تبلیغات
قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

شهید شریفی از نگاه خانواده

 

عکسِ شاه...

در زمان رژیم سابق، كلاس چهارم ابتدایی بودم كه عكس خانوادگی شاه را به منزل آوردم و رو به‌روی دیوار اتاق نصب كردم. وقتی برادرم به منزل آمد و عكس را دید، گفت: «چرا این عكس را به دیوار نصب كردی؟» گفتم: «خُب عكس شاه است.» گفت: «شاهی كه فكر مملكت و اسلام و حساب و كتاب نباشد و با زنش به دنبال عرق و خوشی خودش باشد كه شاه نیست و نباید عكس او در منزل باشد، وگرنه نماز خواندن ما درست نیست!»

راوی: اسماعیل شریفی(برادر)


شوقِ زیارت

قبل از انقلاب یكبار زمینه رفتن به كربلا برای محمد ابراهیم مهیا شد. وقتی از این سفر بازگشت، برای ما چنین تعریف كرد كه در آنجا شورته‌های عراقی هرچه پول و اشیای با ارزش داشتیم از ما گرفتند و ما را به زندان فرستادند؛ به‌طوری‌كه هیچ خرجی نداشتیم! لذا به‌منظور تهیه هزینه راه به دنبال كارهایی از قبیل دست‌فروشی رفتیم، اما زیارت كربلا چنان ذوق و شوقی در ما ایجاد كرده بود كه سختی ها را احساس نكردیم.

راوی: اسماعیل شریفی


دفاع، تا لحظه آخر

سال 62 یا 63 در سپاه خدمت می‌كردم. به برادرم ابراهیم گفتم چون اسلام در سپاه جا افتاده، دیگر نیازی نیست كه در سپاه بمانم و می‌خواهم به دنبال كار قبلی‌ام بروم. برادرم گفت: «اگر شما بخواهی از سپاه بیرون بیایی، كسی را می‌شناسی كه بتواند كار شما را انجام دهد و او را به‌جای خودت بگذاری؟ از سپاه یا نیروی نظامی ‌و كمیته بیرون رفتن، به اسلام پشت كردن است. وظیفه من و شما است كه تا آخرین لحظه عمرمان از اسلام دفاع كنیم.»

راوی: اسماعیل شریفی


شیرین‌ترین خاطره

پدرم در بیت امام(ره)  بود، یك شب با حاج آقا به مسجد جماران رفتیم و شب را در آنجا خوابیدیم. صبح برنامه دیدار با حضرت امام(ره) را داشتیم. بعد از نماز و صرف صبحانه جمعیت ملاقات‌كنندگان آمدند و ما هم داخل جمعیت ایستاده بودیم كه حضرت امام(ره) تشریف آوردند و نیم‌ساعتی با ایشان ملاقات داشتیم. این شیرین‌ترین خاطره من از بودن در کنار پدرم است.

راوی: علیرضا شریفی


اولین بار...

در مقر بیست و یکم امام رضا(ع) با پدرم بودم. یك شب پدرم به خط رفته بود. در اتاق عملیات همه خوابیده بودند و من تنها بیدار بودم. نیمه‌های شب پدرم آمد. حدود ساعت یک پدرم شروع به نماز خواندن كرد. با خود گفتم موقع نماز مغرب و عشا كه گذشته، وقت نماز صبح هم كه نیست! فهمیدم پدرم در حال خواندن نماز شب است و این اولین باری بود كه پدرم را در حال خواندن نماز شب دیدم - ایشان در حالتی متواضع و با دیدگانی اشك بار در حال راز و نیاز با خدا بود- صبح زودِ روزِ بعد، به اتفاق هم به خط رفتیم... .

راوی: علیرضا شریفی


به اتفاقِ پدرم!

روز تشییع جنازه شهید كاوه، همه اهل منزل برای مراسم رفته بودند جز من و خواهر كوچكم كه آن موقع 5 یا 6 ساله بود. ساعاتی بعد پدرم به خانه آمد و گفت برای ظهر مهمان داریم، بیا تا با كمك همدیگر غذا را آماده كنیم. هنوز غذا آماده نشده بود كه درب حیاط به صدا در آمد و مینی بوسی از پاسداران تربت‌جام (كه برای تشییع شهید كاوه آمده بودند) وارد منزل شدند. با چای و آبگوشت از آنها پذیرایی كردیم، بعدا مادر و دیگر اعضای خانواده‌ام نیز آمدند. آن‌روز، از اینكه توانسته بودم در تهیه نهار به پدرم كمك كنم خیلی خوشحال بودم.

راوی: طاهره شریفی


اشکِ پدر

زمانی كه عموی شهیدم را دفن كردند، دخترش خیلی بی‌تابی می‌كرد و نمی‌گذاشت تا خاك را برروی پدرش بریزند! پدرم با دیدن اشكهای دختر برادرش گریه كرد، این اولین باری بود كه پدرم را در حال اشك ریختن می‌دیدم!

راوی: صدیقه شریفی


مایه افتخار مادر

مادربزرگم برایم تعریف می‌كرد: «آن اوایلی كه پدرت به جبهه می‌رفت به او گفتم: پسرم! شما كه اینقدر به جبهه می‌روی، كمی ‌هم به فكر زندگیت باش. اگر چهل روز در منطقه هستی، حداقل ده روز هم كنار همسر و فرزندانت باش. این بچه‌ها به پدر احتیاج دارند، تو باید آنها را تربیت كنی. آن‌وقت شما بی‌خبر به جبهه می‌روی! اینطوری نمی‌شود. محمد در جوابم گفت: مادرجان! شما باید بدانید كه مادر شهید بودن چقدر فضلیت دارد. مادر باید افتخار كنی كه پسرت در جبهه است. اگر من به جبهه نروم دیگری هم نرود، آن‌وقت چه‌كسی می‌خواهد از شما در مقابل دشمن دفاع كند؟ از شما انتظار چنین حرفهایی را نداشتم... . خلاصه با صحبتهایی كه كرد، دوباره مرا قانع كرد تا با جبهه رفتن او موافقت كنم.»

راوی: دختر شهید


آخرین دیدار

پدرم چند قاب عكس تهیه كرده بود و هركدام از دوستانش كه شهید می‌شدند، عكس آنها را بزرگ می‌كرد و در قاب قرار می‌داد. اگر باز هم یكی دیگر شهید می‌شد، آن عكس قبلی را از درون قاب بر نمی‌داشت، عكس دیگر را روی همان عكس داخل قاب می‌گذاشت؛ هر قاب چندین عكس شهید داشت. یكروز پدرم چند تن از دوستانش را به خانه دعوت كرده بود، یكی از دوستانش كه قاب عكسها را نگاه می‌كرد به شوخی به پدرم گفت: «آقای شریفی! این‌بار كه به جبهه بروی، فكر می‌كنم دیگر عكس خودت را درون قاب بگذارند!» پدرم گفت: «شاید هم عكس تو را بگذارم!» آن بنده خدا خندید و گفت: «التماس دعا دارم.» این آخرین دیدار پدرم با دوستانش بود و پس از چند روز عازم جبهه شد. معمولاً هرگاه پدرم می‌خواست به منطقه برود، دم در و هنگام خداحافظی كمی‌ گریه می‌كردم. ولی این‌بار كه می‌خواست برود با دفعات قبل فرق داشت. همانطور كه گریه می‌كردم، پدرم گفت: «ناراحت نباش! گریه نكن. ان‌شاءالله باز می‌گردم.» و خداحافظی كرد. هنوز چند قدمی‌ دور نشده بود كه دوباره برگشت و نگاهی به ما انداخت. نگاهش بسیار پُرمعنا بود و هزاران حرف در آن نهفته بود. انگار خودش هم می‌دانست این ‌بارِ آخری است كه ما را می‌بیند؛ سپس برگشت و به راهش ادامه داد... .

راوی: فاطمه شریفی


خبر شهادت

زمان شهادت ایشان من در حال و هوای بچگی بودم، روزی از مدرسه آمدم و دیدم خانه شلوغ است و همة اقوام جمع هستند. چیزی به من نگفتند. بالا رفتم و دیدم خانه حال و هوای دیگری دارد. البته از چند روز قبل به من الهام شده بود كه قرار است اتفاقی بیفتد. سال گذشته هم عمویم شهید شده بود، پس کاملا آمادگی داشتم و فهمیدم كه پدرم شهید شده است. چون دفعة آخر كه به منطقه رفتند حال و هوای دیگری داشتند و معلوم بود كه این‌دفعه شهید می‌شوند. بعد به معراج شهدا رفتیم و روز دوشنبه جنازه را تشییع كردند. سپس جنازه را به تربت جام به روستای قلعه سرخ بردند تا وداع كند و بعد دوباره به مشهد برگرداندند؛ چون پدرم وصیت كرده بود كه ایشان را همراه با جنازة شهید ابراهیمی ‌دفن كنند. جنازه را نگه داشتیم تا به خواستة هر دو شهید عمل كنیم و این دو را در كنار هم دفن كردیم و این خاطرة خیلی عجیبی برای همة ما بود؛ کاملا پی برده بودیم كه شهدا چقدر به شهادتشان آگاه بودند.

راوی: علیرضا شریفی


اخمِ پدر

پدرم همیشه می‌گفت که نامحرم نباید صدایمان را بشنود و می‌گفت هرگز با صدای بلند گریه نکنیم. شهید که شد، رفتیم معراج شهدا. چهره پدرم را دیدیم، خیلی آرام بود، انگار خوابیده باشد. اما بعد از اینکه شروع به گریه و شیون کردیم، پدرم به ما اخم کرد! و ناراحتی‌اش را از شیون‌مان در چهره‌اش نشان داد. مادر گفت: «ساکت باشید، پدرتان همیشه سفارش می‌کرد گریه نکنید. ببینید، الآن از شما راضی نیست که گریه کنید، نگاه کنید چقدر اخم کرده و ناراحت شده است.» بعد که ساکت شدیم، دیدیم که چهره‌اش به همان حالت قبلی برگشته است.

راوی: دختر شهید


شهیدان زنده‌اند

یكبار یكی از برادرانم به زمین خورده بود و كمی از ناحیه دست ‌ مجروح شده بود. در همان شبها پدرم را خواب دیدم. در عالم خواب از من پرسید: «حال برادرت چطور است؟ دستش بهتر شده است؟» خیلی تعجب كرده بودم! گفتم: «شما كه شهید شده‌اید، از جراحت دست برادرم چگونه خبر دارید؟» و سپس از خواب بیدار شدم، آن لحظه به این جمله كه می‌گویند «شهیدان زنده هستند» بیشتر آگاه شدم.

راوی: دختر شهید

 

 

 



پیج رنک گوگل