تبلیغات
قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر


انسان و عصرِ جاهلیتِ مُدرن!

 

شکسته ام بدون خُرد شدن، بی آنکه کسی صدایی بشنود یا حتی متوجه شود، بی آنکه پای کسی آسیبی ببیند! افسوس! کسی هم نیست تا جارویی برداشته و آن تکه ها را جمع کند. مراقبم تا کسی چیزی نفهمد. حواسم هست که مبادا تکه تکه هایم در زیر روشنایی چراغ، نوری را بازتاب کنند و یا خدای ناخواسته پای کسی را مجروح سازند؛ نکند تکه های وجودم محوطه دنیا را آلوده گرداند، جمعشان می کنم تا مبادا... .

«... ابتدا نمی دانستم در میان مردمی آمده‌ام که صد رنگند؛ از همه چیز بی خبر بودم. و تصوری که از زمین و ساکنانش داشتم تنها براساس همان نوشته های کتابها و گفته های معلممان بر اساس همان کتابها بود! اما از زمانی که با مردم دم‌خور شده ام، دریافتم که در هرج و مرج وحشتناکی به سر می برند؛ یک عده انسان نگون بخت که به تعبیر خودشان فهمیده اند، با تیغِ تیز کلام به روح و جان مردم حمله ور می شوند و عده‌ای انسان ناآگاه نیز با داشتن نارسایی حاد احساسات، این چیزها را قبول می کنند و صد افسوس که به آنها جامه عمل نیز می پوشانند... .»

اینگونه بود که شکستم؛ من تصمیم گرفتم از نو شکل بگیرم. زمانی که با شمشیر کلام به جان فکر من افتادند و فرهنگ و نظام فکری من را مورد اصابت لبه بُرنده آن قرار دادند، حیران و سرگردان بودم. کسی هم خبر از این ماجرا نداشت. تنهایی به راه افتادم تا شاید به سر منزل مقصود برسم. در طول راه تکه های خُرد شده‌ام را جمع می کردم، گه گداری نیز تکه‌ای می افتاد اما باز به زحمت آن را بر می داشتم تا کسی نفهمد؛ چون کسی نبود که مرا درک کند و من تنهای تنها تا ته تنهایی محض... خواهم رفت.

با اندکی مطالعه و تأمل در روزگار و تغییر در نگرش خویش درمی یابی که مردم تنها برای هیچ و پوچ است که خویشتن را به زحمت می اندازند! و هر چه آگاهتر می شوی، درِ مشکلات نیز بیشتر به رویت باز می شود؛ آنگاه تو می مانی و مطالبی که فهمیده نمی شوند اما دیده می شوند، نیازشان احساس می شود اما کسی چیزی به روی خودش نمی آورد.

اما اگر با فکری سالم(نه تحت تأثیر نهضت، گرایش و یا جبهه‌ای خاص) بنگری، می توانی احساس کنی که ما انسانها چقدر ناتوان و عاجزیم، ما خویشتن را گُم کرده ایم... .

هرچه تلاش کردم کسی پاسخگوی سؤالاتم نبود. هرکس چیزی می‌گفت، هرکه هرچه دلش می خواست می گفت. افسوس کسی هم نبود تا با قیچی اسلام این گفته را اصلاح کند. مردم هم نسبت به گفته‌ها و اعمال خویش بی تفاوت شده اند؛ خواسته یا ناخواسته برروی افکار پوسیده خویش پرده‌ای افکنده‌اند، گویا فراتر رفتن از این قاعده بی قاعده، حرام است! و دریغا که حتی در پی رفع آن هم نمی روند و در برابر مشکلات از عالمِ به علمش راه حل نمی خواهند و... .

خدایا! خسته‌ام، حیران و سرگردان و بی سامانم. به که بگویم حرفهای ناگفته خویش را ؟ به که بگویم صحبتهای ناشنیده‌ام را؟ چه کسی به درددلهای من گوش فرا می دهد؟ چه کسی راه حلی برای آنها دارد؟ خداوندا! از تو گوشی شنونده و کلامی پاسخ دهنده می خواهم!

اگر برای کسی مسئله‌ای را شرح دهی، نمی پذیرد. چرا فکرها سنگ شده‌اند؟ چرا پس از قرنها، باردیگر متحجر شده ایم؟ چرا باید در این عصر جاهلیت مدرن دست و پا بزنیم؟ چرا مغرور هستیم؟ و حاضر به پذیرش سخنی بالاتر از کلام خودمان نیستیم؟ این، نوعی بیماری مُسری و خطرناک است که به جان تک تک ما افتاده است؛ کسی هم جلودارش نیست.

اگر بتوانی از قید و بندها عبور کنی و دیوار منیتت را فرو بریزی، آنگاه بر فراز توانایی های خفته خویش به پرواز درخواهی آمد. اینجاست که می‌بینیم چه نیروی عظیم و شگفت انگیزی داریم ما انسانها! مایی که زمین و آسمان برایمان رام شده است، ما که فرشته‌های خدا بر ما سجده کرده اند. پس ما هم می توانیم به سمت خدا برویم، اموری که شایسته یک انسان است را به نمایش بگذاریم و خلاصه؛ «انسان» باشیم. اما افسوس که دقت نمی‌کنیم و توجه نداریم، دریغا که در پی انسان بودن نیستیم... .

در تنهایی خویش و در انبوه جمعیت نمی دانی با دانسته هایت چه کنی؟ این بارِ عظیمِ آگاهی و این احساسِ عمیق کمک به دیگران را کجا خرج کنی؟ کسی هم به دنبال ارزشها نمی گردد، هیچ کس به فکر ساختن روح خود نیست، نشسته ایم و فقط جسممان را پرورش می دهیم؛ آیا این دلیل عدم بزرگ شدن ما نیست؟ اینکه ما خودمان نمی خواهیم آدم باشیم!؟

دلمان را خوش کرده‌ایم به مسائل سطحی امروز. حقیقت گُم شده است و کسی برای پیدا شدنش حتی اعلامیه هم چاپ نمی کند! مردم عدالت را گُم کرده اند، گویا آن را در ابتدای بروز اسلام جا گذاشته اند؛ چرا که اگر به عقب برگردیم، چیزی جز ظهور هرچه بیشتر باطل و عزلت روز افزون حق را نخواهیم دید!

خسته ام، شکسته ام از تمام اینها؛ نشسته ام در گوشه ای از راه، منتظرم، در انتظار آمدن یک روزِ خوب. روزی که تمام ناگفته‌ها گفته می شود و همه نانوشته ها نوشته. و آنجاست که حرف دلهای عاشقان به دست مولایمان در صفحه تاریخ حک می شود. آنجاست که حقیقت رُخ می نماید و عدالت از آسمان به زمین می افتد! روزی که شاید همین فردا باشد، روزی که صاحب الزمان(عج) می آید... . «اللهم عجل لولیک الفرج.»



نویسنده: س.م.ابوالفضلی



پیج رنک گوگل