تبلیغات
قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

سرگذشت‌نامه


پدرش علی‌اصغر و مادرش زلیخا بهرامی نام داشت. او یک هفته پس از ماه مبارک رمضان سال 1334 شمسی در یکی از روستاهای حوالی کلات مشهد، پا به عرصه‌ی زندگی نهاد.

خانواده‌اش مذهبی بودند، او از شش‌سالگی وارد مکتب شد و در همین حین قرآن خواندن را نیز فراگرفت. بعد از تحصیلات ابتدایی با کمک عمویش به مدرسه خیرات‌خان (که از مدارس علوم دینی مشهد است) راه یافت. در پی تحصیل علوم حوزوی و همراه با آن، به‌صورت شبانه تحصیل را ادامه داد تا به سطح سوادیِ سیکل رسید. او هفت سال از بهار زندگانی‌اش را در مدرسه‌ی علمیه سپری کرد.

در 16 سالگی به‌سر می‌بُرد که با فاطمه دهقان فیروزآبادی ازدواج کرد، هدیه‌ی خداوند به ایشان؛ 4 فرزند به‌نام‌های علی‌اصغر، جعفر، صادق و تکتم بود.

شهید رفیعی در سال‌های تحصیل در حوزه‌ی علمیه، بینش سیاسی پیدا کرد و اهل سیاست شد. در آن‌روزها با مسایل سیاسی زمانه‌ی خویش آشنا گردید و چون غیرتش یارای سکوت نداشت، رخت رزم را بر تن کرد و به میدان مبارزه با رژیم طاغوت پهلوی گام نهاد. او گام‌های پرتوانش را استوار بر زمین می‌فشرد و مشت‌های گره‌خورده‌اش را محکم (در تظاهرات و راه‌پیمایی‌ها) به آسمان می‌کوبید.

ابوالفضل دیگران را امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر می‌کرد، موضوعی که جامعه‌ی امروز ما بسیار به آن نیاز دارد؛ همان‌گونه که رهبر انقلاب نیز بارها آن را عنوان کرده‌اند.

او بارها درگیرودار تعقیب و گریز با مأموران رژیم وقت دست‌وپنجه نرم کرد و هر بار با کمک خداوند و هوش و توانایی خود، از مهلکه جان سالم به درمی‌برد. ابوالفضل برای خدمت به اسلام از هیچ خدمتی فروگذار نمی‌کرد و هرکجا که می‌توانست، مأموران رژیم پهلوی را مورد ضرب و شتم خویش قرار می‌داد.

وی آن‌قدر محتاطانه عمل می‌کرد و مراقب نشست‌وبرخاست‌هایش بود که باکسانی که در مورد انقلاب بدبین بودند، یا موج منفی داشتند و یا در مورد امام جبهه‌ می‌گرفتند، شدیداً مخالف و دشمن بود، چرا که عاشقانه امام را دوست می‌داشت. ابوالفضل سرباز امام بود و برای محافظت از امام به سپاه قم پیوست و تمام جهت‌گیری‌هایش در مسیر انقلاب و ولایت بود و غیر آن، هیچ!

هنگامی‌که امام از قم راهی تهران شدند، او به مشهد آمد و مسؤول شبگردی‌های سپاه شد. غائله‌ی کردستان که سر گرفت، فرماندهی عملیات سپاه سقز را پذیرفت. با تحمیل جنگ از سمت عراق به مشهد بازگشت و در دهم دی‌ماه 1361 به فرماندهی تیپ شهید رجایی منصوب شد و به جبهه‌های جنوب عزیمت کرد و در شوش استقرار یافت.

جلب رضای حضرت حق و اطاعت امر ولایت را دلایل شرکتش در دفاع از جمهوری اسلامی می‌دانست و در آن هنگام حس بدهکاری نسبت به اسلام و انقلاب به خاطر آزادی، استقلال و اقتدارش داشت.

مشاور نظامی تیپ 21 امام رضا (ع) در عملیات فتح‌المبین و مسؤول محور یکی از خط‌های تنگه‌ی چزابه بود. وی همچنین فرمانده تیپ امام صادق (ع) بود. بعد از عملیات والفجر 4 نیز بهعنوان معاونت لشکر 5 نصر برگزیده شد، در عملیات خیبر 21 و در عملیات های والفجر مقدماتی تا والفجر 3 هم حضور مستمر داشت.

او فرمانده‌ای بود که با زیردستان، مهربان، آرام و متواضع و ایثارگر و در میدان نبرد، شجاع و ابرودرهم‌کشیده و خستگی‌ناپذیر می‌نمود. شب‌ها غذای ساده می‌خورد و غذاهای بهتر را ابتدا به سربازانش می‌داد، این روحانی مبارز با سربازانش همچون برادری دلسوز بود و با آن‌ها نماز جماعت، دعای کمیل و مناجات می‌خواند.

در تنگناها و دشواری‌هایش مصداق آیه‌ی «توکلت‌علی‌الله» بود و همواره از ائمه اطهار (ع) مدد و یاری می‌طلبید، به دعایی که می‌خواند اعتقاد داشت و باور داشت که مشکلش حتماً حل‌وفصل می‌شود.

در عملیات فتح‌المبین مجروح شد و در عملیات چریکی نیز دست راستش آسیب دید. در عملیات کله‌قندی برای سومین بار مجروح شد، اما هنوز به‌ سلامتی کامل نرسیده بود که دوباره قصد جبهه کرد. مدتی گذشت و دومرتبه یکی از ترکش‌های جنگ مسیر درنوردیدن پایش را در پیش گرفت و دوباره مجروح شد، پزشکان از پس معالجه‌اش برنیامدند و با همان وضعیت به جبهه برگشت. در منطقه بود که همان ترکش فرورفته، از جانب خدا مأموریت خروج پیدا کرد و به قدرت خدا خودبه‌خود از پایش بیرون آمد و به زمین افتاد. آن‌هنگام ابوالفضل ترکش را در دست گرفت و رو به هم‌رزمانش گفت: «ببینید! کسی که برای خدا کار کند، خداوند این‌گونه همراه اوست.»

در بین هم‌رزمانش شهرت به «ابوفاضل» داشت و آرزویش این بود که مانند حضرت عباس (ع) روزی در نهر علقمه باشد.

توصیه‌ی همیشگی شهید رفیعی به خانواده‌اش این بود: «در شهادتم گریه نکنید و اگر خبر اسارتم را شنیدید، بگویید رضاً برضائک؛ راضی‌ام به رضای خدا.» همچنین به فرزندانش می‌گفت: «ادامه‌دهنده‌ی راه من باشید، اسلحه من را بر زمین مگذارید و درراه امام گام بردارید.»

شهید ابوالفضل رفیعی پس از سال‌ها سوختن و ذوب شدن در راه خدمت به اسلام و انقلاب، در 12 اسفند 1362 و در عملیات خیبر، کاسه‌ی صبرِ ماندنش در این دنیا لبریز شد و به دیدار یارش شتافت، پیکر پاکش نیز به منزلگاه خویش برنگشت و مفقودالأثر شد.




پیج رنک گوگل