخ پرسیدیم..

صحبتها گُل انداخته بود. آقا مرتضی از خاطرات زیبای پدرش می گفت و تعریف می کرد که یکی از پهلوانان قدیم مشهد(که با سردار کشتی می‌گرفته است)، خاطرات جالبی از پهلوانی ها و دلیرمردی های بابانظر(در قبل از انقلاب) بیان کرده و از پیروزی‌ها، اخلاق و جوانمردی‌های سردار در طول سالهای جنگ و بعد از آن نیز سخن گفته است. این پهلوان نقل می کرده که همان چهره شاداب و پیروزمندی که در سالهای قبل از انقلاب پشت مدعیان را به خاک می مالید، بچه‌های جنگ را چُنان شیفته خود می کرد که آنها او را «بابا» می گفتند و حرف دلشان را با او درمیان می گذاشتند. به قول او، بابانظر در جبهه نیز همان پهلوان گذشته بود، هرگز سنگر اسلام را خالی نگذاشت و با صلابت به آموزش سربازان می‌پرداخت؛ با همان چهره بشاش و پیروزمندانه.

آقا مرتضی همچنین از زندانی در شهر دورود استان لُرستان سخن گفت که زندانیان آن با ابتکار رئیس زندان، کتاب بابانظر را دریافت کرده، با خواندن آن راه و رسم زندگی‌شان را تغییر داده و الگوی جدیدی را برای آینده خود مدنظر قرار داده اند.

زمان می گذشت و ما خُرسند بودیم از دیدار تازه‌مان با همسر و پسر بابانظر که عقربه های ساعت ما را به کاری که دست و دلمان به انجامش نمی رفت، وادار کرد. قبل از پایانِ دیدارمان به رسم ادب و احترام، لوح تقدیر و هدیه ناقابلمان را به خانم نظرنژاد اهدا کردیم و گفتیم: «تقدیم به مادر و همسری نمونه و فداکار...». دعای خیر خانم نظرنژاد - چون همیشه- بدرقه راهمان شد و ما را به ادامه مسیری که تاکنون آمده ایم، امیدوارتر و متعهدتر کرد؛ و ما منزل ایشان را ترک کردیم درحالی‌که کوله‌بارمان پُر شده بود از صمیمیت، محبت و نیرویی عظیم و شهدایی.

 


نویسنده: الف.رجبی



پیج رنک گوگل