تبلیغات
قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

شهید ابراهیمی از نگاه خانواده

 

فقط رضای خدا

زمانی ‌كه سید علی ‌آقا مسؤول منطقه مالك اشتر مشهد بودند، هر روز صبح قبل از ساعت كار به محل خدمت می‌رفتند و اكثر اوقات شب به منزل باز می‌گشتند. هر وقت به ایشان می‌گفتم كه: «شما ساعت كاری‌تان تا 2 بعدازظهر است، پس چرا اینقدر دیر می‌آیید؟» می‌گفت: «خانم! هدف من فقط رضای‌ خداوند است. من سعی ‌می‌كنم اینقدر كار كنم و زحمت بكشم تا این پولی‌ كه از سپاه می‌گیرم، حلال باشد.»

راوی: سكینه السادات غفوری


مناجات شبانه

پدرم شبی به مرخصی ‌آمده بودند. ما را به خانه خود دعوت كردند و شب هم همانجا بودیم. نیمه‌های‌ شب از شدت گریه ایشان از خواب بیدار شدم. دستهایشان را به طرف آسمان بلند كرده بودند و به شدت اشك می‌ریختند. ایشان خیلی ‌به خدا و خون شهدا علاقه داشتند. همیشه مراقب رفتارشان بودند تا مبادا كسی ‌از دست ایشان ناراحت بشود.

راوی: منصوره ابراهیمی


سیاهی...

یكی ‌از دوستانشان به نام آقای‌ نظری‌ كه مسؤول تداركات بود نقل می‌كرد: «شبی در منطقه به اتفاق سید علی ‌ابراهیمی ‌در داخل سنگر نشسته بودیم. آخر شب یك دفعه متوجه شدم سید علی‌آقا داخل سنگر نیستند. بلافاصله از سنگر بیرون آمدم، یك سیاهی ‌از دور پیدا بود. به یكی ‌از برادران گفتم: برو ببین آن سیاهی ‌چیست؟ او رفت و بعد از چند دقیقه برگشت و گفت: چیزی ‌نیست. گفتم: كه بود؟ گفت: سید علی ‌آقای‌ ابراهیمی ‌در آنجا یك گودال كنده، داخل گودال رفته، پتویی ‌را هم روی‌ سرش انداخته و مشغول خواندن نماز شب است. طوری‌ كه كسی‌ متوجه ایشان نشود!»

راوی: سكینه السادات غفوری


کدام گرما؟

در فصل تابستان همراه با پدرم به مسافرت‌ رفته بودیم. با اینكه هنوز به سن تكلیف نرسیده بودم، همیشه مقنعه به سر داشتم. در مكانی‌كه برای ‌استراحت توقف كرده بودیم به علت گرمای ‌شدید، مقنعه‌ام را در آورده و مشغول بازی‌كردن بودم. پدرم كه مرا با این حالت دید به طرفم آمد و با همان حالت كودكانه من، با مهربانی ‌دستی ‌بر سرم كشید و مقنعه‌ام را سرم كرد و گفت: «دخترم! گرمای ‌امروز كه از گرمای‌ عذاب خدا بیشتر نیست؟!»

راوی: دختر شهید


من نبودم که؟!

شهید نظرنژاد نقل می‌كرد: «شب سردی ‌بود و ما داخل چادر خوابیده بودیم. نیمه‌های ‌شب از خواب بیدار شدم و برادر ابراهیمی ‌را داخل چادر ندیدم. وقتی‌ از چادر بیرون آمدم، دیدم سیّد پتویی ‌را روی ‌خودش كشیده تا شناخته نشود و مشغول خواندن نماز شب است. صبح روز بعد كه این موضوع را به او گفتم، انكار كرد و گفت: اینجا خیلی ‌از رزمندگان نماز شب می‌خوانند، حتماً شما اشتباه كرده اید.»

راوی: دختر شهید


باید باشم...

علی‌ هنوز دست و پایش خوب نشده بود كه دوباره برای ‌رفتن به جبهه آماده شد. برای‌ بدرقه او به راه آهن رفته بودیم. به او گفتم: «دكتر كه گفته دستت باید مدت زیادی ‌فیزیوتراپی ‌شود و ورزش كنی ‌تا كاملاً خوب شود.» گفت: «دست و پایم ممكن است خوب كار نكند، ولی ‌همین‌كه كمی‌ حركت كند، كافی ‌است. من باید در جبهه باشم.» علی‌ با همان حال به جبهه رفت و سرانجام هم به درجه رفیع شهادت نایل گردید.

راوی: شوهر خواهر


توکل بر خدا

یكی ‌از همرزمان علی نقل می‌كرد: «در جزیرة مجنون نیروهای‌ سید در محاصرة دشمن قرار داشتند و از طرفی، ‌مهمات آنها تمام شده بود. سید بلافاصله به وسیلة یك قایق برای ‌آنها مهمات رساند، در حالی‌كه تمام منطقه زیر آتش دشمن قرار داشت. سید نظرش این بود كه با توكل بر خدا این كار را باید انجام دهم و موفق هم شد!»

راوی: پدر


داستانِ شهادت

قبل از شهادت مدت ده روز به مرخصی‌ آمده بودند. هنوز چند روزی ‌نگذشته بود كه از طرف سپاه به سراغ ایشان آمدند و گفتند نیاز هست به جبهه بروند. در زمان مجروحیتی ‌كه داشتند، نذر كرده بودند اگر شفا پیدا كنند گوسفندی‌ قربانی‌كنند. این موضوع که پیش آمد و ‌خواستند به جبهه بروند، گفتند: «بایستی ‌نذرم را ادا كنم.» به شهید گفتم: «حالا بروید. دوباره که برگشتید، این كار را خواهید كرد.» ولی ‌ایشان گفتند: «حتماً باید نذرم را ادا كنم.» بلافاصله گوسفندی ‌خریدند و قربانی‌ كردند. دخترم ‌تا فهمید پدرش می‌خواهد به جبهه برود، خودش را در آغوش شهید انداخت، گریه كرد و گفت: «شما شهید می‌شوید.» ایشان گفتند: «دخترم! دفعه اول نیست كه می‌خواهم به جبهه بروم.» مثل اینكه به دخترم الهام شده بود كه ایشان شهید می‌شوند. و وقتی ‌می‌خواستند بروند، چند مرتبه برگشتند و با بچه‌ها خداحافظی‌كردند. در عملیات كربلای‌4 ایشان مجروح می‌شوند و به قرارگاه منتقل می‌شوند. از آنجا با خانه تماس گرفتند، از بچه‌ها پرسیدند و اصلاً در مورد اینكه مجروح شده اند چیزی ‌نگفتند. با شروع عملیات كربلای‌5 ایشان دوباره شركت می‌كنند و وقتی‌در خط مقدم نیروها را هدایت می‌كردند، به‌دنبال اصابت تركش، یك پای‌ ایشان قطع می‌شود و خونریزی‌ مغزی‌ می‌كنند كه سبب شهادت ایشان می‌شود. ما آمادگی ‌داشتیم، چرا كه همیشه آرزوی ‌شهادت می‌كردند و می‌گفتند: «شما بایستی ‌از حضرت زینب(س) الگو بگیرید كه چگونه فرزندان امام حسین(ع) را سرپرستی‌كردند.» ایشان از قبل ‌ما را نسبت به این امر آماده كرده بودند.

راوی: سكینه السادات غفوری


رؤیای صادقه

همرزمانش می‌گفتند: «شب قبل از شهادت، خواب می‌بینند كه حضرت زینب(س) كلیدی ‌به ایشان می‌دهند و می‌گویند: این كلید خانه خودت است، هروقت كه می‌خواستید می‌توانید در را باز كنید!» صبح وقتی ‌برای‌ ما تعریف می‌كردند، ما به شوخی ‌به ایشان می‌گفتیم كه شما شهید می‌شوید و دیگر رفتنی ‌هستید. شهید خندیدند و گفتند: «ما لایق نیستیم، شهادت لیاقت می‌خواهد.» همان روز بود كه ایشان به شهادت می‌رسند. دوستان ایشان همیشه از اخلاص و ارتباط عمیقی‌كه با ائمه داشتند صحبت می‌كردند و می‌گفتند همیشه راز و نیاز می‌كردند و دعا می‌خواندند.

راوی: سكینه السادات غفوری


معجزه

یكی‌ از اقوام نقل می‌كند: «برای ‌زیارت قبور شهدا به بهشت رضا(ع) رفته بودیم. ‌به مزار شهید ابراهیمی که ‌رسیدیم، عطر خاصی ‌از این قبر بلند شده بود. من ناخودآگاه به‌دلیل دردی ‌كه در پایم احساس می‌كردم، خاكهای ‌قبر را روی ‌پاهایم كشیدم. هنگام برگشتن، دیگر هیچ دردی‌ را احساس نمی‌كردم؛ این یكی ‌از معجزات شهداست... .»

راوی: سعیده ابراهیمی


یادتان نرود!

پس از شهادت سید علی‌آقا، شبی ایشان را در خواب دیدم كه به من گفت: «قرآن را هر روز حتماً بخوانید و سعی‌كنید این مرا ترك نكنید. و در كنار خواندن قرآن، دعا و نیایش هم یادتان نرود.»

راوی: سكینه السادات غفوری


مصلحت نیست...

یكی ‌از همرزمانِ شهید علی ‌ابراهیمی ‌نقل می‌كرد: «ایام نوروز یكی‌ از دوستان به دیدنم آمد و گفت: ماشینی‌ خریده ام و می‌خواهم به مسافرت بروم. دوست دارم شما و خانواده‌ات با ما همسفر شوید. من كه مدتها بود، خانواده را به سفر نبرده بودم، خوشحال شدم و از پیشنهاد دوستم استقبال كردم. همان روز به بهشت رضا(ع) و سر قبر شهید سید علی‌ رفته و فاتحه‌ای ‌خواندم. همیشه در كارهایم با شهید مشورت می‌كردم. این‌دفعه كه سر مزار او رفتم، گفتم: علی‌ جان! نظرت چیست، آیا به این سفر برویم یا نه؟ همان شب سید علی ‌به خوابم آمد و گفت: مصلحت نیست، مصلحت نیست. ناگهان از خواب بیدار شدم و فهمیدم رفتن به این سفر صلاح نیست. صبح روز بعد پیش دوستم رفتم و گفتم: من از آمدن به این مسافرت، منصرف شدم. گفت: برای‌ چه منصرف شدی؟ گفتم: مصلحت نیست ما به این سفر بیاییم. دوستم خیلی ‌ناراحت شد و همسرم از اینكه بعد از مدتها، فرصتی ‌پیش آمده تا به سفر برویم و اینگونه این فرصت را از دست دادیم، ناراحت شد. دوستم به مسافرت رفت، بعد از چند روز با خبر شدیم كه آنها در بین راه تصادف كرده و از بین رفته اند. همسرم بعد از شنیدن این خبر فهمید كه من برای ‌چه می‌گفتم: مصلحت نیست ما برویم.»

راوی: همسر


هدیه کارساز!

سپاه پاسداران از ما مدارك تحصیلی ‌علی‌ را خواستند. هرچه دنبال مدارك او گشتیم، نتوانستیم مداركش را پیدا کنیم. داخل كتابها و نوشته‌های‌ شهید را هم نگاه كردیم، ولی‌ فایده ای ‌نداشت. به شهید متوسل شدیم و گفتیم: «ما كه مأیوس شدیم. مگر خودت راهنمایی ‌كنی.» فاتحه ای‌ به روحش هدیه كردیم و آمدیم از میان كتابها، یكی ‌را برداشتیم. به مجرد باز كردن كتاب، مدرك تحصیلی ‌شهید را داخل آن كتاب دیدیم!

راوی: همسر

 



پیج رنک گوگل