تبلیغات
قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

و سفر، آغاز راه پُر تلاطم عشق است...

سفرنامه راهیان نور 91

 

نوروز؛ روزِ نو شدن و پیرایشِ نوی طبیعت، شادی و روزِ نغمه خوانیِ بلبلان و طراوت و آراستگی روح است. روزی که صله رحم و دید و بازدید از اقوام و آشنایان در آن جزو سنتها و آداب ملی ایرانیان شده است. و چون در فرهنگ ایرانی- اسلامی، اعتقاد به زنده بودنِ شهید، سنبل ارادت و احترام به شهدا شده است، بر آن شدیم تا نوروز خود را در مناطق عملیاتی هشت سال دفاع مقدس سپری کنیم و به رسم ادب و سنت، دیداری با شهدا داشته باشیم؛ بلکه با تمسک جُستن از آنها، افسار نفس سرکش خویش را محکم نماییم. و این، داستانِ سفر دلهای ماست به جایی که قلب تپنده ایران است؛ گروهی متشکل از اعضای ستاد یادواره سردار شهید نظرنژاد(بابانظر).

از قبل اعلام شده بود که تاریخ حرکت کاروان، روز دوم فروردین ماه است و قرار بود ساعت 3 بعد از ظهر، از حوزه 4 بسیج مالک اشتر مشهد عازم جنوب شویم. دو ساعتی طول کشید تا مقدمات حرکت اتوبوس ها فراهم شود. مدیر کاروان به همراه روحانی، مسئول اتوبوس شماره یک شدند و دو نفر از مسئولان ستاد یادواره سردار شهید بابانظر، مسئول اتوبوس شماره دو. همه چیز برای حرکت مهیا بود که به یکباره متوجه شدیم اتوبوس ها به جای 44 صندلی مقرر، 42 صندلی دارد و می بایست در همین ابتدای راه، دو نفر انصراف می دادند! ابتدا از ما نمی آییم و شما بفرمایید و ما سال گذشته رفتیم و... صحبت بود اما طولی نکشید که ورق برگشت و کار به جایی رسید که کسی حاضر به کنار کشیدن از این سفر نمی شد! بین برادران مجرد ستاد قرعه کشی کردند تا تأخیر بیشتر از این نشود که ناگهان دو نفر از انتهای اتوبوس داوطلبانه انصراف دادند، البته بعد معلوم شد که به خاطر احوال ناخوشایند مادربزرگشان این تصمیم را گرفتند. به هر جهت اتوبوس با حضور 42 مسافر حرکت کرد و سفر پُرماجرای ما شروع شد.

اتوبوس از همان ب بسم الله با ما سر ناسازگاری داشت و هنوز از پلیس راه مشهد خارج نشده، خراب شد! راننده ها به تعمیر و راه اندازی مجدد آن مشغول شدند و باز دو ساعت دیگر تأخیر در کار افتاد. البته این اولین و آخرین مرتبه ای نبود که اتوبوس ما از کار می افتاد و سفر را به تأخیر می انداخت؛ بلکه در طول بیست و چند ساعت طی کردن مسیر مشهد- اهواز، مدام با خاموش شدن و دود کردن و سرما و گرمای وقت و بی وقت اتوبوس دست و پنجه نرم می کردیم! حتی یک بار راوی اتوبوس ما (به شوخی) به آقای راننده گفت: «من که سنم به جبهه رفتن قد نمی داد، در این اتوبوس واقعا فهمیدم که جانبازهای شیمیایی چه کشیده اند!» و سخن ایشان کنایه از دودی بود که بارها از انتهای اتوبوس منتشر می شد، در فضای داخلی آن پراکنده گشته و مستقیما راهی ریه های زبان بسته ما می شد!

خدا را شکر تا اهواز اتفاق دیگری برای اتوبوس نیافتاد و ما حدودا ساعت دو بامداد چهارم فروردین به پادگان حمیدیه - محل اسکان زائران خراسانی- رسیدیم. شام سبکی خوردیم و برای بازدید از مناطق جنگی و رفع خستگی سفر، چند ساعتی را استراحت کردیم.

روز اول بازدید از مناطق جنگی را با نیت زیارت شهدا و گرامی داشتن یاد و خاطره سفرکردگان عاشق شروع کردیم، به دیدار شهدای منطقه طلائیه و احوالپرسی با شهدای گمنام آن رفتیم و به یاد همه آنها زیارت عاشوارای ابا عبدالله(ع) را زمزمه کردیم. همانجا بود که به شهدا گفتیم: «دست ما را بگیرید تا در این دنیای وا نفسا گم نشویم... .» بعد از آن، راه هویزه را در پیش گرفتیم و نماز ظهر را در کنار یادمان شهدای مظلوم هویزه اقامه نمودیم. راوی - آقای خیری (که خدا خیرشان بدهد انشاءالله)- آنقدر شیرین از دیده ها و شنیده هایش در مورد این منطقه می گفت که فقط کلام خودش می تواند گویای مظلومیت این شهدا باشد. ایشان می گفت: «به دستور رئیس جمهور وقت - بنی صدر ملعون- نیروهای ارتشی دست از کارزاز کشیدند و سیدحسین (علم الهدی) را با 52 نفر از نیروهایش - بدون هماهنگی- تنها گذاشتند که درنهایت به شهادت سید حسین علم الهدی و یاران مقاومش منجر شد... .»

تا رسیدن به یادمان بعدی، راوی از مردی دانشمند که در دانشگاه آمریکا تحصیل می کرده و بعد به یادگیری مهارت جنگهای نامنظم و چریکی روی آورده صحبت می کرد. صحبت از شهید چمران بود و وصف مردانگی ها و رشادت های او - که از رسانه های دیگر به گوش ها رسیده بود- با گفتار راوی پیش چشم ما قرار گرفت. دهلاویه- محل عروج سردار شهید مصطفی چمران- به قدری شلوغ بود که نشد سبدی از خاطره در طاقچه ذهنمان بگذاریم و فقط شیرینی زیارت در کام ها باقی ماند!

عصر بود و می بایست به پادگان بر می گشتیم، اما شستمان خبردار شد که در معراج شهدا به تازگی پیکر بیست و دو شهید گمنام را آورده اند. التماس ها برای زیارت این شهدا بالا گرفته بود و با اینکه حضور در معراج شهدا در برنامه کاروان نبود، بنا به درخواست مسافران، دیدار از این مکان معنوی میسر گردید. زبان و قلم از توصیف حال و هوای اینجا عاجز است؛ همین بس که قدمها برای پیمودن این مسیر سست می گشت، نفسها به شماره می افتاد و با اولین نگاه، اشک از گوشه چشم روانه می شد؛ اینجا بود که نه پا و نه دلت تو را یاری نمی کردند، اینجا فقط تو بودی و پارچه های سفیدی که پاکترین موجودات زمین را در خود نهفته بودند... .  اینجا بود که می بایست زانو می زدی و های های می گریستی، فقط می گریستی و هرآنچه در دل داشتی، به گوش شهدا می سپاردی و دیگر خودت را در این عالم خاکی احساس نمی کردی، دیگر هوش از سَرَت پریده بود و نه! تازه هوشیار شده بودی... .

نماز مغرب را در کنار بیست و دو لاله عاشق - با شور و حالی که فقط خدا می داند- خواندیم و با کوله باری پُر از عشق و معنویت، از شهدا خداحافظی کردیم؛ و مگر می شد از آنجا دل کند؟ دلها را جا گذاشتیم و خودمان به سمت پادگان راه افتادیم.

روز دوم، راهی شلمچه - قرارگاه عشاق کربلای 4 و 5- شدیم، جای همه در زیارت عاشورای صحرای شلمچه خالی. در شلمچه تو صدای قدمهای سه سردار خراسانی و سه یار باوفا، یعنی شهیدان محمدحسن نظرنژاد(بابانظر)، سیدعلی ابراهیمی و محمدابراهیم شریفی را به وضوح می شنوی و باد آوازه رشادتهای این سه تن را به گوش تو می رساند. اینجاست که می توانی پشت سیم خاردارها بایستی و نگاهت را به شهرک دوعیجی روانه کنی، جایی که حماسه شهید بابانظر را هنوز هم به خوبی به خاطر دارد؛ حتی اگر ما فراموشش کرده باشیم!

چقدر شبیه کربلا بود شلمچه، و در آنجا می شد غربت اباعبدالله(ع) در روز عاشورا را به وضوح لمس کرد؛ تشنگی و عطش، صحرا و طف، علی اکبر و عباس، حسین و زینب و شهادت و اسارت همه و همه را به چشم دل دیدیم و دعا کردیم زیارت شلمچه و کربلایمان با هم پیوند بخورد تا شاید کربلایی شویم. دلها را به سوی کربلا بردیم و در سجده زیارت عاشورا زمزمه کردیم: «پرودگارا! شفاعت ما را در روزی که بر تو وارد می شویم توسط حسین(ع) قرار بده... .»

نخل های سوخته کنار جاده را فقط می توان در مسیر اروند رود مشاهده کرد و رودخانه های متعددی که خود را برای سرازیر شدن به خلیج فارس آماده می کنند. آنطرف رودخانه، گلدسته های مسجد امام رضا(ع) در شهر فاو عراق به راحتی دیده می شد. به این فکر می کردم؛ آغاز اختلاف ها بر سر همین رودخانه بود که پیش روی ما قرار داشت، رودخانه ای که امروزه -آزادنه- در آن کشتیرانی انجام می شود و هیچ کس اعتراضی ندارد و همه به خوبی در کنار یکدیگر زندگی می کنند.

و اما در کنار هر یادمان، بازارچه های محلی راه افتاده بود و مردم برای فروش اجناس خود به آنجا می آمدند. سوغات معروف تمام شهرهای کشور، از خرمای آبادان گرفته تا عسل تبریز و سوهان قم و نبات زعفرانی مشهد، در این بازارچه یافت می شد؛ البته بازار فروش اجناس چینی هم گرم بود! اما آنچه بیش از همه به چشم می آمد، نمایشگاههای کتاب دفاع مقدس و اقلام فرهنگی بود که حسابی با حال و هوای دوران جنگ اُخت گرفته بودند.

روز دوم بازدید از سرزمین نور هم کم کم به پایان می رسید و راه طولانی بازگشت تا پادگان حمیدیه را با گوش سپردن به سخنان دل نشین راوی و استراحت سپری کردیم. آخرین شب حضور در سرزمین حماسه ها حال و هوای دیگری داشت. دعای کمیل حسینیه پادگان و برگزاری مسابقات فرهنگی- شهدایی مختلف در گوشه گوشه پادگان خواب را از چشم زائران گرفته بود. صف طویل سفارش حکاکی روی پلاک و بازدید از نمایشگاه عکس ره آورد سرزمین نور، نشان از توجه همه به برنامه ها و استقبال خوب از کارهای فرهنگی بود.

صبح روز خداحافظی خیلی زود از راه رسید و دود اسپند و عودی که برای بدرقه زائران بلند شده بود از تمام نقاط پادگان قابل مشاهده بود. در روز سوم و پایانی، دیدار از تنگه چزابه - محل ظهور رشادت های دلیرمرد خراسان، سردار شهید حسن علیمردانی- و همچنین زیارت شهدای مظلوم فکه، از جمله سید شهیدان اهل قلم شهید مرتضی آوینی قسمتمان شد. قتلگاه دلیرمردانی که برای  پاکسازی مناطق عملیاتی از موانع به شهادت رسیدند و جان خود را در کف دست نهاده تا همرزمانشان به خط دشمن حمله کنند.

از فکه به آنطرف راوی از ما جدا شد، اما خاطرات شیوایش را در گوش های ما بر جای گذاشت. آخرین یادمان، منطقه فتح المبین بود که یادمانی داشت برای زنده نگه داشتن یاد و خاطره حماسه سازی ها و دلاوری های هشت شهید گمنام و سایر رزمندگان اسلام. و نیز برای یادبود سنگر سازان بی سنگر جهاد سازندگی، غرفه هایی برپا بود که در آن به تلاشهای خستگی ناپذیر آنان اشاره شده بود.

سفر سه روزه کاروان ما با بازدید از منطقه فتح المبین و زیارت حرم دانیال نبی در شهر شوش به پایان رسید و اتوبوس ما راه بازگشت را در پیش گرفت. زیارت حضرت معصومه(س) در قم، مسجد مقدس جمکران، و زیارت حرم مطهر حضرت امام خمینی(ره) آخرین برنامه کاروان ما بود. و چه پایان شیرین و خاطره انگیزی بود؛ زیارت خواهر سلطان سرزمین خراسان، بیعت با امام عصر(عج) و نایبش، روح الله(قدس سره).

در مسیر بازگشت از سفر راهیان نور، به رسم یادبود هدایایی توسط مسئول فرهنگی کاروان و ستاد بابانظر به خانواده شهید و برندگان مسابقات فرهنگی و روزانه اتوبوس اهدا گردید. و این سفر به پایان رسید؛ با همه سختی ها و آسانی هایش، زیبایی ها و خاطرات به یاد ماندنی اش و خوشا به حال آنان که کوله بارشان را پُر از سوغاتی کردند و برگشتند؛ و سوغات سرزمین نور چیزی نیست جز ماندن در مسیر مقدس شهدای اسلام، انقلاب و دفاع مقدس.

 


نویسنده: الف.رجبی



پیج رنک گوگل