تبلیغات
قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

داستانکهایی از زندگی سه سردار


شهید محمدابراهیم شریفی؛


1- ما بر حقیم

در عملیات والفجر 3 وقتی که نیروهای خودی کله قندی را گرفته بودند، دشمن از سمت چپ ارتفاع قلاویزان تک سنگینی را شروع کرد.

باباشریف در سنگر نشسته بود که خبر رسید دشمن دست به حمله زده است و الان است که شهر مهران را تصرف کند، گفت: ناراحت نباشید، من چایم را می خورم، انشاالله پدرشان را در می‌آوریم. با عزم راسخ حرکت کرد، گفت: نیم ساعت بعد به فلان منطقه برایم مهمات بفرستید. همه تعجب کردیم، مگر امکان دارد که به این سرعت بتوان دشمن را عقب راند، گفت: اگر ما بر حق هستیم، قطعا از اینها بیشتر هم جلو خواهیم رفت. پس از گذشت نیم ساعت، صدای دلنشین او شنیده شد و از همان نقطه‌ای که قبلا گفته بود، تقاضای مهمات کرد.

 

2- فقط برای خدا

شناسایی بود. عراقی‌ها دو قدمی ما بودند. نفس می‌کشیدیم، صدایش به گوش آنها میرسید. باباشریف هم به عنوان فرمانده آمده بود و به ما دلگرمی می‌داد. یک دفعه کف دست‌هایش را به خاک زد و تیمم کرد. با چشمان باز و متعجب نگاهش می‌کردم. چند قدمی از ما فاصله گرفت و به نماز ایستاد. رفتم جلو و گفتم:

-  این چه حرکتی است؟

بابا شریف انگشت اشاره‌اش را به طرف آسمان گرفت و چشمانش را بست و گفت:

- اگر برای خدا نماز بخوانی، محو می‌شوی، گم می‌شوی، کسی تو را نمی‌بیند.

 

3- چریک پیر

هلی‌کوپتر عراقی بالای سر ما می‌چرخید. در هر چرخی که می‌زد، غافلگیرانه خط را می‌شکست و چند نفر به شهادت می‌رسیدند. فرمانده محور، کلتش را به دست گرفت و آن را نشانه رفت. در راه برگشت یک تیر از اسلحه‌ی فرمانده شلیک شد و هلی‌کوپتر پشت خاکریز زمین خورد و منفجر شد. بعد از آن جای باباشریف به او می‌گفتند: چریک پیر.




پیج رنک گوگل