تبلیغات
قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر


منتظِرم؛ منتظَر...

 

به انتظار نشستم؛

می‌بینم جای قدمهایش را...

فکر می‌کنم به قیام مهدی، آن هنگام که همه چیز به هم می‌ریزد با آن، برای از نو شدن، برای درست شدن، برای زیبا شدن...

چه غوغایی... نظم در آشوب!

روزی است که باید انتخاب کنی، چون حتما مورد دعوت قرار می‌گیری؛

حق یا باطل، یکی از این‌دو، چون سومی وجود ندارد و همه چیز در قالب این‌دو می‌گنجد.

تلاطم موجهای گیج‌کننده شیطانی را می‌بینم که قدرت فکر و تصمیم را از تو می‌گیرد.

کاش باشم آن روزها؛

با مهدی...

آقاجان! نمی‌دانم چرا وقتی حرف از تو یا اباعبدالله می‌شود، اشک چشمانم بدون اجازه راه میفتند و روی گونه‌هایم فریاد بی‌صدای تو را می‌زنند، انگار دنبال تو می‌گردند!

گاهی که کار خیلی بیخ پیدا می‌کند و اشک ریختن هم اثری ندارد، پی آن می‌روم که تعادل زمین را برهم زنم تا برعکس دور خودش بچرخد، تا بلکه خورشید را از غرب در حال طلوع ببینم!

یا اینکه منتظر آنم که ببینم چه کسی از این حرامزاده‌های زشت و نجس شامی(که نمی‌دانم پی چیستند و نمی‌دانند که کارشان چیست و از کجا آمده‌اند و آمدنشان بهر چیست و از آن جالبتر که نمی‌دانند فرزند کیانند و بر سر چه پا به این عرصه نهادند) احساس گستاخی کرده و کباده سفیانی بودن را خواهد کشید... و از طرفی دیگر به دنبال گردآوری هشیاری و سواد برای گوش به زنگ بودنم، که اگر یمانی ظهور کرد، توانایی شناسایی او را داشته باشم.

آقاجان! کمی تقلا... دارد وقت می‌گذرد، پاسی از شب گذشته و سپیدی را احساس می‌کنم، اما هنوز هم این ماییم و آبهایی که از آسیاب نیفتاده، هنوز هم همان آش است و همان کاسه!

آقاجان! از آخرالزمان می‌ترسم؛

ترسم از آن است که به دین این باسوادان آخرالزمانی، از تو دور شوم و کار به جایی برسد که خاک بر دهانم، در مقابل تو قرار بگیرم...!

انگار این روزها دارد همانی می‌شود که در نسخه قدیمی حلیه المتقین در مورد علایم و نشانه‌های زمان ظهورت همه چیز را نوشته بود، اما در چاپهای جدیدش این بخش حذف شده! این می‌تواند دو معنی بدهد؛ یکی اینکه سرسرکی چاپ شده، و دیگری آنکه شاید تو را نمی‌خواهند یا به تو نیازی ندارند...! خدایا پناه می‌برم به تو، از این نوشتنها... اما وجود دارد این چیزها!

وقتی این اوضاع را می‌بینم، سخن امام صادق(ع) یادم می‌آید که به من و امثال من می‌گوید: «می‌توانی آتش را کف دستانت نگاه داری!» واقعا می‌مانم چه جوابی به امام صادق وجودم بدهم!

آقا! درمانده‌ام... هیچ‌کجا و هیچ‌کس و هیچ‌چیز نیست که به آن دل ببندم، حتی به نزدیکترین کسانم...

پس دعایم کن؛

شاید که من هم برسم به آرزویی...

یا علی مددی...

 

نویسنده: سید مهدی ابوالفضلی

 



پیج رنک گوگل