تبلیغات
قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

روایتِ هجران

 

کربلای 5 بود و شلمچه، شلمچه بود و سه سردار... قیامت بود انگار...

چریک پیر، بابانظر را صدا می‌زد، جوابی نیامد! دوباره صدا زد، این‌بار گمشده‌اش را یافت. هوا تاریک بود، بیرونِ سنگر نشسته بودند؛ سیدعلی، باباشریف و بابانظر، سه یارِ قدیمی...

آمده بود تا بابانظرِ خسته از عملیات را به عقب بفرستد؛ حاجی شریفی را می‌گویم. همینطور که صحبت می‌کردند، شریفی حرف از شهادت می‌زد. محمد ابراهیم(شریفی) از خوابش، اسیریِ صدام و ماشینِ آخرین سیستم و تحویل صدام به آقای خامنه‌ای گفت، سیدعلی هم شروع کرد و خوابش را گفت که در آن، نامه سوریه‌اش را از دستِ بابانظر گرفته بود و حضرت زینب(س)...

چریک پیر در سرش معما طرح می‌کرد که چطور به بابانظر بگوید؛ امشب، شبِ آخر با هم بودنِ آنهاست. دلش می‌خواست درست و حسابی از هم خداحافظی کنند؛ برای بارِ آخر.

سیدعلی با بابانظر رفت تا به عقب برگردند، شریفی اما در تاریکی زمین و آسمان دلش طاقت نیاورد؛ صدایشان زد، گفت: «بیایید درست خداحافظی کنیم!» بابانظر گفت: «چطوری؟» شریفی گفت: «بیا قربت طلبی کنیم.» بابانظر جدی نگرفت و خداحافظی معمولی کرد و به راهش ادامه داد.

شریفی می‌دانست فردایی در کار نخواهد بود! دو مرتبه صدا زد، بابانظر دیگر طاقت نیاورد. شریفی آمد و دستانش را دور گردن بابانظر و سیدعلی انداخت؛ هر سه شروع کردند به گریه کردن. نشستند روی زمین و شروع به صحبت کردند. بعد، بلند شدند تا برگردند. کمی ‌که جلوتر رفتند، باز شریفی بود که صدایشان می‌زد... این خداحافظی چندین بار تکرار شد؛ دل کندن از یارانِ خدایی که به این راحتی‌ها نیست! بارِ آخر بابانظر گفت: «دیگر به عقب نمی‌روم!» اما شریفی گفت: «نه! برو.»

بابانظر نمی‌دانست که باباشریف تنها تا چند لحظه دیگر میهمانِ این دنیاست... شاید بیست، سی قدم دور نشده بودند که بی‌سیم‌چیِ شریفی، بابانظر را صدا زد؛ آری! چریکِ پیر به شهادت رسیده بود.

بابانظر به یاد آورد حاجی شریفی همیشه می‌خواست کمی ‌شبیه حسین(ع) شهید شود، او به آرزویش رسیده بود... قلبِ پاکش چون آهنربایی، تیرهای حَرمله‌های عراقی را جذب کرده بود، طوری که دو حفره حوالی قلبش ایجاد شده بود و سپس، از جلوی سینه‌اش وارد بدنش شده بودند و از آن طرف، خون آلود خارج شده بودند.

بابانظر، بیرونِ سنگر آمد و از فرطِ خستگی، روی کفشهای دَمِ در خوابش برد! اذان صبح بیدار شد. بعد از نماز، سیدعلی(که دیشب به جای شریفی در خط مانده بود) با بی‌سیم به بابانظر گفت: «بلند شو بیا! دیگه نمی‌تونم طاقت بیارم، حمله سنگینه...» بابانظر گفت: «چایی بخورم، آمدم.»

اما چای نخورده خبر شهادت سیدعلی را هم دادند. بابانظر به یاد خوابِ دیشبش افتاد: «شریفی به خوابش آمد و گفت: من دیشب شهید شدم، سیدعلی هم صبح شهید می‌شود، بگو بدن مرا دفن نکنند تا سیدعلی هم برسد، آن‌وقت ما را کنار هم دفن کنند.»

می‌گویند در حینِ عملیات، هلی‌کوپترِ دشمن از پشتِ نخل‌ها بیرون می‌آید و... راکتِ زده شده، پای سیدعلی را کاملا خُرد می‌کند و او بر اثر خونریزی مغزی به شهادت می‌رسد.

هنگامِ شهادتِ پدر، رقیه تنها سه سال داشت. سیدعلی به همسرش گفته بود، هرگاه رقیه سه ساله شود، من هم شهید می‌شوم. چند روز قبل از شهادت سیدعلی، رقیه شروع به گریه می‌کند. هرچه به شهادتِ پدر نزدیکتر می‌شود، گریه‌های رقیه هم بیشتر می‌شود. طوری که مادرش نمی‌تواند آرامَش کند. پدر که به شهادت می‌رسد، رقیه نیز آرام می‌گیرد!

آری! این است روایت عروجِ مردانِ خدایی و هجرانِ یارانِ آسمانی. چریکِ پیر جبهه‌ها رفت، سیدعلی رفت... شلمچه! با بابای قصه ما چه کرده‌ای؟ که دو یارِ آسمانی‌اش را از او گرفتی و تنهایش گذاشتی میان زمینیان.

اما بابانظر! قلبِ مهربانتان را آزرده نسازید، نوبتِ عروج شما هم می‌رسد... .

شهادت گوارای وجودتان؛ یارانِ خراسانی!




پیج رنک گوگل