تبلیغات
قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر


میهمانِ ناخوانده!


از درونِ خسته ام ندایی می آید؛ «کجایید ای شهیدانِ... .» در زمین، خسته و تنها مانده ام؛ تنهای تنهایم. از این سکون مرگ آور خسته ام و زندگیم را هیچ می پندارم؛ بی خیر و بی برکت. نه پای رفتنم هست و نه یارای تغییر کردنم!

حس می کنم در سالهای گذشته خویش مانده ام، با عقب گردی دهشتناک به گذشته ای تاریک، با غباری از گناه بر چهره ای سیاه. جای نفس کشیدنم نیست؛ و این همه آنقدر سنگین است که مرا به بیرون پرت می کند، بیرون از جسم و جانِ حقیر خویشتن! و این سینه من است که هر روز، تاریکتر و باریکتر و تنگتر از قبل می شود؛ دریغا! حتی مسیری برای نفس کشیدنم نیست!

و به وضوح حس می کنم له شدنم را و می شنوم صدای خُرد شدن یکایک استخوانهایم را زیر این همه فشار سنگین و عجیب.

آی آدمها! آیا دادرسی نیست در میان شما؟

...

صدایم را ملائک شنیده اند یا آدمیان، نمی دانم! هنوز در مردابِ دانستن و ندانستن بشریت غوطه ورم که با چشمِ مادی خویش می بینم شهیدی را که از راه می رسد؛ برای دادرسیِ من؟! و من بالا کشیده می شوم، و او مرا با یک نگاه، تنها با یک نگاه، به بالا می کشاند. عجب عروج دل انگیزی است این؛ شهیدان دیگری نیز از راه می رسند و من... .

اکنون همان راهِ باریک و کور، به سمت نور گشوده می شود؛ «یخرجهم من الظلمات الی النور...» و گشاده می شود سینه ام؛ «رب الشرح لی صدری...» آ...آ...آه...ه...ه! می توانم نفس بکشم. حس می کنم همه دنیا در درونم جریان دارد، سبک می شوم؛ «و چه اندازه تنم هشیار است...»

اینجا، میهمانی آسمانی- زمینیِ فرشته های انسان نماست و من میهمانِ ناخوانده آنم! میهمان های خوانده را می نگرم؛ آنها سواره می روند، اما من... پیاده می روم، شاید سواره برگردم!

به میهمانی که می رسم، سفره ها همه پهن اند، سفره های رنگین و دیدنی؛ «بل احیاء عند ربهم یرزقون...»

همه چیز آشناست ولی نمی دانم، نمی دانم چرا حس می کنم چیزی کم است؛ آری! یافتم، این همان گمشده مفلوکِ ما زمینی هاست؛ اینجا خبری از بساط ریا نیست، اینجا هرچه هست، یکرنگی است و بس! نه از چشم چرانی و شکم پرستی خبری هست و نه پیاله های پُر از گناه و چهره های سیاهِ سیاه.

به هرطرف که می نگرم، سنگر است و رملستان است و هُرمِ گرمای جنوب. کفش ها را می کَنَم؛ «فاخلع نعلیک...» و پای بر شنهای روان می گذارم، گرم است و این گرما چونِ خون تازه در بدنم جریان می یابد؛ سوزشی عجیب در کفِ پاهایم حس می کنم، به زیر می نگرم. لاله ای است روی شنها و زیر پای من! آه از نهادم بلند می شود. به آسمان می نگرم؛ پُر از ستاره است. ستاره ای به جنب و جوش در می آید و خودش را با تقلا از چادرِ سیاهِ آسمان جدا می کند و بر زمین فرو می نشیند. سپس، در محل تلاقی ستاره با رملستان، دشتِ لاله می‌رویَد... .

سر بر خاک می نهم، سر از خاک بر می دارم؛ اینجا کجاست؟ خبری از آسمانی ها نیست، دریغا! میهمانی به پایان رسیده است.



نویسنده: س.م.ابوالفضلی



پیج رنک گوگل