تبلیغات
قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

داستانکهایی از زندگی سه سردار


شهید سیدعلی ابراهیمی؛



1- ما هم بنده‌ی خداییم

با ارتش عملیات مشترکی داشتیم. سیدعلی به خط رفته بود تا سری به نیرو ها بزند. من هم آمده بودم سنگر فرماندهی را تحویل بگیرم. سنگری که به من نشان دادند، فرش سه در چهار و ملحفه‌های سفید و شکولر و رادیو داشت و سقفش را با الوار تقویت کرده بودند. تمام سنگرهای فرماندهی ارتش به همین شکل بود. می‌دانستم اگر سیدعلی بیاید و این اوضاع را ببیند، زمین و زمان را به هم می‌دوزد. فرش و کولر و رادیو را گوشه‌ای جمع کردم و ملحفه‌ها را رویشان انداختم. سیدعلی آمد و نگاهی به سقف انداخت و گفت:

- ما چه فرقی با بسیجیهای لب خط داریم که سقف سنگر ما باید چوبی باشد و سقف آنها خاکی. ما هم بنده‌ی خداییم.

سرم را پایین انداختم و حرفی نزدم.

 

2- خطر انفجار!

سه روز بود که عملیات کربلای پنج شروع شده بود. در این مدت ندیدم سیدعلی حتی چشم روی هم بگذارد. خشاب‌هایم تمام شده بود. رفتم طرف سید و تقاضای مهمات کردم. دستش را به طرف وانت تدارکات دراز کرد. دو قدم که رفتم دیدم با سرعت خودش را به وانت رساند. گالنی کنار جعبه‌ی مهمات بود، آن را برداشت و خودش را سیراب کرد. راننده وانت که این صحنه را دید به سرزنان جلو آمد و گفت:

- سید، اینهایی که خوردی بنزین بود.

حال سید به هم خورد و برای معالجه او را به پشت خط منتقل کردند. شهید شریفی که دوست صمیمی‌اش  بود به شوخی گفت:

- خوب شد ترکش نخورد، وگرنه منفجر می‌شد!

 

3- یک شباهت عجیب

دخترم رقیه سه ساله شده بود. مادرش چند روزی بود که اضطراب داشت و احساس نگرانی می‌کرد. روز تولد بچه، خانه نبودم. وقتی برای دیدن رقیه، چند روزی مرخصی گرفتم و به مشهد آمدم، او را بوسیدم و گفتم:

- وقتی رقیه سه ساله بشود، من هم به آرزویم خواهم رسید.

سکینه وانمود کرد که متوجه حرف های شوهرش نشده است و پرسید:

- یعنی چه؟ من نمی‌فهمم! پیشگویی چه چیزی را می‌کنی.

خندیدم و گفتم:

-  عمر دست خداست. اگر قبول کند، سه سالگی او من هم شهید می شوم مثل حسین(ع).

عملیات کربلای پنج شروع که شد رقیه داشت سه سالش را پُر می‌کرد.

با خودم گفتم: «وقتش شده...»




پیج رنک گوگل