تبلیغات
قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

کوله‌باری از خاطرات

شهید رفیعی از نگاه خانواده

 

زلیخا بهرامی (مادر شهید):

v قبل از تولد ابوالفضل، خداوند هفت پسر به ما داد که همگی در کودکی از دنیا رفتند. وقتی دوباره باردار شدم، شبی در حالت خواب‌وبیداری ندایی شنیدم که گفت: پسرت را ابوالفضل نام بگذار، زنده می‌ماند. بعد از تولد ابوالفضل، همسرم گفت: این کودک را به یاد جواد (آخرین فرزند ازدست‌رفته‌مان) جواد نام‌گذاری کنیم. اندک زمانی نگذشته بود که او به‌شدت مریض شد. به یاد ندایی که در زمان بارداری شنیده بودم افتادم. موضوع را به یکی از اقوام که اهل علم بود در میان گذاشتیم. او تأکید کرد که نام فرزند بیمارمان را به ابوالفضل تغییر دهیم. با تغییر نام او بیماری‌اش نیز بهبود یافت.

 

v  قرار بود یک‌پایش را به دلیل جراحات زیاد، قطع کنند. در آن‌موقع من در کنارش بودم که ناگهان دیدم، انگشت پایش تکان می‌خورد. گفتم: پای تو که سالم است. گفت: همین‌الان از حضرت رضا (ع) شفا گرفتم. گفت خواب دیدم که حضرت رضا به بالینم آمدند و فرمودند: تو خوب شدی بلند شو. گفتم: می‌خواهند پایم را قطع کنند. فرمودند: این کار را دیگر انجام نمی‌دهند.

 

فاطمه‌ دهقانی (همسر شهید):

v یک‌بار از ناحیه‌ی پا ترکش خورد، به‌طوری‌که پایش باید از مچ قطع می‌شد، اما او روز قبل از عمل از بیمارستان فرار کرد تا به عملیات برسد! وقتی از عملیات برگشت پاهایش بدتر شده بود. دوباره بستری شد و پزشکان این بار اعلام کردند که پایش باید از زانو قطع شود! آن‌روز همه با اندوه زیاد به خانه رفتیم. فردای آن روز من و مادرش به بیمارستان رفتیم و با تعجب آقای رفیعی را روی تخت دیدیم! فکر می‌کردیم او باید در اتاق عمل باشد. در همان زمان مادرش به من گفت: «نگاه کن انگشت‌های پای ابوالفضل تکان می‌خورد!» من مات و مبهوت مانده بودم. از پرستار پرسیدم که چه شده؟ پرستار ماجرا را برای ما تعریف کرد و گفت که وقتی دکتر به آقای رفیعی خبر داد پایت باید قطع شود، او ملحفه را روی سرش کشید و آن‌قدر گریه کرد و روضه خواند که همه متوجه او شدند. بعد از مدت کوتاهی با چندنفری از کادر بیمارستان بالای سرش رفتیم. حالت خاصی داشت. خیس عرق بود. باکمال تعجب دیدیم پای آقای رفیعی تکان می‌خورد! اما بااین‌حال، یکی از پزشکان گفت که باید دوباره از پایش عکس بگیریم. در عکس پا، هیچ نشانی از وضعیت ناجور گذشته دیده نمی‌شد. همه شگفت‌زده بودیم و دکتر او را قسم داد که بگوید چه اتفاقی افتاده، اما او حرفی نمی‌زد تا سرانجام او را مجبور کردند که حرف بزند. او کوتاه و مختصر گفت که: «متوسل شدم به ائمه اطهار (ع) تا باز بتوانم به جبهه بروم تا پیش حضرت زهرا (س) شرمنده نشوم. آن‌ها هم جوابم را دادند و در عالم رؤیا به اتاقم آمدند و امر کردند که بلند شوم و راه بروم.»

 

v  شبی در خواب دیدم که او به خانه آمده است و من بسیار خوشحال بودم؛ خواستم مادر او و فرزندانم را بیدار کنم که شهید اجازه نداد و گفت: شما که می‌دانید من کجا هستم و جایم چطور است، پس چرا گریه می‌کنید و ناراحت هستید؟ که بعد از خانه بیرون رفت و من از خواب بیدار شدم.

 

صادق رفیعی (فرزند شهید):

v مهم‌ترین ویژگی که همواره درباره پدرم شنیده‌ام و همیشه در ذهنم باقی است، شجاعت اوست. این‌که همیشه در همه عرصه‌های زندگی طرفدار حق و حقیقت بوده است.

 

v پدرم ارادت خاصی به حضرت اباعبدالله‌الحسین (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) داشت و قبل از شهادت، یک‌بار به زیارت کربلای معلا مشرف شده بود و در علقمه نیز غسل شهادت را انجام داده بود.

 

v  ایشان همچنین علاقه‌ی زیادی به خانواده‌اش داشت. یادم هست نامه‌ای را با خط بچه‌گانه خود برای پدرم خط‌خطی کرده بودم، که وقتی در عملیات خیبر، عباس پارسایی وسایل پدرم را از لباسش بیرون ‌آورد تا آن‌ها را منفجر کند، آن نامه را در جیبش پیداکرده بود.





پیج رنک گوگل