تبلیغات
قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر


همه زندگیم را مدیون قرآن و اهل بیت(ع) هستم

پای صحبتهای عمه شهربانو

 

چندی قبل از حرکت، فکر می کردیم قرار است طبق روال گذشته با خانواده شهید محله مصاحبه کنیم ولی درست در لحظات آخر متوجه می شویم که تصور ما کاملا اشتباه بوده است! چرا که برای مصاحبه باید به منزل یکی از اهالی مهربان و خونگرم محله نیزه می رفتیم. و جالب تر این بود که برخلاف همه مصاحبه ها، قرار بود سرزده برویم و خبری از هماهنگی قبلی نبود! با وجود همه اینها دلمان را سپردیم به شهدا و آدرس را گرفتیم و راه افتادیم. توی راه، دوستم داشت خصوصیات شخصیت مورد مصاحبه را بیان می کرد و او هرچه بیشتر سخن می گفت، شوق و اشتیاق من هم بیشتر می شد. بعد از مدتی، به محل مورد نظر می رسیم؛ دری قدیمی که با دیدنش احساس خاصی به روح و جانمان تزریق می شود. با وجود اینکه از قبل شنیده ایم درِ این خانه همیشه به روی همگان باز است، باز هم نمی دانیم حضورمان را چگونه توجیه کنیم! نفس عمیقی می کشم و زنگ در را به صدا در می آورم؛ خانم میانسالی (که بعد از مصاحبه متوجه می شوم دختر حاج خانم است) در را باز می کند. بدون هیچگونه سؤالی می گوید: «بفرمایید داخل.» خودمان را معرفی کرده و سپس وارد سالنی می شویم که سمت راستش دو اتاق و طرف دیگرِ آن، آشپزخانه ای قدیمی ولی بسیار تمیز و مرتب قرار دارد. وارد اتاق می شویم، خانم مُسِنی کنار تخت نشسته است؛ در حالی که قرآن تلاوت می کند. سلام می کنیم. خلوتگاه زیبایش را بر هم زده و به سوی ایشان می رویم. به گرمی از ما استقبال می کند؛ تازه خودمان را معرفی می کنیم و از اینجاست که داستان «عمه شهربانو» شروع می شود... .

وقتی از ایشان می خواهیم خودش را معرفی کند، با زمزمه ای (که به سختی متوجه اش می شوم) می گوید: «یاحق!» و شنیدن آن، دلم را چنان می لرزاند که لرزشی را نیز در وجودم احساس می کنم.

- شهربانو نبی زاده هستم معروف به عمه شهربانو. سال 1300 در شهر کرمان به دنیا آمدم و در شش سالگی با پدر و مادرم به مشهد آمدیم. مادرم مدرس قرآن بود و کودکان زیادی را درس می داد؛ از جمله خودم. در کنار مادر، قرآن خواندن را آموختم. و بعد از آن در سن 13سالگی ازدواج کردم. زندگی ام را با قرآن و اهل بیت(ع) شروع کردم. همسرم مردی بسیار مهربان و فداکار بود. حاصل ازدواجم 4 فرزند است که تک تکِ آنها را از اهل بیت(ع) هدیه گرفتم.

با سؤالی دیگر عمه شهربانو را به سمت دیگری از خاطراتش می بریم، می پرسم: «قرآن خواندنِ شما چه تأثیری در زندگیتان داشته است؟» صادقانه می گوید: «من، همسر و فرزندانم را از قرآن و اهل بیت(ع) گرفتم.» سپس به دخترش اشاره می کند و می گوید: «دخترم فاطمه را از امام رضا(ع) گرفتم. بینایی فاطمه در نوجوانی دچار مشکل شد و هر دکتری هم که می ر فتیم می گفت دیگر خوب نمی شود. با دلی شکسته به پابوس امام رضا(ع) رفتم و از ایشان خواستم فاطمه ام را دوباره به من بدهد. فردای همان روز بود که رفتیم بیمارستان امام رضا(ع) و همان جا، تنها با یک عمل سرپایی چشمهای فاطمه خوبِ خوب شد، حتی دکترها گفتند که دیگر نیازی به عینک نیست. پسرم محمد که مریض شده بود را نیز آقا شفا داد.» و پس از کمی سکوت، غمی عجیب درون چشمان دریایی اش می بینم، می گوید: «ولی قسمت این بود که پسرم حاج عباس را با دستان خودم به دستِ خاک بسپارم.»

سؤال بعدی را می پرسم تا شاید فضا عوض شود.

- حاج خانم! رابطه شما با شاگردانتان چطور بود؟

- (پس از کمی فکر) سعی کردم شاگردانم را مثل فرزندان خودم تدریس کنم. شاید گاهی مجبور به تنبیه می شدم که فقط به خاطر خودشان بود تا در تعلیم قرآن کوتاهی نکرده باشم. البته تنبیه فقط با تَرکه بود و بیشتر اوقات فقط کافی بود بگویم چاهی پُر از مار و موش دارم تا حساب کار دستشان بیاید! نیاز چندانی به تنبیه بدنی نبود. دروغ نگویم خیلی از من حساب می بردند و کافی بود کمی صدایم بالا برود، آن وقت قرآن را چنان مثل بلبل می خواندند که خودم لذت می بردم! اگر هم کسی را با تَرکه می زدم، وقتی می گفتم من برای قرآن این کار را کردم، شما راضی هستی؟ می گفت بله راضیم. تا توانستم سعی کردم بچه ها را زیاد اذیت نکنم.

می پُرسم: «هنوز هم قرآن تعلیم می دهید؟» با پرسیدن این سؤال اندوهی عجیب سرتاسر وجود ایشان را فرا می گیرد، پاسخ می دهد: «چند سالی می شود دیگر توانایی قرآن درس دادن را ندارم ولی آرزو می کنم توان گذشته ام را به دست بیاورم تا دوباره بتوانم قرآن را تدریس کنم.»

با این حرفش لحظه ای به فکر فرو می روم؛ عمه شهربانویی که سالهای بسیار زیادی از عمرش را با کوله باری از ثواب و عشق به خدا، قرآن و اهل بیت(ع) گذرانده است، دیگر چرا توان از دست رفته گذشته اش را برای تدریس قرآن می خواهد؟ کسی که سالها به تدریس قرآن پرداخته، تا جایی که همه مردم محله او را به نام «مُلا شهربانو» می شناسند، دیگر از خدا چه می خواهد؛ توانِ بیشتر برای خدمتِ بیشتر به قرآن. در دل به حال خودم افسوس می خورم؛ من که چندین بهار از عمرم را سپری کرده ام، هنوز توشه ای از قرآن را در آن نیافته ام!

- مُلا شهربانو یا عمه شهربانو، بیشتر به کدام اسم معروف هستید؟

- ابتدا به مُلا شهربانو معروف بودم. بچه های برادرم که برای آموختن قرآن پیش من می آمدند، به من می گفتند «عمه شهربانو». و چون بچه های برادرم با بقیه بچه ها در یک کلاس بودند، این شد که کم کم همه به من گفتند: عمه شهربانو.

مدتی گذشته است و ما آنقدر جذب این گفتگوی شیرین شده ایم و عمه شهربانو آنقدر با حوصله و محبت به سؤالات ما پاسخ می دهد که هیچکداممان متوجه گذر زمان نشده ایم! خستگی در چهره و کلام عمه شهربانو موج می زند، بی آنکه گِله ای از این همه سؤال ما داشته باشد. دلمان نمی خواهد ولی بیش از این نباید عمه شهربانوی مهربان را خسته کرد، سؤال آخر را می پرسم: «عمه شهربانو! برای ما جوان ها پند یا سخنی دارید؟» با همان زبان ساده و دلنشینش می گوید: «همیشه متوسل به قرآن و اهل بیت(ع) باشید و معجزات آن را با چشم خود ببینید. از دروغ گفتن و تهمت زدن به دیگران دوری کنید تا همیشه زیر سایه اهل بیت(ع) باقی بمانید. تا می توانید به دیگران کمک کنید و دست همه را بگیرید. همیشه به پدر و مادرتان خدمت کنید تا از شما راضی باشند. از خدا می خواهم همه جوانها را عاقبت به خیر و خوشبخت کند انشاءالله.»

از ته دل به دعاهای عمه شهربانو آمین می گوییم و شرمنده از این همه لطف و مهمان نوازی ایشان، خانه ساده ولی سرشار از نور قرآن و اهل بیت(ع) عمه شهربانو را ترک می کنیم.

 


تهیه و تنظیم: خالقی- صادقیار




پیج رنک گوگل