تبلیغات
قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

هم‌سنگـران

شهید رفیعی از نگاه هم‌رزمان

 

سیدکاظم حسینی:

در دوران انقلاب وقتی جنازه‌‌ی مرحوم کافی را از بالاخیابان مشهد به‌طرف حرم مطهر حضرت رضا (ع) آوردیم، بچه‌های حزب‌اللهی و انقلابی مأموریت داشتند چراغانی‌های اطراف حرم مطهر را بکَنند. چون امام (ره) ۱۵ شعبان ۱۳۵۷ را عزای عمومی اعلام کرده بودند. رژیم برای مخالفت با امام، چراغانی زیادی دور حرم برپا کرده بود. در آن زمان اطراف حرم مطهر، چمن‌کاری بود. داخل چمن‌ها ستون‌هایی برای چراغانی گذاشته بودند. برادران با هماهنگی قبلی مأموریت داشتند که این چراغانی‌ها را خراب کنند. ما به دنبال چوب می‌گشتیم تا سیم‌ها و چراغانی‌ها را خاموش‌کنیم؛ اما شهید ابوالفضل رفیعی با دست، ستون و سیم برق را می‌گرفت و آن‌ها را می‌کشید، درحالی‌که چراغ‌ها روشن بود و برق داشت، چندین ستون را از جا کند! مأموران برای اولین بار از گاز اشک‌آور استفاده کردند. شهید رفیعی با شش نفر دیگر، زیر جنازه‌ ماندند و بقیه متفرق شده بودند. در آنجا او درحالی‌که آب از چشم‌هایش می‌آمد، جلوی تابوت را گرفته بود که مبادا حرکت متوقف شود و مردم متفرق گردند.

 

محسن دهقانی:

مركز پیام، نزدیكِ دفتر فرماندهى بود. یك روز پس از اتمام جلسه‌ی شورا كه در دفتر فرماندهى صورت گرفت، من از مركز پیام خارج شدم كه چشمم به برادر رفیعى و برادر عامل افتاد كه از جلسه بیرون آمدند. وقتى نزدیك رفتم، دیدم برادر رفیعى خیلى ناراحت و غمگین است، گفتم: «ابوالفضل چرا این‌قدر ناراحتى، چیزى شده؟» با بى‏حوصلگى گفت: «محسن چه‌کار دارى؟ راحتم بگذار.» گفتم: «نه! مثل این‌که یك خبرى هست، بیا باهم برویم داخل اتاق چایى بخوریم.» گفت: «اینجا مى‏خواهند مرا از بچه‏ها جدا كنند و بین من و بچه‏ها فاصله بیندازند.» گفتم: «چطورى؟» گفت: «جانشینیِ لشگر پنج نصر را به من پیشنهاد كردند كه من هنوز قبول نکرده‌ام، ولى چه‌کار كنم كه آن‌ها خیلى اصرار مى‏كنند. من فرماندهى تیپ را قبول نمى‏كردم حالا جانشینى لشگر پنج نصر را به من پیشنهاد کرده‌اند. من نمى‏خواهم از بچه‏ها جدا بشوم و دوست دارم همیشه همراه آن‌ها و در كنارشان باشم.» اما درنهایت چون امر ولایت بود، چاره‏اى جز قبول کردن نداشت و برادر رفیعى هم كه در همه حال تابع ولایت بود، علی‏رغم میل باطنی‌اش این مسؤولیت را هم پذیرفت.

 

حاج علی توحیدی:

v             در بین شهدایی که با آنان مأنوس بوده‌ام، بیشتر از همه تحت تأثیر شهید ابوالفضل رفیعی قرارگرفته‌ام. من بی‌سیم‌چی بودم. او بااینکه سرپرستی دو خانواده را بر عهده داشت، مسؤولیت گشت سپاه را نیز عهده‌دار بود. ما در روز بعد از گشت، استراحت می‌کردیم، ولی او صبح به‌عنوان فرمانده و مدیر گروه، کارها را برای شب آماده می‌کرد.

 

v             او روزها با فردی به نام احمد گردویی، مباحث موردنیاز بی‌سیم‌ها ازجمله کدها و رمز‌ها را آماده می‌کرد و شب‌ها مسؤولیت گشت را بر عهده داشت‌. از همان ابتدا به نیروهای زیردستش میدان می‌داد؛ او جرأت و جسارت زیادی داشت و همیشه وقتی کاری را بر عهده کسی می‌گذاشت، دیگر نگران نبود. شهید رفیعی باآنکه فرمانده بود، اما هیچ‌گاه اجازه نمی‌داد آثار خستگی بر نیروها مسلط شود.

 

v             دریکی از مأموریت‌هایی که برای پاک‌سازی منطقه از مواد مخدر رفته بودیم، مرا همراه خود نبرد، کنار ماشین ایستادم و نگران آنان بودم. پس از مدتی بازگشت و با ماشین جیپ از ارتفاعی که شاید بیش از یک متر داشت، ماشین را به پایین جاده انداخت و بدون هیچ مشکلی به راه خود ادامه داد.

 

علی‌اکبر دهقانی:

v             قرار بود دو خانم امدادگر به بیمارستان «سقز» بیایند؛ كه گویا در نزدیكى شهر ماشین آن‌ها موردحمله قرار مى‏گیرد و درنتیجه یكى شهید و دیگرى به‌شدت مجروح و به بیمارستان منتقل مى‏شود. وقتى برادر رفیعى این خبر را شنید خیلى ناراحت شد. گفت: «این‌ها چقدر سنگدل و بى‏رحم هستند كه حتى به دو تا زن هم رحم نمى‏كنند.» و بعد از گفتن این حرف سریع از بیمارستان خارج شد و همراه دو تا ماشین به خطرناک‌ترین منطقه، یعنى جنگلى كه در نزدیكى سقز بود رفت و با نیروهاى ضدانقلاب درگیر شد و تا سه، چهار نفر از آن‌ها را به هلاكت نرساند، برنگشت.

 

v             در عملیات فتح‌المبین برادر رفیعى از ناحیه‌ی پا مجروح شد؛ كه پس از انتقال به شیراز و سپس مشهد در بیمارستان قائم بسترى شد تا تحت درمان قرار گیرد. وقتى این خبر به گوش روحانىِ بزرگ «میرزاجوادآقای‌تهرانى» رسید با توجه به شناختى كه در جبهه‏ها از این برادر عزیز به دست آورده بود، به همراه جمعى از دوستان جهت ملاقات برادر رفیعى به بیمارستان آمد تا از ایشان عیادتى داشته باشد. جالب این‌که پس از رفتن آن‌ها، برادر رفیعى از شدت علاقه‏اى كه نسبت به این عالم بزرگوار داشت گفت: «با حضور ایشان در اینجا، خیلى از دردهایم را فراموش كردم.»

 

علی مهدویان:

v             در مدرسه علمیه‏اى كه ما در آن درس مى‏خواندیم طلبه جوانى بود كه ازنظر مالى کم‌بضاعت و به‌سختی زندگى مى‏گذراند. زمانى كه این طلبه خواست ازدواج كند برادر رفیعى به نام خودش و چند طلبه دیگر از صندوق قرض‏الحسنه‏اى كه در بازار بزرگ مشهد بود و طلبه‏ها براى احتیاجات اولیه خود از آن صندوق كمك مى‏گرفتند وام گرفت و به آن طلبه جوان داد و حتى بدون اینكه كسى متوجه بشود تمام قسط‌های وام را خودش پرداخت كرد.

 

v             یک‌دفعه كه برادر رفیعى به‌شدت مجروح شده بود، پزشكان ایشان را از حضور در جبهه منع كردند و به ایشان گفتند: «آقاى رفیعى شما با این وضع جسمانى كه دارید، فعلاً براى مدتى نمى‏توانید به منطقه بروید و باید استراحت كنید.» اما برادر رفیعى باوجود تمام این سفارش‌ها به‌عنوان یك وظیفه دینى و شرعى تشخیص داد كه باید در منطقه حاضر باشد لذا با همان حالش عازم خط مقدم جبهه شد.

 

محمدحسین آذرنیوا:

v             من از كردستان براى انجام مأموریتى عازم منطقه عملیاتى جنوب شدم. ابوالفضل و برادرم در یکجا خدمت مى‏كردند. شب‌هنگام به محل آن‌ها رفتیم تا از ایشان دیدن كنیم. به مقر كه رسیدم، نیروها را آماده اعزام به منطقه نبرد براى انجام عملیات دیدم. بچه‏ها در حال خداحافظى و به آغوش كشیدن یكدیگر بودند. شهید رفیعى با تک‌تک نیروها در حال خداحافظى بود و از اكثر آن‌ها یك دندان مى‏گرفت و مى‏گفت: «مُهر ابوالفضل خاطرتان باشد! براى همیشه نشانى همراهتان باشد.» ابوالفضل به همراهى بقیه نیروها در عملیات شركت كرد و الحمدالله آن را با موفقیت به انجام رساندند.

 

v             قرار بود در روستاى ما عروسى برگزار شود. ابوالفضل هم به عروسى آمده بود. در آنجا رسم است كه در حین عروسى كشتى‏گیرى دارند. ابوالفضل در بین جمعیت شروع به بیرون آوردن لباس‌هایش كرد. او بدن بسیار قوى و نیرومندى داشت. به وسط میدان رفت و شروع به قدم زدن كرد و هماورد طلبید. كسى جرأت نكرد آماده كشتى گرفتن با او شود. ابوالفضل فاتحانه قند كشتى را كه یك رأس گوسفند بود؛ برداشت و زیر بغل گرفت و كنارى ایستاد. قوم‌وخویش‌ها خوشحال شده و برایش صلوات فرستادند. او مایه افتخار فامیل بود.

 

v             سال 1360 بود. من و رفیعى هر دو در اهواز خدمت مى‏كردیم. ابوالفضل مسؤولیت یكى از محورهاى عملیاتى را بر عهده داشت. «آیت‌الله میرزا جواد آقای تهرانى» جهت بازدید به منطقه تشریف آورده بودند. ازجمله افرادى كه خیلى مقید بود خدمت آیت‌الله (ره) برسد، ابوالفضل بود. او مثل یك غلام و یك فرزند كوچك در مقابل میرزا جواد آقا زانو مى‏زد و خیلى خودش را كوچك مى‏گرفت و نسبت به ایشان ابراز علاقه مى‏كرد و مى‏گفت: «حاج‌آقا ما را نصیحت ‌کنید. صحبتى بكنید تا ما استفاده ببریم.» او میرزا را به خط مى‏برد تا بچه‏ها را پند و اندرز بدهد.

v

محمدرضا دهقانی:

v             در مدتى كه برادر رفیعى مجروح شده بود، یک‌وقت خصوصى براى دیدار حضرت امام گرفت كه من نیز همراه ایشان رفتم. جماران كه رسیدیم، رفتیم خدمت حضرت امام. آنجا آقاى موسوی‌خوئینی‌ها درب را بر روى ما باز كرد. وقتى ما به حضور حضرت امام شرف‌یاب شدیم، با چهره مصمم و مهربان امام مواجه شدیم كه كلاه مشكى بر سر و پتویى هم روى پایش انداخته بود. پس از سلام و احوالپرسى امام رو كرد به برادر رفیعى و با شوخى به ایشان گفت: «تو جوان رشیدى هستى، خدا امثال شمارا براى اسلام و این نظام حفظ كند، من به وجود شما افتخار مى‏كنم.»

 

v             در گشت شب باشگاه افسران، ما 35 نفر نیرو بودیم كه نیاز به پتو داشتیم. یک‌شب 30 تا پتو براى ما آوردند كه دیدیم آقاى رفیعى همه پتوها را داد به بچه‏ها و بعد چكمه‏هایش را درآورد و زیر سرش گذاشت. یكى، دو تا از بچه‏ها (شهید عابدینى و شهید بافندگان) به ایشان گفتند: «آقاى رفیعى! چرا براى خودتان پتو برنداشتید؟» و رفیعى در كمال آرامش جواب داد: «اگر من دو سه تا پتو به‌عنوان زیرانداز و روانداز به خودم اختصاص دهم، آن‌وقت شما بگویید فرق من با بچه‏هاى مردم، كه من آن‌ها را آوردم چیست؟ آن‌ها نباید سرما بخورند.»

 

حاج ماشاءالله آخوندی:

v             شجاعت، رشادت، تیزهوشی و مدیریت از ویژگی‌های شهید رفیعی بود. زندگی امروز با زندگی آن زمان برای کامل شدن، هیچ تفاوتی ندارد. اگر تهدیدها را بشناسیم و برایش طرح و برنامه داشته باشیم، تبدیل به ابوالفضل رفیعی می‌شویم. تمامی شهدا، جانبازان و آزادگان به شهید رفیعی مدیون و بدهکار هستند؛ چون او آنان را در این مسیر قرارداد، او مصداق آیه «کالجبل‌الراسخ» و مانند کوه استوار بود. شهید رفیعی اهل نماز شب، تدبیر، توسل و توکل بود.

 

v             صدام به منطقه چزابه آمده بود، چون دیگر اعتمادی به فرماندهانش نداشت. با چند لشگر به این منطقه حمله کردند و اگر موفق می‌شدند، ارتباط جبهه میانی و جنوبی ما قطع می‌شد و کار در جبهه جنوب گره می‌خورد و سخت می‌شد، اما شهید رفیعی به همراه 12 گردان از نیروهای خراسانی جلوی او ایستادند و اجازه پیش‌روی به بعثیان ندادند.

 

v             در عملیات خیبر، وقتی منطقه را شرح دادند و خطرات و دشواری‌های آن را برشمردند، خیلی آرام و راحت گفت: «ما برحقیم و کسی که در جایگاه حق است، خدا پشت‌وپناه اوست. نگران نباشید که پیروزی با ماست.»

 

سیدحسن قاسمی:

v             برای سركشى رفته بودیم منزل یكى از هم‌رزمان، ابوالفضل هم همراه جمع آمده بود. قرار شد غذا را همان‌جا صرف كنیم. مادر آن برادر رزمنده مشغول پهن كردن سفره شد تا غذا را بكشد. ابوالفضل گفت: «بچه‏ها منتظر نمانید، هرچه او غذا داخل سفره چید، شما هم بلافاصله آن را تا ته بخورید.» گفتیم: «باشد.» صاحب‌خانه مشغول غذا آوردن بود و ما هم یکی‌یکی ظروف را سر مى‏كشیدیم و خالى مى‏كردیم و ظرف خالى را به درون سفره برمى‏گرداندیم! ابوالفضل هم با تلاش فراوان بقیه را همراهى مى‏كرد و سرمى‏كشید و مى‏خورد. وقتی‌که همه سیر شدیم دیدم كه ابوالفضل یقه‌ی پیراهنش را باز كرد و باقیمانده‌ی غذا را توى یقه‏اش ریخت، صاحب‌خانه كه فكر مى‏كرد حالا دیگر سفره كامل شده و غذا آماده‌ی صرف شدن است، گفت: «خب بفرمایید، خواهش مى‏كنم بفرمایید.» ابوالفضل گفت: «مادرجان، چى چى را بفرماییم، شما كه هنوز غذا نیاورده‌ای. غذا كجاست؟ جاى دیگرى غذا كشیده‏اى؟» آن بنده‌خدا بادقت که به سفره نگاه کرد، مثل این‌که برق او را بگیرد، شوکه شد، چون هیچ‌گونه غذایى در سفره به چشم نمى‏خورد! ابوالفضل ادامه داد: «شما كه به مهمان‌هایت مى‏خواهى ظرف و ظروف خالى بدهى، خوب دعوت نکن.» همه‌ی ما بعد از لحظه‏اى به‌شدت خندیدیم و آن مادر را هم در جریان قضایا گذاشتیم. او هم خندید و خوشحال شد.

 

v             من فرماندهى یك گردان عملیاتى را بر عهده داشتم. گردان ما وارد عملیات شده بود و درگیرىِ شدید با دشمن بعثى ادامه داشت. ساعت حدود 2 نصفه شب بود و به نزدیكى سنگرهاى عراقى‏ها رسیده بودیم. ناگهان صداى ابوالفضل رفیعى را شنیدم. بله! او به همراه شهید عامل به منطقه درگیرى آمده بود. من در حال طرح و عمل براى شكستن آخرین مقاومت نیروهاى عراقى مستقر در ارتفاع مقابل بودم. عده‏اى را از پشت سر فرستادم كه ارتفاع را دور بزنند و عده‏اى را هم از مقابل بالا فرستادم تا آن‌ها را سرگرم كنند. هنگامی‌که مشغول سر زدن به بقیه‌ی نقاط درگیرى بودم، متوجه شدم كه ابوالفضل هم ضمن هدایت و رهبرى نیروها، یك قبضه آر.پى. جى به دست گرفته و مشغول نبرد با دشمن است. گفتم: «ابوالفضل چه‌کار مى‏كنى؟ تو اینجا چه مى‏كنى؟ از كجا آمدى؟» بله! او احساس كرده بود كه مقاومت دشمن در این نقطه بیشتر است و مى‏بایست خودش را به كمك برساند كه به وظیفه‏اش عمل كرده بود. او گفت: «شما چرا اینجا آمده‏اى؟ شما فرمانده گردانى. نباید اینجا باشى، باید در نقطه‏اى بایستى كه همه نیروهایت را در هر سه گردان بتوانى رهبرى كنى.» تعجب كردم! گفتم: «تو كه فرمانده‌ی تیپِ منى اینجا هستى؛ چطور من نباید اینجا باشم؟!»

 

v             ابوالفضل علاقه عجیبى به حضرت ابوالفضل العباس (ع) داشت. به آن حضرت ارادت خاصى داشت، هر وقت اسمش را مى‏شنید، هق‌هق‌کنان گریه مى‏كرد. آرزو داشت كنار «نهر علقمه» سفره‏اى پهن كند و از بچه‏ها پذیرایى نماید. هنگام عملیات بچه‏ها را بغل مى‏كرد و مى‏گفت: «دعا كنید من خادم شما باشم و كنار نهر علقمه در خدمتتان باشم.» در آخرین لحظاتِ ارتباط با ایشان از طریق بی‌سیم گفتم: «آقا ابوالفضل در چه حال و وضعیتى هستى؟ شیر خراسان كه ان‌شاءالله مشكلى ندارد؟ فرزند قدر قدرت امام رضا (ع) كه مشكلى ندارد؟» گفت: «الحمدلله بچه‏ها مثل شیر مى‏خروشند، مى‏جوشند و مى‏درخشند و هیچ مشكلى نداریم، همان قدرتى كه شما در والفجر 3 داشتید، ما هم همان‌قدر قدرت را داریم.» ارتباط بی‌سیمى ما ناگهان قطع شد و دیگر صداى مباركش را نشنیدم. بعد از مدتى از طریق رادیو عراق شنیدم كه ابوالفضل به شهادت رسیده است.

 

عباس پارسایی:

در عملیات خیبر هنگامی‌که به الصخره و الکساره رسیدیم، به سمت العزیز رفتیم. شهید رفیعی گام‌های بلندی برمی‌داشت، من نیز پشت سر او حرکت می‌کردم. خودم را به او رساندم و گفتم: «ممکن است اسیر شویم.» نگاهی به من کرد و لبخندی زد که ناگهان تیری به سرش اصابت کرد و با گفتن یاحسین (ع) به زمین افتاد. چشمانش بسته شد، درحالی‌که لبخندی بر روی لب داشت. صورتم را به‌صورتش چسباندم و با او حرف می‌زدم؛ خون داغ سرش حباب می‌شد و به صورتم می‌پاشید. کالک عملیات را از زیرِ پیراهنش درآوردم و همه مدارک او و خود را چند متر آن‌طرف‌تر با نارنجک منفجر کردم. عراقی‌ها از پی.ام.پی پیاده شدند و من اسیر شدم. و این‌گونه شد که کسی از پیکر شهید رفیعی اطلاعی نداشت.

 

سردار شهید نورعلی شوشتری:

v             یادم نمی‌رود در جلسه‌ای نشسته بودیم، بحث مانور بود. آخر جلسه بچه‌ها می‌خواستند پراكنده بشوند. آقای رفیعی گفت: «شما چه‌جور سرباز امام زمان هستید، چه‌جور سرباز ولایت هستید؟! آمدید مانور را طراحی كردید، همین‌طوری می‌خواهید بلند شوید و بدون ذكر مصیبت، بدون ذكر ابوالفضل عباس (ع) بروید.» بعد هم همان‌جا نشست، یك روضه بسیار داغ و معنوی را برای بچه‌ها خواند.

 

v             هنگام عملیات وقتى برادر رفیعى آماده اعزام به خط بود، من به ایشان گفتم: «بچه‏ها هستند؛ نیازى نیست كه شما جلو بروى، بهتر است كه همین‌جا باشى. اگر ببینیم خیلى اصرار مى‏كنى، چاره‏اى ندارم جز این‌که بگویم حق ندارى از این مرز جلوتر بروى.» برادر رفیعى از شنیدن این حرف خیلى ناراحت شد و درحالی‌که گریه مى‏كرد به من گفت: «من اگر جلو نروم، اینجا هم نمى‏مانم. چون اصلاً اینجا دست‌ودلم به كار نمى‏آید، هرطورى كه هست باید بروم.» گفتم: «به‌عنوان جانشین تیپ حضورت در اینجا لازم و ضروری است.» و ایشان درحالی‌که به‌شدت گریه می‌کرد گفت: «من باید بروم، اینجا جاى من نیست، من نیامده‏ام كه اینجا بایستم و بچه‏ها جلو بروند، من قبلاً آنجا بودم و مى‏دانم آنجا چه خبر است. براى همین اصلاً نمى‏توانم اینجا بمانم، تو كه جانشین لشگر هستى لازم است همین‌جا باشى و از این حد جلوتر نروى، نه من.» خلاصه پافشارى ما بر ماندن برادر رفیعى هیچ فایده‏اى نداشت و ایشان پس از خداحافظى با من، عازم خط شد.

 

سردار شهید محمدحسن نظرنژاد:

v             من مدت 10 سال ایشان را می‌شناختم، در دوران انقلاب و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی كه سپاه تشكیل شد با ایشان بودم تا این‌که جنگ عراق علیه ایران آغاز شد. من و برادر رفیعی به خوزستان رفتیم و به‌عنوان فرمانده گردان انتخاب شدیم. او به آبادان رفت و من به سوسنگرد رفتم و بعد از چند عملیات در سال 1361 برای عملیات فتح‌المبین به منطقه شوش آمدیم كه برادر رفیعی را دیدم، ایشان از من پرسید: «شنیده‌ام كه مجروح شده‌اید؟» گفتم: «آری! یك چشمم را درراه خدا دادم.»

 

v             در والفجر مقدماتی من و برادران شهید رفیعی و رمضان‌علی عامل، در تیپ امام رضا مشغول خدمت بودیم. برادر رفیعی فرمانده تیپ بود و برادر عامل و من فرماندهی خط را بر عهده داشتیم. این عملیات در منطقه فكه و چزابه بود، یادم نمی‌رود كه برای تثبیت خط رفته بودیم كه شهید رفیعی گفت: «برادران! ما برای اسلام می‌جنگیم.» در همین موقع بود كه مزدوران صدام پاتک را شروع كردند. چون من فرمانده خط بودم، برادر رفیعی به من گفت: «فرمان آتش را صادر كن! با تمام قدرت می‌جنگیم و نمی‌گذاریم دشمن یک وجب به‌پیش بیاید، چراکه ما برای خدا می‌جنگیم و دشمن برای شیطان.»

 

v             در تاریخ 62/01/22 بود كه ما با برادران در سنگر نشسته بودیم و برادر رفیعی آمد و گفت كه فردا عملیات والفجر 1 آغاز می‌شود، و من دلم می‌خواهد كه امشب برای شما روضه بخوانم. او به ابوالفضل عباس سردار كربلا خیلی علاقه داشت. آن شب روضه حضرت ابوالفضل العباس (ع) را خواند و ما كمال استفاده را كردیم.



پیج رنک گوگل