تبلیغات
قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر


سردار حاج محمد ابراهیم‌ شریفی از زبان همرزمان‌


وطن فروش!

در سال 1345 که نوجوانی بیش نبودم، ایشان به منزلمان آمد. من عكس شاه را به دیوار خانه زده بودم، چرا كه هنوز نوجوان بودم و خوب و بد را زیاد تشخیص نمی‌دادم. دقیقاً متوجه شدم كه وقتی ایشان وارد منزل ما شد، با دیدن عكس شاه حالتش كاملاً تغییر كرد، ولی چیزی به من نگفت. بعد از اینكه كمی ‌نشست و با ما احوالپرسی كرد، خیلی با آرامی‌ و حالتی پدرانه و مهربانانه به من گفت: «پسر جان! این چیه اینجا زده‌ای؟» - حتی از آوردن اسم شاه هم خودداری می‌كرد - گفتم: «عكس شاه است.» گفت: «می‌دونی این كیه؟» گفتم: «بله، شاه و اعلی‌حضرت است.» بعد ایشان گفت: «نه! او جلاد است. خائن و وطن فروش است...» من هم جواب می‌دادم. ایشان سعی می‌كرد آرام باشد و مرا هم آرام كند. سپس مرا در كنار خود نشاند و با نوازش و دلیل و منطق مرا چنان قانع كرد كه خود من همانجا عكس شاه را كندم، پاره نموده و دور ریختم. همانجا بود كه عقیده مرا کاملا عوض كرد و به من بینش داد؛ من خیلی مدیون ایشان هستم.

راوی: موسی كشتمندی


زهی خیال باطل!

در حین عملیات والفجر 3 بود كه به علت موج گرفتگی، خون به شدت از گوش و بینی ایشان می‌ریخت. به ایشان مراجعه كردم و جویای حالشان شدم. خیلی ترسیده بودم. ولی ایشان خندید و گفت: «مسأله ای نیست، ناراحت نباشید! آنها قصد كشتن مرا داشتند، غافل از آن كه به توفیق خداوند، من همه آنها را می‌كشم!»

راوی: هادی نعمتی


چریک پیر

در منطقه هورالهویزه بودیم و هدف عملیات هم جزیره مجنون بود. در این عملیات قرار شد كه حاجی شریفی منطقه را بازدید كند و بعد هم خط‌شكن باشد. در قایق نشسته بودیم، من و یكی دیگر از برادران در قایق ماندیم و حاجی شریفی به اتفاق فرمانده لشكر جهت شناسایی منطقه رفتند. زمانی كه برگشتند، خندیدند و گفتند: «ما با قایقهای خود از بین سربازان عراقی در دجله گذشتیم.» پس از شناسایی قرار شد كه گردان ایشان وارد عمل شود و یكی از گروهانهای گردان جلودار باشد. ایشان شخصاً با همان گروهان حركت كردند. همانجا بود که چند هلی‌كوپتر به منطقه آمدند و ایشان با سلاح سبك، سَر خلبان هلی‌كوپتر دشمن را نشانه گرفت. یكی از هلی‌كوپترها سقوط كرد و بچه‌ها فریاد ‌زدند: «آفرین چریك پیر!»

راوی: هادی نعمتی


ایندفعه؛ نوبت حاجی

شب وداع عملیات كربلای 5 بود. شب وداع همانند تاسوعا بود؛ تمام سرداران و رزمندگان لشكر، شب قبل از عملیات باهم وداع می‌كردند و در دنیایی فرو می‌رفتند كه تنها خود و خدایشان اطلاع دارند. توی سنگر به همراه دیگر سرداران در كنار شهید شریفی نشسته بودیم. بعد از مراسم وداع بود و برادران مشغول چای خوردن و شوخی كردن بودند. ما هروقت به شهید شریفی می‌گفتیم: «شریف این‌بار نوبت توست(منظور شهادت است)، این شهید عزیز به شوخی می‌گفت: «مطمئن باشید همه‌تان را زیر خاك می‌كنم!» امّا آن شب، هنگامی‌كه در جمع دوستان به شوخی به ایشان گفتیم: «این‌بار نوبت شریف است.» هیچ نگفت، سرش را پایین انداخت و سپس شروع كرد به نقل خوابی كه دیده بود....

راوی: محمد حسن نظر نژاد


آخرین لبخند...

شب قبل از عملیات غرورآفرین كربلای 5 در محضر ایشان بودم. شهید شریفی كنارم نشسته بود، رو به من كرد و فرمود: «فردا شب، عملیات خواهد بود. قرار است با چند گردان خط‌شكن باشیم. امروز صبح با فرماندهی لشكر مذاكراتی داشتیم و قسمتی را برای عملیات به ما سپرده اند.»

شب اول عملیات، شهید با دو گردان وارد عمل شده و خودشان را به پاسگاه شلمچه رساندند، نزدیك صبح حاج شریف بنده را احضار نمود، البته با بی سیم! با موتورسیكلت خودم را به مكانی كه حاج شریف بود رساندم، فرمودند: «تا هوا روشن نشده بایستی خودمان را به فلان نقطه برسانیم و در آنجا خاكریز بزنیم.» ایشان برای استراحت به پشت خط مراجعت كردند و نزدیك ظهر مجددا به ما پیوستند. شب گذشت، عملیات همچنان پیش می‌رفت. صبح حاج شریف به خط مراجعت كردند. دو شب بعد حاج شریف را مجددا ملاقات كردم، چهره‌شان عوض شده بود و حكایت از شهادت داشت، انگار قصد دیدار معشوق نموده بودند. فرمودند: «اگر من شهید شدم كه علی ابراهیمی‌(معاون ایشان در واحد طرح و عملیات لشكر 21 امام رضا) هم شهید خواهد شد، هر دو تای ما را كنار هم دفن كنید.» من گفتم: «چرا این حرف را می‌زنید؟ شما قول داده اید كربلا را آزاد كنید.» سپس نگاهی به ایشان كردم، خندیدند و رفتند. لحظاتی بعد بی‌سیم‌چی خبر داد كه حاج شریف بر زمین افتاد. بلافاصله خودم را به ایشان رساندم، دیدم كه قامت رعنای این مالك اشتر جبهه‌های نبرد در خون غلطیده و به شهادت رسیده است. بالای سرش نشستم و دیدم كه سر و صورت مباركش خون آلود است و به قلب ایشان دو تیر اصابت کرده و قلب این عزیز خدا را شكافته است. چشمانش بسته و صورتش سرخ بود؛ گویی در خواب ناز فرو رفته است. به بچه ها گفتم: «شهید را در پتو بپیچید...»

آن شب همه مسؤولان لشكر 21 را غم بزرگی فرا گرفته بود و همه در سوگ این عزیز شریف و این چریك پیر و پدر جنگ می‌گریستند.

راوی: هادی نعمتی


این یکی هم رفت!

شهید ابراهیم شریفی در عملیاتهای والفجر 3 و سایر عملیاتها كه لشكر امام رضا(ع) در آن شركت داشت، همراه لشكر بود. از عملیات والفجر 8 به بعد چون رَده‌ام بالاتر آمده بود(كمك مسؤول مخابرات بودم و كارم بیشتر شده بود) از من به‌عنوان بی‌سیم‌چی استفاده نكرد، خجالت می‌كشید و می‌گفت: «اگر شما مسؤولیت نداشته باشی، من شما را برای خودم می‌برم. ولی دیگر حالا حیف است و نمی‌توانم از تو استفاده كنم. كاری بیشتر از یك بی‌سیم‌چی می‌توانی بكنی، اینكه مجبورم بهت بگویم كه یك بی‌سیم‌چی دیگر به من بدهی. گرچه تَهِ دلم راضی نیست از آن بی‌سیم‌چی كه شما می‌دهی، ولی مجبورم و كاری نمی‌شود كرد.» توی عملیات كربلای 5 به او بی‌سیم‌چی دادیم. او بی‌سیم‌چی را برد. زیر آتش شدید دشمن، بی‌سیم‌چی‌ها گاهی مجروح می‌شدند و گاهی هم شهید. یادم هست دو‌سه‌تا بی‌سیم‌چی زُبده و خوب به او دادم.

می‌آمد و می‌گفت: «آقای سفیدپوش!» می‌گفتم: «بله!» می‌گفت: «یك بی‌سیم‌چی بده!» می‌گفتم: «چشم.» اولین بی‌سیم‌چی را به او دادم، بی‌سیم‌چی خوبی بود. از بچه‌های بسیج بود. معمولاً بچه‌های طرح عملیات و بی‌سیم‌چی‌های فرماندهی، بچه‌های بسیج بودند كه برای مواقع عملیاتی، خودشان می‌آمدند. یعنی به آنها تلفن می‌زدیم و می‌گفتیم فلان موقع كار هست، بلند شو برو. آقای شریفی آمد و گفت: «آقای سفیدپوش!» گفتم: «بله!» گفت: «بابا! این شهید شد.» گفتم: «چه‌كارش كردی؟» گفت: «هیچی! شهید شد، یك تركش آمد خورد و شهید شد!» گفتم: «دست شما درد نكند! آمدی، بیا اینجا یك بی‌سیم‌چی به تو بدهم.» بعد به یكی از بچه‌های دیگر گفتم بیا با آقای شریفی برو كه فلانی شهید شده، بچه‌ها هم طوری نبود كه بگویند خوب حالا او رفته شهید شده یا شهید كرده، من نمی‌روم. آقای پورمحمدی بود، به او گفتم: «حاج آقا بی‌سیم‌چی می‌خواهد.» گفت: «من می‌روم.» راه انداختیمش رفت. طولی نكشید كه باز تماس گرفت: «آقای سفید پوش؟» گفتم: «چی می‌گویی؟» گفت: «این یكی هم رفت!» گفتم: «حاج آقا! چاكر جد و آبادتم، چكار داری می‌كنی؟ اینطوری كه درست نیست. هی می‌بری تمام می‌كنی. باز فردا از كجا بی‌سیم‌چی برایت بیاورم؟» گفت: «دیگر من نمی‌دانم. یك بی‌سیم‌چی می‌خواهم.» گفتم: «خیلی خوب! بیا بهت بدهم.» رسید و آقای حسن پور(یكی از بچه‌های خیلی شوخ بود) گفت: «آقای سفیدپوش من می‌روم.» گفتم باباجان! آقای شریفی اینطوری است. گفت: «اشكال ندارد. این دفعه آقای شریفی را لنگش می‌كنم!» گفتم: «ما چاكر جد و آبادتیم، این‌كار را نكنی كه باباجان درست نیست. اسلام لازمتان دارد.» ایشان رفت. رفت و شاید ساعتی نگذشته بود، تماس گرفت كه آقای سفیدپوش! گفتم: «چی؟» گفت: «این آقای شریفی رفت.» گفتم: «كجا رفت؟» گفت: «جایی كه آن دو تای دیگر رفتند!» تأسف سنگینی روی شانه‌های خود احساس كردیم. یكی از سرداران اسلام آنجا از ما جدا شد.

راوی: علی اكبر سفید پوش


سردار سید علی ‌ابراهیمی از زبان همرزمان‌

 

اگر من بروم؟!

اسفندماه سال 63، ساعت 9 صبح كه گردان الحدید وارد منطقه معینی ‌از جاده شده بود، از دو طرف در محاصره عراقی‌ها بودیم كه از طرفین به‌سوی ‌ما تیراندازی ‌شد. فاصله ما با عراقی‌ها حدود 100 متر بیشتر نبود. سنگری ‌بود بسیار مرتفع و مُشرِف به ما كه عراقی‌ها با تیربار و قَناسه ما را می‌زدند. اولین نفری‌كه مورد اصابت قرار گرفت، بی‌سیم‌چی ‌گردان بود كه شهید شد. چندین نفر دیگر از برادران گردان هم شهید شده بودند و چند نفر هم زخمی. شهید ابراهیمی ‌می‌گفت: «با آرپی‌جی،‌ فقط همان سنگر را بزنید.» ابتدا خود ایشان چندین گلوله آرپی‌جی ‌شلیك كرد و بعد نوبت به نوبت، برادرانِ گردان اقدام به شلیك ‌نمودند. یكی ‌از بسیجی‌ها‌ كه می‌خواست شلیك كند، پشت سرش را نگاه نكرد و اقدام به شلیك آرپی‌جی ‌نمود. پشت سر او با فاصله حدود 5 متری، ‌شهید ابراهیمی، ‌فرمانده گردان ایستاده بود كه به محض شلیك، آتش عقبه آرپی‌جی‌ ایشان را به فاصله چندین متر پرت كرد. من كه سمت چپ جاده ایستاده بودم، فوری بالای‌ سر ایشان رفتم و احساس كردم كه شهید شده است. سر ایشان را بلند كردم و چند مرتبه ایشان را صدا زدم. بعد از لحظه‌ای ‌با صدای ‌آرام جواب داد. صورت ایشان بر اثر اصابت موج آرپی‌جی ‌كاملاً سوخته و كبود شده بود. ‌ایشان را به اتفاق شهید توكلی داخل سنگر بردیم و مقداری ‌آب دادیم. حالش كم‌كم بهتر شد اما هرلحظه تورم صورتش بیشتر می‌شد. بعد از حدود 3 ساعت، قایق مهمات و غذا آمد، خواستیم ایشان را به بیمارستان صحرایی‌ منتقل کنیم اما او ‌امتناع کرد و گفت: «اگر من به پشت خط منتقل شوم، روحیه بچه‌ها ضعیف می‌شود.» هرچه اصرار کردیم، فایده ‌نداشت. بر اثر تورم زیاد، تا غروب همان روز چشمان ایشان كاملاً بسته شد و اندازه سرش دو برابر شده بود! امدادگری ‌هم نبود تا حتی ‌یك پانسمان اولیه داشته باشد. ولی‌ شهید ابراهیمی تا شب ‌با همان وضع و حالت همانجا ماند. مرحله دوم عملیات هم شروع شد؛ یادم هست تا لحظه‌ای‌ كه من مجروح نشده بودم، ایشان همچنان در خط بود و پس از آن، دیگر ایشان را ندیدم.

راوی: ماشاءالله سالارپور


مصلحت خدا

در عملیات قادر بنده توفیق پیدا كرده بودم كه جانشین ایشان باشم. ما در منطقه‌ای درون مرزی‌ و صعب العبور ‌حركت می‌كردیم. دقیقاً موقع نماز بود كه آماده شدیم و گروهان ما تقسیم‌بندی ‌شد. زمان حركت و مسیر حركت مشخص شد. غذا خوردند و دستور حركت دادند، چون وقت ایجاب می‌كرد كه حركت كنیم تا به‌موقع به دشمن برسیم. نماز را همینطور درحال عبور و در میان راه خواندیم و بعد حركت كردیم. موقع نماز مغرب و عشا كه حركت كردیم، دقیقاً نماز صبح به محل دشمن رسیدیم. آنجا خیلی ‌صعب العبور بود و وقتی ‌‌خواستیم از محل دشمن عبور كنیم، دشمن متوجه شد و ما را زیر آتش گرفت. همانجا كنار هم بودیم و ایشان در حال هدایت بود و سفارشهای‌لازم را می‌كرد. ایشان سفارش می‌كرد كه اگر احیاناً برادران شهید شدند، یا ما شهید شدیم چه باید بكنید و مسیر را برای ‌ما مشخص می‌كرد و هدف مضاعفی ‌را به ما نشان می‌داد. حركت كردیم و همان‌موقع تیربارهای ‌دشمن مرتب روی ‌ما آتش می‌كردند، آنها در ارتفاع بودند و ما در سرآشیبی؛ شدیداً زیر آتش دشمن بودیم. در همین حال ایشان فریاد زد: «برادرها وقت نماز شده است! برادران نمازتان را فراموش نكنید، اگر در حال حركت نماز را بخوانید قبول است.» دشمن ما را تا نزدیك ظهر مزمحل كرد و تلفات زیادی‌ دادیم و نتوانستیم دشمن را دور كنیم. من ایشان را ندیدم، وضعیت هم خیلی ‌ناجور شده بود و مانده بودم چكار كنم. برادران پشت سر هم شهید می‌شدند و پیكی ‌كه خبرها را می‌آورد، می‌گفت: «فلانی ‌شهید شد، فلانی‌ شهید شد.» شدیداً بی‌صبر شده بودم و هرچه جویا بودیم كه برادر علی‌ كجاست، پیك می‌گفت: «من ندیدمش.» در حالی‌كه درگیر بودم دیدم ایشان به حالت غلتیدن (که تیر نخورَد) به‌طرفم آمد. گفت برادر علی‌ شهید شد و پیك خبر شهادتش را به من داد. آنقدر ناراحت شدم كه به سینه پیك زدم و گفتم دیگر برای‌ من خبر نیاور! همین موقع پایی ‌به آسمان رفت و به زمین برگشت و صدای‌ تكبیری ‌بلند شد، احساس كردم صدای‌ برادر ابراهیمی‌ است. ایشان صدایم را می‌شنید كه چه می‌گویم. در همین شرایط دشمن با پوشیدن لباس بسیجی ‌به طرفمان می‌آمد، اول متوجه نشدیم اما وقتی‌ دیدیم همه ریشهایشان را زده‌اند، فهمیدیم و با بی‌سیم خبر دادیم كه شهید ابراهیمی‌ كجاست. مرا به همان راهی‌ بردند كه پایی ‌بلند شد، پای ‌شهید ابراهیمی ‌بود! گفتم باید سریعاً ایشان را به عقب ببرید. در محاصره خیلی‌ سخت گذشت، نه آب داشتیم، نه غذا و مقداری ‌از مجروحین هم مانده بودند. شهید ابراهیمی ‌منتقل شد اما خیلی ‌سخت و با مشكلات زیاد. شهید نودهی(بی‌سیم‌چی ایشان) ‌با اسب و قاطر شهید ابراهیمی ‌را به عقب آورد. ایشان چندبار در راه افتاده بودند، ولی‌ خدا می‌خواست ایشان در این عملیات شهید نشوند. و هم مصلحت بود تا ما مقداری‌ درس اخلاق و استقامت از ایشان بگیریم. بعد ایشان به بیمارستان برده شدند و آن موقع شفا یافتند، اما شهید ابراهیمی ‌هیچ وقت ‌از مشكلات آن عملیات حرفی نزدند.

راوی: هادی ‌نعمتی


تا صبح...

در عملیات كربلای ‌5(جزیره بوارین) ایشان مأمور شد تا درمورد چند تیرباری ‌كه در جزیره مانده بود و خیلی‌ مزاحم بچه‌ها می‌شد، تحقیق كند که چطور نیروهای ‌ما نمی‌توانند این تیربارها را از بین ببرند. اواخر شب بود كه ایشان رفت. وقتی‌ به آنجا رسید با بی‌سیم تماس گرفت و گفت: «دشمن تمام این زمین را موانع كاشته است و بچه‌ها هركدام بخواهند حركت كنند و به طرف تیربارها بروند، با این موانع روبرو می‌شوند.» صبح كه رفتیم، دیدیم كه دشمن با انواع سیم خاردار اطراف جزیره را محاصره كرده و در زمین‌هایی‌كه خالی ‌بودند، مین كاشته است. زمین طوری ‌بود كه راه رفتن هم در آن مشكل بود، با این وجود ایشان تا قبل از روشن شدن هوا مشغول به كار شد، آنجا را پاكسازی ‌كرد و امكان كار را برای‌ نیروهای ‌ما فراهم آورد.

راوی: حاج اسماعیل قاآنی


اینجا به خدا نزدیکترم

در عملیات كربلای ‌5 كه شهید علی ‌ابراهیمی‌ بر اثر تركش خمپاره به شهادت رسید، جنازه اش را به قرارگاه بردیم و از آنجا با چند برادر دیگر عقب ماشین گذاشتیم تا به مشهد بیاوریم. یكدفعه جنازه حركت نمود و دیدیم كه روی‌ زمین افتاده است! فوراً جنازه مطهر را بلند نموده و روی‌ ماشین گذاشتیم، اما هنوز مقدار كمی‌ راه نیامده بودیم كه باز دیدیم جنازه روی‌ زمین افتاده است! این‌بار كه جنازه را بلند كرده و عقب ماشین می‌گذاشتیم، روی‌ جنازه رفتم و شهید را به مادرش فاطمه‌زهرا(س) قسم دادم و گفتم كه می‌خواهیم در بهشت‌رضا(ع) دفنت كنیم. چرا كه شهید علی ‌ابراهیمی‌ گفته بود من می‌خواهم مثل جدم اباعبدالله(ع) در میدان كربلای ‌5 به خاك سپرده شوم. و در وصیت‌نامه‌اش هم نوشته بود: «من عاشق الله هستم و هیچ‌جا به خدا نزدیكتر نیست، لذا جبهه را انتخاب نمودم...» بعد از اینكه وی ‌را چنین قَسَمی ‌دادم، آرام گرفت و جنازه را به مشهد آوردیم و با حاج ابراهیم شریفی ‌در یك محل دفن نمودیم.

راوی: محمدحسن نظرنژاد




پیج رنک گوگل