تبلیغات
قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

داستانکهایی از زندگی سه سردار


شهید محمدحسن نظرنژاد؛


1- پهلوان‌ها کم غذا می‌خورند

در درگیریهای کردستان، شهید چمران و پهلوان حسابی با هم اخت شده بودند. یک بار شهید چمران دید که او تخم‌مرغ آب پزی را درسته قورت داد بعد با خنده گفت: پهلوان می‌جویدی بهتر نبود؟

پهلوان خندید و گفت: نه اینطوری دیرتر هضم می‌شود، شاید تا دو سه روز غذا گیرم نیاید!

چمران گفته بود: تو بنا داری دو سه روز غذا نخوری! پس با چه جانی می‌جنگی؟ این بچه‌ها اگر دو سه روز غذا نخورند از بین می‌روند.

 

2- بابا حاجی می‌شود

دو سهمیه حج برای لشگر 21 امام رضا(ع) در نظر گرفته شده بود. قرعه کشی کردند، قرعه به نام بابانظر و آقای آخوندی درآمد. هر دو جانباز بودند و از ناحیه چشم چپ مجروحیت داشتند. آن زمان حج رفتن در توان هر کسی نبود. به قرعه کشی اعتراض کردند. دوباره قرعه ریختند. باز هم قرعه به نام او و آقای آخوندی درآمد. خدا پهلوان را طلبیده بود. بابانظر که شده بود، حاج آقا نظرنژاد هم شد.

 

3- عجیب آدمی بود پهلوان ما

شهرک دوعیجی بابانظر را خوب می‌شناسد. پهلوانی که یک بسیجی را ترک موتورش گذاشت و او را با فانسقه روی شانه‌اش محکم کرد و زد به خاکریز دشمن. از بین همه رد شد و هر که بر سر راهش می‌آمد، با فنون کشتی و جودو زمین می‌زد. پهلوان تا سنگر فرماندهی همینگونه پیش رفت. تمام لشگر خشکشان زده بود وقتی فرمانده عراقی را با پشت به زمین زد. پهلوان، فرمانده را به اسارت گرفت و به خاکریز خودی بازگشت. عجیب آدمی بود پهلوان ما.




پیج رنک گوگل