تبلیغات
قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر


مرضیه نظرنژاد(همسر شهید نظرنژاد):

افتخار می کنم که همسرِ بابانظرم

 

شنیده اید که می گویند: «پُشتِ سر هر مرد موفق، یک زن موفق وجود دارد.» یا «از دامانِ زن است که مرد به معراج می‌رود.» و از این دست تعابیر و تعاریف که پُر بیراه نیستند. و پشت صحنه جبهه ها، یعنی خاکریز زندگی را چه کسانی می گرداندند جز مادران و همسران فداکاری که اگرچه در میدان کارزار نبودند اما کم از رزمندگان غیور ما نداشتند. مرضیه نظرنژاد، از جمله‌ی آن زنان رشید و فداکار است که اگر نمی بود، بی شک بابانظر هم «بابانظر» نبود! با هم پای صحبتهای ایشان در کلاسِ درس ایثار و جوانمردی می نشینیم:


او را نمی دیدیم!

در طول 29 سال زندگی مشترکم با بابانظر، شاید حدود 4 یا 5 سال از حضور فیزیکی ایشان در منزل بهره مند بودم. قبل از انقلاب که کشتی گیر بود با شرکت در مسابقات مختلف، زیاد در خانه حضور نداشت. با شروع انقلاب، جزو فعالان انقلابی شد. جنگ که شد، مدام در جبهه بود. سایر شهدا فقط یکبار به شهادت می رسیدند ولی بابانظر در هر عملیات شهید می شد. پس از جنگ نیز در حال خدمت به مردم بود و ایشان را زیاد در منزل نمی دیدیم!


سه نفر در یک نفر

در زندگیم، هم نقش مادر را بازی می کردم، هم پدر و هم همسر؛ هم برای بچه ها مادر بودم و هم برای همسرم، پرستار. برای ایفا کردن این نقشها از هیچ کس کمک نگرفتم مگر خداوند و حضرت زهرا (س). و به راستی هر کس از حضرت زهرا یاری بخواهد، ممکن نیست بی یاور بماند. هنوز هم هر زمان مشکلی دارم، تسبیح حضرت زهرا را می گویم؛ با این کار روحیه ام به کلی عوض می شود. وقتی از کسی ناراحت می شوم، فوری به رویش نمی آورم بلکه بلافاصله صلوات می فرستم. ذکر صلوات واقعا معجزه می کند؛ چون باعث آرامشم می شود و فرصت فکر کردن و تصمیم گیری درست تری را به من می دهد.


الگوی همگان

به حضرت زهرا و زینب ارادت خاصی دارم. در مواجهه با مشکلات همیشه خودم را جای آنها قرار می دهم. این دو بزرگوار با آن همه مشکلات و مسئولیتی که بر دوش داشتند، همواره شکرگذار خدا بودند. ما هم باید پیرو آنها بوده و با الگوپذیری از ایشان، در همه مراحل زندگی صبور باشیم.


آماده باش برای...

تحملش خیلی سخت بود. آن زمان شنیده می شد که ضد انقلابها به منزل پاسدارها  تجاوز می کنند. همسرم نبود و تنها بودم، دو پسرم هنوز کوچک بودند. نردبان را آماده توی حیاط می گذاشتم و کلید هم روی در بود. می گفتم اگر کسی از پشت بام بیاید، از در فرار می کنم و اگر کسی از در بیاید، از پشت بام! روسری دخترهایم را سرشان می کردم و چادرشان را کنارشان می گذاشتم. نه اینکه بخواهم توی دلشان را خالی کنم ولی به شان می گفتم: ‹‹اگه اتفاقی افتاد، زود چادرتون رو سر کنید.›› می گفتند: ‹‹چرا؟›› می گفتم: ‹‹خب، آدمیزاده دیگه!›› خودم هم که همیشه با چادر می خوابیدم.


مایه افتخار یکدیگر

همیشه به حاج آقا نظرنژاد افتخار می کردم؛ چه زمانی که پهلوان بود، چه زمانی که رزمنده بود، چه زمانی که جانباز بود و چه حالا که به شهادت رسیده است. علاقه خاصی به حاج آقا و زندگی با ایشان داشتم. رفتار و گفتار پسندیده ای داشت و این از نقاط قوت زندگیم با او بود. اصلا خود زندگی با بابانظر نقطه مثبت زندگیم بود. چون او فردی مومن و خداترس بود. همه کارهایش برای خدا بود و در راه خدا قدم بر می داشت. دلگرمیهای زندگی من، حضور حاج آقا و بچه ها بود. من همیشه از زندگیم راضی بوده و هستم.

همسرم همیشه می گفت: ‹‹به صبر و استقامتت افتخار می کنم.›› حتی به همرزمانش گفته بود که اگر همسرم نمی بود، نمی توانستم این همه سال، پی در پی به جبهه بیایم.


با قلب شکسته خواستم

چهار سال بود دختر بزرگم بچه دار نمی شد. دکتری هم نبود که نرفته باشد. هر جا می رفت، می گفتند خودش و همسرش سالمند. می پرسیدم اگر سالمند، پس چرا صاحب فرزند نمی شوند؟! می دانستم اگر خدا بخواهد به شان فرزند می دهد وگرنه نمی دهد؛ هر چه هست خیر و صلاح است. پنج یا شش ماه پس از این جریان، حج واجب رفتم. قبل از رفتن یکی از همسایه ها گفت که حاجتت را روبروی خانه خدا بخواه. توی کاروان هم می گفتند هر کس بار اولش باشد، هر حاجتی که از خدا بخواهد برآورده می شود. دیدن ناراحتی فرزندانم، همیشه عذابم می داد. وقتی چشمم به خانه خدا افتاد، ناخودآگاه یاد دخترم افتادم. قلبم شکسته بود؛ احساس کردم حاجتم روا شد. آنقدر گریه کرده بودم که هم کاروانی ام آمد و گفت: ‹‹خانم نظر نژاد چرا اینقدر گریه می کنی؟›› دست خودم نبود که بخواهم گریه کنم یا نه! گریه ام که تمام شد انگار سبک شدم و حس و حال خوبی به من دست داد، طوری که مطمئن شدم خداوند حاجتم را داده است. مشهد که بودم امام رضا را به مادرش قسم دادم که حاجتم را از خدا بخواهد تا موقعی که بر می گردم برآورده شده باشد. یک ماه بعد از اینکه به مشهد برگشتم، خداوند نوه ام محمد حسن را به ما داد. این جریان مربوط به دو سال پس از شهادت بابانظر بود.


بهارِ خدایی

اگر خداوند کمکم نمی کرد، هرگز از پس مشکلات زندگی بر نمی آمدم. بزرگ کردن چند تا بچه قد و نیم قد کار بسیار مشکلی است. دورانی بود که مجبور بودم روزی سه بار بروم بیمارستان و سپس برگردم خانه و به امور بچه ها رسیدگی کنم.

به مادرهای امروزی که نگاه می کنم، می بینم استقامت و توان مبارزه آن روزهای ما با مشکلات زندگی را ندارند. جوانتر که بودم، وقتی بابانظر زخمی می شد کلی مهمان به منزلمان می آمد. با وجود اتاقهای کوچکی که داشتیم، نمی دانم بچه ها چه طوری درس می خواندند! به نظرم خداوند انسانهایی را مخصوص آن زمان ساخته بود؛ اگر یک فرد عادی به راهی مشکل برخورد کند، نهایتا راهش را کج می کند. ولی رزمنده ها به ویژه شهدا، این راه را با همه مشکلاتش طی کردند. آنها با وجود گرما یا سرما، گرسنگی یا تشنگی و سایر مشکلات موجود جبهه ها نه تنها راه خود را ترک نمی کردند بلکه از دل و جانشان، این راه را می پیمودند. ما هم که پشت سرشان بودیم، با استقامت و ایمانی مشابه، ایستاده و از آنها حمایت می کردیم. مثلا با وجود همه سختی ها و گرفتاریهایمان، حتی یک روز تشییع جنازه شهدا را ترک نمی کردیم. ممکن نبود که راهپیمایی یا دیدار خانواده شهدا را ترک کنیم. ماه رمضان بود و گرمای تابستان، راهپیمایی که می رفتیم، رژیم روی سرمان شیلنگ آب می گرفت، به طوری که از سرمان بخار بلند می شد! خانه که می آمدم، شربت آبلیمو درست می کردم و کنار می گذاشتم تا افطار. هیچ وقت طاقتم تمام نمی شد که مثلا بگویم: این یه ساعت، یه لحظه بشه. بلکه می گفتم: باشه تا افطار. متأسفانه خانم های امروزی اینگونه نیستند. گاهی برای خودم هم این سوال پیش می آید که آن روزها زنان و مردان، این همه استقامت را از کجا می آوردند؟! و اینکه چرا امروزه این استقامت کم شده است؟ ناگزیر به جوابی جز این نمی رسم که خداوند آن زمان را بهاری قرار داده بود برای همه و در آن گل و گیاهانی خدایی روییده بودند. یعنی آن همه صبر و استقامت را خداوند متعال در وجود تک تک ما قرار داده بود.


توانِ مضاعف

بعد از شهادت حاج آقا، یک پسر و یک دخترم همزمان توی عقد بودند. همه به ام  می گفتند: ‹‹برای شما سخت نیست حاج خانم؟!›› واقعا خیلی سخت بود؛ عروس می آمد، داماد می آمد و باید از آنها به نحوی پذیرایی می کردم که مبادا هیچکدامشان ناراحت شوند! به هر حال هر کس سلایق و عادات خودش را دارد که باید مراعاتشان کرد. من هم همیشه دوست دارم هیچ مهمانی، از خانه ام ناراحت بیرون نرود. نمی گویم از رسیدگی به امور بچه ها خسته نمی شدم، نه، بلکه این خستگی را هرگز به روی خودم نمی آوردم. این روحیه و توان، تنها ناشی از توکل به خدا بود و توسل به اهل بیت. بچه ها که برای افطار از مدرسه، دانشگاه یا سر کار می آمدند، از هیچ کدامشان نمی خواستم که مثلا کمکم کنند. بلکه خودم همه کارها را می کردم؛ سفره افطار را می چیدم و همگی دور هم می نشستیم. بهجرأت می توانم بگویم این معجزه بود که ماه رمضان آن سال هیچ اتفاقی نیفتاد و همه چیز به خیر و خوشی گذشت.


همیشه نگران بودم!

هر مادری نگران همسر و فرزندانش هست. حاج آقا که جبهه می رفت، با وجود شهدایی که می دادیم، همیشه نگران ایشان بودم. ولی می گفتم خدایا، هر چه صلاح توست. همسرم که با رضایت قلبی خودش جبهه رفته، چه به شهادت برسد و چه سالم بماند، راضیم به رضای تو. دخترم هم که دانشگاه می رفت، همین طور؛ از وقتی که می رفت تا زمانی که بر می گشت، چندین بار سر کوچه می رفتم و می آمدم! ولی همیشه خودم را دلداری می دادم که انشاءالله هیچ مشکلی پیش نمی آید و به سلامتی بر می گردد. دخترم را همیشه به حضرت زهرا و زینب می سپردم.


رضایت دو جانبه

هیچ وقت بین بچه هایم فرق نگذاشتم. همیشه هر چه بوده را بین هر پنج نفرشان تقسیم کرده ام. حتی گاهی چیزی را که درست می کنم، پنج قسمتش می کنم. الحمدلله تا به امروز نه من برای بچه ها کم  گذاشته ام و نه آنها برای من. در واقع هم من از آنها راضیم و هم آنها از من، انشاءالله خدا از همه ما راضی باشد.


مادر یعنی...

یک مادر باید فداکار باشد، باید تلاش کند تا فرزند خوبی را تحویل اجتماع دهد. فرزندی که مایه سرافرازیش باشد نه سرشکستگی. به دنیا آوردن فرزند شاهکار نیست، بلکه تربیت صحیح آن مهم است. فرزند خوب باید برای جامعه بال باشد نه بار. وقتی فرزندی  را به درستی تربیت کنیم، می توانیم بگوییم مادریم.


همسران باید...

همسران باید پا به پای هم قدم بردارند، باید برای هم مثل لباس باشند و عیبهای یکدیگر را بپوشانند. باید احترام هم را نگه دارند و پشت سر هم بدگویی نکنند. اگر والدین احترام و حریم یکدیگر را رعایت کنند، فرزندان و اطرافیان نیز به آنها احترام خواهند گذاشت.


خدا بزرگ است

درست است که پس از شهادت همسرم زندگی سختی داشته ام، ولی تحملش برایم سخت نیست چون می دانم حاج آقا همیشه در راه خدا و رهبر بوده و در همین مسیر هم به شهادت رسیده است. تکلیف شهدا معلوم است و خوشحالم که جایگاه خوبی دارد. تنها بودن خیلی سخت است ولی هیچ گله و شکایتی از همسرم ندارم که چرا ما را تنها گذاشته است. بعد از شهادت حاج آقا، حتی بچه هایم گریه ام را ندیده اند. هر وقت مشکلی دارم، پنهانی با خدا راز و نیاز می کنم. گاهی همسایه ها می گویند خوش به حالت، تو هیچ وقت مشکلاتت را به زبان نمی آوری، انگار هیچ مشکلی نداری! در جوابشان می گویم الحمدلله خدا خودش درست می کند.


یکی هم زیاد است!

کار کردن خانمها در بیرون از منزل هیچ ایرادی ندارد به شرطی که جوانان رعایت محرم و نامحرم را بکنند. خانمها باید حجاب و تقوای خود را حفظ کرده و سپس در اجتماع ظاهر شوند. البته هستند افراد انگشت شماری که رفتارشان مغایر با شئونات اسلامی است، اینها مایه سرشکستگی ما هستند. وجود حتی یک مورد از اینگونه افراد در جامعه ای اسلامی، شایسته نیست. چون این تعداد اندک و بد، بیشتر از تعداد زیاد و خوب، به چشم می آید.


هر آنچه از دوست رسد، نیکوست

به نظر خودم کار خاصی نکرده ام، امیدوارم خداوند این کار جزئی را با همه کم و کاستی هایی که از جانب من بوده، بپذیرد. جوانان نباید با بروز اندک مشکلی، زود از کوره در بروند. چون هر چه که پیش می آید از جانب خداوند است نه کسی دیگر؛ بدون صلاحدید خدا هیچ امری میسر نیست. اگر او بخواهد می توان از مشکلات فرار کرد و اگر هم نخواهد، چاره ای جز تحمل مشکلات نخواهیم داشت. در هر صورت نباید با از دست دادن چیزی خیلی غمگین و یا با به دست آوردن چیزی دیگر، خیلی خوشحال شویم. تا خدا نگوید عجب بنده کم جنبه ای داشتم که نتوانست خودش را نگه داشته و احساساتش را کنترل کند. ولی اگر این غم و شادی را بروز ندهیم، خدا می گوید این فرد بنده خاص من است. باید به این باور برسیم که همه چیز از جانب خداوند است، همین و بس!


حرف آخر:

جوانان باید قدر پدر و مادرشان را بدانند. اگر والدین از آنها راضی باشند، قطعا خداوند نیز از ایشان راضی خواهد بود. امیدوارم که خدا همه جوانان را هدایت کند و حاجاتشان نیز برآورده شود، انشاءالله.

 


 تهیه و تنظیم: ف.دهقان

 منبع: aqr.ir




پیج رنک گوگل