تبلیغات
قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

هم پهلوان، هم قهرمان

مجموعه حاضر شامل 10 داستانک از زندگی شهید بابانظر است که به دو زبان عربی و انگلیسی ترجمه شده و در قالب فلش کارت به چاپ رسیده است.

صاحب امتیاز: ستاد یادواره سردار شهید محمدحسن نظرنژاد(بابانظر)

ناظر کیفی: فریبا دهقان

نویسنده: ایمان رجبی

طراح: حمید خوشخو


 

شناسنامه:

نام: محمدحسن

نام خانوادگی: نظر ن‍ژاد

شهرت: بابانظر

نام پدر: غلامرضا

محل تولد: شهرستان مشهد، روستای بُتِه مُرده(بابانظر)

تاریخ تولد: 3/3/1325

تاریخ شهادت: 7/5/1375

مسؤولیت: فرمانده عملیات لشکر 5 نصر و قرارگاه 

ثامن الائمه(ع)

محل شهادت: اشنویه(ارتفاعات کردستان)


سری توی سرها

عصرهای جمعه اش به کشتی باچوخه می گذشت. آن قدر پشت به خاک چسبانده بود که سری توی سرها درآورده بود و عضو تیم کشتی استان شده بود. می بَرَندش مسابقات جام صلح و دوستی کابل. پهلوان تا فینال می رود و نایب قهرمان می‌شود. برای قهرمانان جشن می گیرند. به مجلس که پا می گذارد می بیند بساط لهو و لعب و ساز و آواز مطرب به پاست؛ از آنجا می زند بیرون. وقتی بر می گردند مشهد، کسی به پهلوان و رفیقش محل نمی گذارد. وقتی می بیند ارزش ورزش پایین آمده، کنار می کشد و تا یکسال اصلا دنبال ورزش نمی رود.




حق به حق دار رسید

پهلوان و شهید علیمردانی بودند و چهارده تا کومله ای که از پایین کوه برای گرفتن ارتفاعات سنندج خیز برداشته بودند. چشم امید پهلوان و دوستش به ارتشی هایی بود که همراه آنها آمده بودند. اما سرگرد ارتش جا می زند و نیروهایش را عقب می کشد. حالا کومله ها رسیده بودند پنجاه متری پهلوان. پشتِ سنگی سنگر می گیرد. علیمردانی هم خودش را رسانده و یا حسین گویان رگبارش را آتش می کند. پهلوان هم برخاسته و دو نفری، کومله ها را به رگبار می بندند.

سرگرد ارتشی که تجاوز را دفع شده می بیند، در گزارش به فرمانده‌اش پیروزی را به نام خود و یارانش رقم می زند. پهلوان ساکت نشده و صدایش به اعتراض بلند می شود که: «دروغ نگو! تو با نیروهایت عقب کشیدی.» فرمانده از سرگرد می پرسد: «تو تار و مار کردی یا آنها.» سرگرد اعتراف می کند که: «وقتی ما رسیدیم، آنها کار را تمام کرده بودند.» پهلوان می خواست حق به حق‌دار برسد.


نشان دلیری

شب عید فطر سال شصت، پهلوان در گرمای منطقه الله اکبر تا پانصد متری دشمن رفته بود که یارانش را از زیر آتش بیرون بکشد. تیر بار مستقر در سنگر عراقی ها امان از او و یارانش گرفته بود. منطقه رملی را به سینه خیز تا زیر تیر بار بالا آمد و با دستش لوله تیربار را بالا گرفت. گرمای سوزاننده باروت انگشتانش را از حس انداخته بود. نیروها که منتقل شدند، دستش را برداشت و سینه خیز عقب کشید. از آن پس نشان دلیری پهلوان، انگشتان سوخته اش بود.

 



تو که می دانی...

از ابتدای سال شصت و سه بین رزمنده ها پخش شده بود که پهلوان اسیر شده. چهار پنج ماهی بود که هیچ کس از او خبر نداشت، حتی خانواده اش. برادر پهلوان آمده بود اهواز تا خبری به دست آورد. گفته بودند ما می دانیم کجاست اما به شما نخواهیم گفت. خبر سلامتی و اسیر نشدنش را برادر پهلوان به خانواده رساند. تا اینکه آبان ماه همان سال پهلوان به خانه برگشت. هدایایی به پاس قدردانی از خدماتش به او داده بودند که برای خانواده اش آورده بود. آنها را بین همه تقسیم کرد تا بلکه نبودش را جبران کرده باشد. فقط همسرش گله کرد که: «فکر مادر و بچه هایت را نکردی؟»

پهلوان گفت: «تو که می دانی...» با همین کلمه همه را ضربه فنی می کرد. همه می دانستند عشق به جهاد چه حرارتی در تنور تن پهلوان انداخته است.


اسطوره

در درگیری های کردستان شهید چمران و پهلوان حسابی با هم اُخت شده بودند. یک بار شهید چمران دید که پهلوان تخم مرغ آب پزی را درسته قورت داد. با خنده گفت: «پهلوان! می جویدی بهتر نبود؟»

پهلوان خندید و گفت: «نه! این طوری دیرتر هضم می شود؛ شاید تا دو سه روز غذا گیرم نیاید.»

چمران گفته بود: «تو بنا داری دو سه روز غذا نخوری! این بچه ها اگر دو سه روز غذا نخورند تلف می شوند.»

معرکه

شهرک دوعیجی پهلوانِ ما را خوب می شناسد. پهلوانی که یک بسیجی را ترک موتور گذاشت و دو تا کلاش را با فانسقه روی شانه اش محکم کرد و به خاکریز دشمن زد. تا سنگر فرماندهی، پهلوان همین گونه پیش رفت و وقتی فرمانده عراقی را با پشت به زمین زد، تمام لشگر خشکشان زده بود. پهلوان، فرمانده را به اسارت گرفت و به خاکریز خودی بازگشت. عجیب آدمی بود پهلوان ما.


قسمت

دو سهمیه حج برای لشگر 21 امام رضا(ع) در نظر گرفته شده بود. قرعه کشی کردند؛ قرعه به نام پهلوان و آقای آخوندی درآمد. هر دو جانباز بودند و از ناحیه چشم چپ مجروحیت داشتند. آن زمان حج رفتن در توان هر کسی نبود. به قرعه کشی اعتراض کردند. دوباره قرعه ریختند. باز هم قرعه به نام پهلوان و آقای آخوندی درآمد. خدا پهلوان را طلبیده بود. بابانظر که شده بود، حاج آقا نظرنژاد هم شد.







اعجوبه

کربلای چهار هنوز شروع نشده بود که در جزیره مجنون و در دویست متری عراقی ها، گلوله آر پی جی جلوی پهلوان زمین خورد و هجده ترکش به قفسه سینه، دست و پیشانی او اصابت کرد. هر کس دیگری بود ضعف می کرد، اما پهلوان راضی نشد جسم سنگینش رزمنده های خسته را از دفاع بیندازد. با همان حال برخاست و عقب کشید. هر که می دیدش می‌ترسید. همه می گفتند نصف صورت پهلوان رفته است و او راست راست راه می رود! به آمبولانس که رسید، خیالش راحت شد. بی‌سیم چی که با دیدن او وحشت کرده بود و خبر کذب پخش کرده بود، پس از معاینه دقیق پهلوان توسط پزشک، حرفش را پس گرفت و خبر مجروحیت از قفسه سینه و پیشانی را مخابره کرد.

اخراجی

اوایل تشکیل سپاه، اسم پهلوان را زده بودند در لیست اخراجی های سپاه و دلیلش را هم بی سوادی او عنوان کرده بودند. پهلوان آمد و یقه مسؤول پرسنلی را چسبید و گفت: «این چی چی اولوژی که شما می‌گین نوک قلمتونه یا سر تفنگ و باورهای من؟ من اومدم به کشورم، به ملتم، به اسلام خدمت کنم. من سرباز خمینی ام. از شما حقوق و کار نمیخوام!»

پهلوان آمده بود رسم پهلوانی را به‌جا آورد و با خط، باورهایش را بنویسد.




  رؤیای صادقه

پهلوان، حضرت زهرا(س) را به خواب دیده بود. پرسیده بود کی شهید می شوم. جواب گرفته بود؛ وقتی تمام موهای سر و صورتت سفید شده باشد. شاید دیدن همین رؤیای صادقه تنها دلیلی بود که پهلوان خود را با نود و دو درصد جانبازی به دل دشمن می زد و هیچ باکی نداشت و هیچ کدام از صد و شصت ترکشی که خورده بود، نتوانست جانش را بستاند. روزهای آخر همه دیده بودند که ابروهای پهلوان هم سفید شده و موی سیاهی در سر و صورت ندارد. فهمیده بودند لحظه فراغ نزدیک شده است... .



 دانلود نسخه پی دی اف فلش کارت دوزبانه هم پهلوان، هم قهرمان




پیج رنک گوگل