تبلیغات
قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

حُسنِ ختام...

 

آخرین صعود...

این روزها دلم گاه و بی‌گاه هوای کربلا می‌کند، خواب کربلا را می‌بیند و حرف از کربلا می‌شنود، حرف از اینکه بیا برویم... این روزها خیلی یاد کربلا می‌کنم...

به مردم عراق باید بگوییم ما هم کربلا داریم و از آن بالاتر امام رضا(ع) را؛ ما ایرانیها به‌خصوص ما مشهدیها هروقت بخواهیم کربلا برویم، از حرم امام رضا(ع) می‌رویم، از حرم تا حرم...

ما از این دست، شهدای بسیاری داریم، مثلا سه شهید خراسانی که در کربلای ایران شهید شدند، در صحن و سرای امام رضا(ع) کربلایی شدند و بعد...

سه دوست، سه رفیق، سه بزرگ جنگ، سه یار... یعنی چریک پیر، سید علی و بابانظر...

اما این کربلاییهای جنگ ما، هرکدام برای خود کاره‌ای بودند، آنها حسین(ع) را در لحظه‌های خود احساس می‌کردند. کربلا را می‌دیدند، همانجا کربلا می‌رفتند و کربلایی می‌شدند...

باباشریف و حس حضور کربلا... همین بود که باباشریف با اربابش یکی شده بود. او می‌دانست که مثل یاران حسین(ع) شهید خواهد شد، اما چه شهید شدنی؟! آرزوی شهید شدن شبیه حسین(ع)...

آن لحظه که پیشانی حسین(ع) شکست، با لباس عربی خواست تا خون را از پیشانی پاک کند، اما تیر حرمله(لعنة الله علیه) سینه او را شکافت و خون حسین(ع) مانند آب بارانی که از ناودان می‌ریزد، جریان گرفت...

این قسمتِ شهادت مولا نصیب حاجی شریف می شود؛ پس از خداحافظی چند باره با سید علی و بابانظر، تیر حرمله در کربلا تبدیل به گلوله عراقی در شلمچه می‌گردد، سینه سردار اسلام را در پی خونِ شهادت جستجو می‌کند و او را راهی دیدار همیشگی مولایش می‌گرداند.

لحظه‌ای که او رفت همه جا در تاریکی مطلق بود، وقتی که عالم در تاریکی و ظلمت غرق شده بود، آن هنگام که قرار بود صبح آن شب، سید علی هم برود. همین بس که باباشریف می گوید: «اگر من شهید شدم، که سیدعلی هم شهید خواهد شد، هر دوتای ما را کنار هم دفن کنید.»

سحر آن شب شهید شریفی از بین ما رفته بود، سید علی خسته، بابانظر از آن خسته‌تر...

حمله سنگین عراقیها، خستگی مفرط سید علی، کمک خواستن سیدعلی از بابانظر، تنها در چشم برهم زدنی اتفاق افتاد؛ هلی کوپتر دشمن پشت نخلها، پاهای خُرد شده، ترکش، خونریزی مغزی و شهادت... و سرانجام، گریه رقیه سه ساله سیدعلی، چون رقیه سه ساله حسین(ع)...

سید علی هم می رود و بابانظر  هرگز او را نمی بیند، همان خداحافظی دیشب آخرین دیدار بود.

آه و حسرت بابانظر... یاران رفته‌اند و او مانده، او باید بماند، او هنوز باید دو عیجی‌ها را فتح کند. او باید بماند و گره کور کربلای 5 را با موتور و بی‌سیم‌چی‌اش باز کند، او باید بماند...!

اما کردستان...

او باید بماند تا 10 سال دیگر به ارتفاعات کفارستان برود، تا آنجا فشار هوا کم شود، تا آدم آهنی واقعی ما کم بیاورد...

تا اینکه فشار درون بدنش بیشتر از فشار هوای بیرون بدنش بشود، تا سنگینی قفس تنگ دنیا، سینه‌اش را سنگین کند و تنفسش را مختل، تا پَر بزند برای پرواز... تا اینکه بابانظر ما تسلیم امر خدا شود.

او رفت بالای قله کوه تا خدا را ملاقات کند؛ این آخرین صعود پهلوان قصه ماست، صعودی تا خدا. بابای ما دیگر طاقت ماندن نداشت، او سودای رفتن در سر می‌پروراند و تشنه رفتن بود، رفتن از این عرصه خاکی تا آسمان افلاکی. ظرفش آنقدر پُر شده بود که لاجرم لبریز شد و خداوند نیز قبولش کرد، او نیز مثل دو یار شهیدش به عرش الهی سفر کرد...

یادشان گرامی... صلوات!



پیج رنک گوگل